مقدمه:ضمن تیریک عید مبعث پیامبر ختمی مرتبت و اروزی ایمانی راسخ و قدمی استوار برای مومنین محترم، دوست و نویسنده محترم جناب علی ایمانی نسب علاوه بر اینکه در نگارش مقالات دینی چیره دست است در موضوع نظریه داروین نیر مطالعات و نوشتجات خوبی دارند. مطلبی که در اینجا خدمت شما خونندگان محترم ارائه می شود یک ابهام و اشکال قدیمی خلقت گرایان به نظریه داروین است که اصولا نظریه داروین با موضوع وجدان چگونه کنار می آید؟و بر اساس این نظریه فرگشت وجدان به چه شکلی است؟. آیا از دید آنها در حیونات ژست تر نیز وجدان وجود داشته و به شکل کاملتر دز بشر ظاهر شده و یا اینکه خیر اصلا وجدانی نبوده و ناگهان در اثر یک اتفاق محیطی در انسان دیدار  شده است. این اشکال شبیه یک اشکال و انتقاد دیگر است که انسان از چه زمانی انسان شد؟ ما اگر هیچ فرقی بین انسان و شامپانزه نداشتیم جز همین انسانیت او، این انسانیت در چه زمانی در او ایجاد شد؟ علی ایحال با این مقدمه توجه شما را به مظلب ارسالی توسط این دوست عزیز جلب می کنم:

با سلام .خدمت دکتر. دوست و همکار گرامی !

همانطور که اطلاع دارید، فطریات از اصلی ترین پایه های دین داری و اعتقاد به خدا را تشکیل می دهند. به گونه ای که هرک از ما فطریاتی داریم که به ما حکم می کند به خوبی هایی مانند عدالت محوری، کمک به دیگران، ایثار و ... . روی آوریم و همچنین بر طبق فطرت خود حکم می کنیم که حتی اگر ما سودی هم از روی آوردن به نیکی ها نکنیم باز هم عدالت و ایثار را نیک می دانیم و ظلم را زشت. [اگر قبول ندارید که انسان ها بر طبق فطرت خود حتی اگر هیچ سودی هم از عدالت و کمک به دیگران نبرند باز هم این ها را خوب می دانند، حاضرم این مطلب را برایتان اثبات کنم و اگر هم قبول دارید که چه بهتر!]

غالبا این گونه استدلال می شود که گرایش عمل به این فطریات که در مواردی حتی به نفع ما نیست، در نهاد انسان وجود دارد و این گرایشات که انسان ها را به نیکی و دوری از زشتی فرا می خواند با مادی پنداشتن انسان سازگار نیست، بلکه نشان از خلقتی منحصر به فرد دارد که توسط خدای حکیم برای سوق دادن انسان به کمال و رستگاری اخروی و... در او نهاده شده است .این سؤال برای بنده ایجاد شد که داروینیست هایی امثال داوکینز نسبت به این مسئله چه پاسخی دارند. داوکینز در کتاب پندار خدا برای این فطریات چهار توجیه مادی گرایانه و غیر الهی ذکر می کند که سه تاش قابل درکه. اما اولی اونها برای بنده چندان قابل درک نیست. شما که تخصصتون این چیزهاست. آیا می توانید منظور داوکینز را توضیح دهید؟ اگر این کار را کنید بسیار ممنون میشم. چه اینکه هم می توانید آن را در وبلاگ خود قرار دهید و هم اینکه به درد کار من در نقد به آقای نیکویی می خوره. ایشان این چهار توجیه را موارد زیر می دانند:

 


«نخست، خویشاوندی ژنتیکی است. دوم، نیکوکاری متقابل است، یعنی لطف کردن با "انتظار" جبران و نیز جبران لطف دریافتی. مورد سوم، که از این موارد منتج می شود، مزیت داروینی کسب شهرت مهربانی و بخشندگی است. و چهارم، بخشندگی جلوه گرانه علاوه بر کسب شهرت موجب تأیید اصالت تبلیغ می شود.»

بنده  فقط توضیح توجیه اولش(خویشاوندی) را که مورد بحثه براتون از کتاب پندر خدا ارسال کردم. ؟

 آیا وجدان ما منشاء داروینی دارد؟

چندین کتاب نظیر چرا خوب خوب است  اثر روبرت هایند، علم خیر و شر اثر مایکل شِرمِر، آیا بدون خدا می توانیم خوب باشیم اثر روبرت باکمن، و ذهن اخلاقی اثر مارک هاوزر احتجاج کرده اند که حس خوبی و بدی در ما می تواند ناشی از پیشینه ی داروینی مان باشد. در این بخش من روایت خود را از این استدلال بیان می کنم.

