رشد و نمو داروینیسم اجتماعی بیش از تحقیقات داروین مدیون تلاشهای هربرت اسپنسر  Herbert Spencer (27 April 1820 – 8 December 1903)  است.  او یک فیلسوف انگلیسی، بیولوژیست ، دیرینه شناس ، جامعه شناس و چهره شاخص  تئوری های سیاسی لیبرالیستی کلاسیک بود که سالها قبل از داروین به برخی مفاهیم اولیه تکامل داروین پی برده بود و لذا سعی کرد این مفاهیم را  با موضوعاتی مختلف سیاسی، اجتماعی و مباحث توسعه تلفیق کند و با بهره گیری از این مفاهیم پدیده های جهانی را توضیح دهد. به عنوان یک دانشمند polymath یا به اصطلاح همه چیز دان او سعی کرد مفاهیم مختلفی مثل اخلاقیات، مذهب، جامعه شناسی، روانشناسی، فلسفه ، ادبیات ، تئوریهای سیاسی و  بیولوژی  را درنوشته های خود بکار برد. از این لحاظ محبوبیت و شهرت او  شباهتهای زیادی با برتراند راسل که در قرن 20 زندگی می کرد داشت.


داروینیسم اجتماعی یعنی بهره گیری از نظریه داروین یعنی بقای برترینها در تحلیل امورات و اتفاقات روزمره اجتماعی. این بهره گیری می تواند مباحثات مربوط به بقای جوامع ثروتمند و نابودی جوامع فقر تا موضوعات سیاسی و تحلیل بقای زورمندان و از بین رفتن ضعیفان در گذر زمان را در بر بگیرد. بر اساس این تحلیل جوامعی که ثروتمند تر و قویترند می مانند و جوامع فقیر و ضعیف از بین می روند. هر داروینیست اجتماعی بسته به نظر خود ثروت و قدرت را به نحوی تعریف می کند . این بحثهای مفصل منجر به ایجاد اصطلاحات و مفاهیم بسیاری از قبیل laissez-faire capitalismeugenics, racism, imperialism, fascism, Nazism و مفاهیم دیگری در حوزه نژاد پرستی، نازیسم و ... شده است.

 

 می توان گفت که جنگهای بزرگ  که منجر به نابودی ابنا ء بشر شده است و از جمله جنگ حهانی دوم تا حد زیادی تحت تاثیر عقاید پیروان این عقیده اجتماعی و بالاخص فاشیست ها  بوده استو کاملا واضح است که اگر بقای یک جامعه را صرفا منوط به قدرت یا ثروت فرض کنیم و برای اعتلای ارزشهای انسانی ارزشی قایل نشویم این عقیده را تبلیغ کرده ایم که اگر می خواهی بمانی هر چه می توانی ثروتمند و قوی باش و  ارزشهای انسانی فراموش می شوند.

 

خلقت گرایان عقیده دارند نظریه داروینیسم اجتماعی که منجر به نابودی فقرا می شود مستقیما از نظریه داروین منشا گرفته و لذا با دیدگاهی کاملا منتقدانه  و منفی به آن می نگرند.

اسپنسر عقیده داشت انسان ها در مبارزه با محیط شان هستند و برای اینکه بهتر باقی بمانند لازم است سیاستی دنبال شود که در آن هیچ حمایتی از ضعیف تر ها به عمل نیاید. اسپنسر در این زمینه می گوید کمک به تکثیر بدها( ضعیفترها) عملاً مثل این است که برای فرزندانمان مغرضانه انبوهی از دشمن فراهم آوریم.

 استدلال اسپنسر در مورد بقای اصلح را می توان چنین صورت بندی نمود:

1-  انتخاب طبیعی ضامن بقای اصلح است .

2-  شخص ب از گرسنگی می میرد چون مریض , پیر یا فقیر است.

3-  بنابراین انسان ها اخلاقاً باید از کمک به شخصی ب خوداری کنند تا بقای اصلح تضمین شود.

به گمان اسپنسر نابودی موجوداتی که توانایی کمتری برای انطباق با محیط دارند هم طبیعی و هم ضروری بوده و سبب تعالی جامعه و نژاد ها می شود. و از همین رو باید از هرگونه کمک به فرودستان پرهیز کرد. اسپنسر نظریه انتخاب طبیعی داروین را بقای اصلح نامید و آن را به ابزار توجیه ایدئولوژیک نابرابری های اجتماعی – اقتصادی تبدیل کرد.

کاملا بدیهی است که چنین عقاید باطلی چگونه مورد سوء استفاده نژادپرستها و قدرت مندان جهان قرار می گیرد. پشتیبانان داروینیسم اجتماعی در قرن بیستم به دنبال  نزاد پرستی  بودند. برخی مخالفان تکامل بر این باورند که داروینیسم اجتماعی دنباله منطقی نظریه تکامل است، ولی زیست‌شناسان و تاریخ‌نگاران بر این باورند که این انحراف از ایده‌های داروین است. درحالیکه اغلب محققان به ارتباط تاریخی میان نظریه داروین و برخی انواع داروینیسم اجتماعی اذعان دارند، آنها معتقدند که داروینیسم اجتماعی لزوماً حاصل اصول تکامل زیستی نیست  و استفاده از تکامل زیستی برای توجیه سیاست نابرابری یک مغالطه طبیعت‌گرایانه است.

نگاهی کوتاه به زندگینامه هربرت اسپنسر

هربرت اسپنسر، (به انگلیسی: Herbert Spencer)‏ یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان سده نوزدهم به شمار می‌رود. او در سال ۱۸۲۰ میلادی زاده شد. پدر و جدش آموزگار بودند و خود وی نیز هنگام تحصیل به ریاضیات و علوم فنی علاقه‌مند بود و مهندسی آموخت. لیکن از آموزش منظم و روشمندی برخوردار نبود و معلومات فراوان و پراکندهٔ خود را از راه تجربه و تتبعات شخصی به دست آورد.

هربرت اسپنسر در بیست و هفتم آوریل سال ۱۸۲۰ در شهر صنعتی داربی انگلستان زاده شد. او نخستین فرزند خانواده­ بود و برخلاف هشت فرزند بعدی که از مرگ زودرس مردند، عمر طبیعی کرد. پدر و همۀ خانواده­اش از مخالفان غیرسازشکار و سرسخت کلیسای رسمی انگلیس بودند و دیدگاهی بسیار فردگرا داشتند. هربرت که کودکی بیمار و نحیف بود، نمی­توانست حضور منظم در دبستان داشته باشد. بیشتر اوقات، پدرش در خانه آموزشش می­داد. در سن سیزده سالگی برای آموزش بیشتر در خانه عموی کشیش­اش که یک اصلاح­طلب اجتماعی پیشرو و از دوستداران جنبش کارگری و هواداران کف نفس بود اقامت گزید. او اصول رادیکالیسم فلسفی و نیز آیین پروتستانیسم سرسختانه و مبتنی‌بر مخالفت با کلیسای رسمی را به اسپنسر جوان آموخت.[1]

پس از تحصیلات مقدماتی در سال ۱۸۳۶ به استخدام شرکت راه‌آهن در آمد. او در اوقات بیکاری به نگارش و خودآموزی می‌پرداخت و بر اساس همین استعداد و سفارش عمویش، توماس اسپنسر، در نشریه «اکونومیست» به کار مشغول شد. مرگ عموی هربرت اسپنسر در سال ۱۸۵۱ و ارثیه‌ای که برای او به جا گذاشت، به آرزوی او جامهٔ عمل پوشاند. او مشاغل خود را رها کرد و به عنوان نویسنده و محققی آزاد به پژوهش و تحقیق در زمینه علوم رایج زمان همت گماشت. او با شیفتگی و درایت خویش به آموختن مطالب و دست‌آوردهای دانشمندان زیست‌شناس مانند لامارک و کارپنتر پرداخت و دریافت‌های خود را در زمینه جامعه‌شناسی به کار گرفت.

اسپنسر در سال 1848 سردبیری مجله اکونومیست را به عهده گرفت و به سال 1850، نخستین اثر بزرگش را با عنوان «ایستایی اجتماعی» تکمیل کرد. در زمان نوشتن این کتاب، بیماری بی‌خوابی اش آغاز شد و مسایل ذهنی و روانی‌ خاصی را برایش به وجود آورد. اسپنسر در تمام طول زندگی خود از یک رشته فروپاشیدگی‌های عصبی رنج می‌برد.
در سال 1853 ارثیه‌ای به او رسید که اجازه داد شغلش را ترک کند و بقیه زندگیش را به عنوان یک پژوهشگر بگذراند. او با شیفتگی و درایت خویش به آموختن مطالب و دست‌آوردهای دانشمندان زیست‌شناس مانند لامارک و کارپنتر پرداخت و دریافت‌های خود را در زمینه جامعه‌شناسی به کار گرفت. 
او هرگز درجه یا مقام دانشگاهی به دست نیاورد. هرچه که بیماری جسمی و روانی اسپنسر بیشتر می‌شد، بازدهی پژوهشی‌اش نیز افزایش می‌یافت. وی سرانجام نه تنها در انگلستان بلکه در سراسر جهان بلند آوازه شد. از جمله دلایل شهرت او پشتیبانی «اندرو کارنگی» میلیاردر مشهور آمریکایی دانسته‌اند.