در ظاهر امر، چنین می نماید که ایده ی داروینی تکامل توسط انتخاب طبیعی نمی تواند وجود حس نیکخواهی،وجدان، همدلی و شفقت را در انسان تبیین کند. انتخاب طبیعی به راحتی می تواند احساساتی مانند گرسنگی، ترس، شهوت جنسی را تبیین کند که همگی مستقیماً مربوط به بقای ما و حفظ ژن هایمان هستند. اما درباره ی حس ترحم ما هنگام دیدن یک کودک یتیم گریان، یا تنهایی یک بیوه، یا زوزه ی دلخراش جانوری که از درد می نالد چه می توان گفت؟ چه چیزی ما را وا می دارد تا به طور ناشناس پول و لباس به قربانیان سونامی در آن سوی دنیا هدیه کنیم. درحالی که هرگز آنها را نخواهیم دید و بعید است که روزی بتوانند لطف مان را جبران کنند؟ حس شفقت سامری نیکوکار از کجا ناشی می شود؟ آیا این نیکخواهی با نظریه ی "ژن خودخواه" ناسازگار نیست؟ نه، این یک بدفهمی رایج از نظریه ی ژن خودخواه است –یک بدفهمی ناراحت کننده ( و با پسنگری، قابل پیشبینی) باید توجه کنیم که در "ژن خودخواه"، تأکیدمان بر کلمه ی درست باشد: ژن خودخواه، با اندامه ی خودخواه، یا با گونه ی خودخواه فرق دارد. بگذارید این مطلب را توضیح دهم.


از منطق داروینیسم نتیجه می شود که واحدهایی از سلسله مراتب حیات که باقی می مانند و از صافی انتخاب طبیعی می گذرند، باید خودخواه باشند. واحدهایی که در جهان ماندگار می شوند آنهایی هستند که به بهای نابودی واحدهای هم مرتبه ی خود در سلسله مراتب حیات باقی مانده اند. در این زمینه، معنای خودخواه دقیقاً همین نوع بقاست. حال این سؤال مطرح می شود که چه مرتبه ای از واحدهای حیات درگیر این ماجرا هستند؟ اساس ایده ی ژن خودخواه، با تأکید بر واژه ی ژن، این است که واحد انتخاب طبیعی (یعنی واحد خودخواه)، نه ارگانیسم خودخواه است و نه گروه یا گونه ی خودخواه، بلکه ژن خودخواه است. ژن است که به صورت اطلاعات در طی نسل های متوالی باقی می ماند و یا از میان می رود. بر خلاف ژن ها ( و شاید مم ها)، اندامه ها، گروه ها و گونه ها نمی توانند واحد مناسب انتخاب طبیعی باشند زیرا آنها نسخه های دقیقی از خود نمی سازند، و با هم درون انبانی از موجودات خودتکثیرگر رقابت نمی کنند. اما ژن ها دقیقاً چنین می کنند. و معنای داروینی "خودخواهی"ژن ها دقیقاً همین است.


آشکارترین روشی که ژن ها می توانند بقای "خودخواهانه" ی خود را تضمین کنند این است که اندامه های افراد را خودخواه برنامه ریزی کنند. در واقع، در بسیاری موارد بقای یک اندامه موجب بقای ژن های حاکم بر درون آن می شود. اما شرایط گوناگون، راهکارهای گوناگونی می طلبند. در برخی شرایط – که نادر هم نیستند – ژن خودخواه با واداشتن اندامه به رفتار نیکوکارانه بقای خود را تضمین می کند. امروزه این شرایط را به خوبی شناخته اند و به دو مقوله ی اصلی تقسیم بندی کرده اند. اگر یک ژن چنان بدن تحت فرمان خود را برنامه ریزی کند که آن بدن به خویشان ژنتیکی اش نیکی کند ، ژن از لحاظ احتمالاتی بخت بیشتری برای تکثیر خود می یابد.پس بسامد حضور چنین ژنی در انبان ژنی آن قدر افزوده می شود که نیکوکاری به یک هنجار بدل می شود. یک نمونه ی واضح این گرایش، نیکی به فرزندان است، اما این تنها نمونه ی نیکوکاری نیست. مثلاً زنبورها، مورچه ها و موریانه ها، و تا حد کمتری برخی از مهره داران مانند کورموش ها، نمس های هندی و دارکوب های کاج، جامعه هایی تشکیل می دهند که که در آنها خواهر و برادرهای بزرگ تر هوای قوم و خویش های کوچک ترجامعه ی خود را دارند (یعنی خویشانی را که با آنها ژن های مشترکی دارند). در حالت کلی، چنان که همکار فقیدم دبلیو دی هَمیلتون نشان داده، جانوران تمایل دارند که مراقب اقوام خود باشند؛ از آنها دفاع کنند؛ منابع خود را با آنها قسمت کنند؛ خطرها را به آنها هشدار دهند، یا به شیوه های دیگر به خویشاوندان نزدیک خود نیکی کنند چرا که از لحاظ احتمالاتی، خویشاوندان جانور، ژن های مشترکی با خود او دارند.

 

...در ضمن، بنده در حال تدوین کتابی اینترنتی به نام «افسانه داروینیسم» هستم که بیشتر بر روی طراحی هوشمند تأکید دارم. و از چندین مستند و کتاب مختلف هم کمک گرفتم و بیشتر سعی می کنم عین مطالب خود زیست شناسان را نقل کنم. در طراحی هوشمند روی پیچیدگی کاهش ناپذیر و ساختار DNAخیلی تأکید میشه. زیست شناسانی که ساختار DNA  را کاملا شناخته اند از ساختار پیچیده آن اظهار شگفتی می کنند. بنده با اینکه اطلاعات زیست شناسی دست و پا شکسته ای دارم و زیاد درباره DNA مطلب خوندم.اما تا کنون خودم به طور دقیق درک نکردم که مگر ساختار DNAچه پیچیدگی ای که داره که ایجادش با ساز و کارهای داروینی محاله. منظورم اینه که ترتیب قرار گرفتن مولکولهای آمینو اسید که گفت میشه باید به شکل معنا دار باشه چطوریه؟ دوست دارم خودم به این مطلب برسم تا من هم مانند آن زیست نشاسان از شگفتی دی ان آ لذت ببرم.

اگر می شد یک جوری در نگارش این کتاب کمکی کنید بسیار عالی می شد.

با تشکر.

پاسخ: مطلب بسیار جالب و جذابی بود. بنده در خدمت جنابعالی هستم و هر کمکی از دست بر بیاید انجام خواهم داد. در باره پیچیگی های DNA بحث خیلی زیاد است. زنجیره پیچیده و فوق پیچیده آن موسوم به زنجیره سوپر هلیکس شاید اوج پیچیدگی آن باشد و اینکه کدهای وراثت به چه ترتیب منطمی بر روی آن چیده شده و اینکه ملکول RNA از روی آن با چند واسطه همانند سازی می کند و اینکه سالها طول کشید تا دانشمندان بتوانند رموز این را درک کنند و حال سوال این است چیزی که بشر در درک آن اینقدر دچار زحمت شد چگونه از راه فرایند فرگشت قابل ایجاد و تکامل تا حدی چنین شگفت انگیز است. اگر هیچ استدلال دیگری جز همین رموز زنجیره وراثت نبود برای اثبات وجود خدای خالق کافی بود ولی بشر امروز کمر همت بسته تا با تمام وجود خدا را انکار کند و در این راه تصمیمی استوار گرفته است.

و اما پاسخ به این سوال که وجدان از چه زمانی به وجود آمد:

از دید موحدین همان زمانی که خدای قادر متعال بشر را آفرید انسانیت و معنویت را به او عرضه کرد و هیچگاه انسان فاقد این خصلت الهی نبوده است. خدا به آفرینش فطرت الهی در نهاد بشر اکتفا نکرد بلکه از بدون خلقت هر از چند گاهی انسانهایی شریف را مبعوث نمود تا راه درست را از بد نشان دهند و حقیقت فطرت بشر را متجلی کنن. الان که این جملات را می نویسم عید مبعث سال 1393 است . در این روز شریف آخرین فرستاده الهی بر بشر مبعوث گشت تا کاملترین دین را به بشر بیاموزد و او را تزکیه کند. وجدان و انسانیت و معنویت در حد اعلای خویش در این دین آخرالزمان متجلی گردیده ولی افسوس که هواپرستان این دین الهی را به خرافات و جعلیات و انحرافات بیشماری آلودند تا جایی که امروز جز پوسته ای از دین دیده نمی شود. امید است روزی برسد تا حقیقت انسانیت و فطرت و وجدان بر بشر عرضه گرددو همکان از این نعمات الهی بهره برداری کنند. انشا ءا لله



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٦ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : دکتر سید محمود میرافضلی سریزدی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.