بهداشت مغزی

یکی از جالبترین ویژگی های اسپنسر که باید آن را علت تنک مایگی فکریش به شمار آورد، بی‌علاقگی اش به خواندن آثار دیگران بود. از این جهت به اگوست کنت که «بهداشت مغزی» را رعایت می کرد، شباهت داشت. درباره نیاز به خواندن آثار دیگران، خود اسپنسر گفت:
«در سراسر زندگیم یک اندیشه‌ورز بودم نه یک مطالعه‌گر، و می‌توانم هم آواز با هابز بگویم که اگر به اندازه‌ی آدمهای دیگر مطالعه می‌کردم، چیز زیادی یاد نمی‌گرفتم».
به گفته اسپنسر، افکارش ناخواسته و به گونه شهودی به ذهنش راه می‌یافته است! او می‌گفت که «افکارش اندک اندک و بدون مزاحمت عوامل خارجی و بدور از هرگونه قصد آگاهانه و یا کوشش قابل توجهی» پدیدار می‌شد. اسپنسر یک چنین شهودی را بسیار کارآمدتر از مطالعه و اندیشه دقیق می‌انگاشت؛ «راه حلی که از این طریق به دست می‌آید، احتمالا درست‌تر از آنی است که در پی کوشش از پیش تعیین شده‌ای که غالبا اندیشه را منحرف می‌کند، شکل می‌گیرد».
اسپنسر از همین بی علاقگی اش به مطالعه جدی آثار دیگران، لطمه هایی نیز دید. در حقیقت، زمانی هم که اثر دیگری را می‌خواند، غالبا برای آن بود که تاییدی برای افکار شخصی  خود بیابد. او افکاری را که با افکار خودش هم‌خوانی نداشت، نادیده می‌گرفت. چالز داروین که در همان روزگار زندگی می‌کرد، درباره اسپنسر گفته است : «اگر او خود را به ملاحظه بیشتر عادت می‌داد ... حتی به بهانه از دست دادن برخی از قدرت تفکرش، مرد درخشانی می‌شد».

بی‌اعتنایی اسپنسر به قواعد پژوهشگری، او را به یک رشته افکار ناسنجیده و بی‌پایه‌ای درباره تکامل جهان سوق داد. به همین دلایل، جامعه شناسان در سده بیستم روش اسپنسر را رد کردند و پژوهشگری دقیق و تحقیق تجربی را به جای روش او برگزیدند.

علاقه ها و عقاید

مهم‌ترین علاقهٔ اسپنسر مطالعهٔ دگرگونی در ساختارهای اجتماعی است. از نظر اسپنسر تکامل از یک وضعیت نامعین، نامنسجم و یک‌دست به وضعیت منسجم، نا همگون و چنددست (متکثر) حرکت می‌کند. هرچه تمایز بیشتر باشد انسجام بیشتر خواهد شد و وابستگی تقویت می‌شود. از آغاز عمر به بحث درباره مسایل سیاسی، دینی و فلسفی علاقه داشت و از طریق مطالعه و تحقیق در علوم طبیعی به نظریاتی متحول و پیشرو دست یافت. در این مقصود رنج برد و ضعف پیری مانع کارش نگردید. وقتی که به این کار همت گماشت کتاب معروف داروین هنوز نوشته نشده بود و چون این کتاب منتشر شد اسپنسر در فلسفه و عقیده خود استوارتر گردید و از تحقیقات داروین نیز استفاده کرد. اسپنسر مانند سن سیمون، آگوست کنت و کارل مارکس به دنبال تفسیر جامعه و تغییر آن کوشش داشت. او در سال ۱۸۶۰ میلادی شاهکار زندگی خود را به نام «تکامل» آغاز کرد. اسپنسر اعتقاد داشت که تکوین اجسام به اهتمام اجزای متشکل در درون خود صورت می‌گیرد. مبدأ چنین تفکری که: تکامل به طور مستقل و خارج از مشیت الهی یا قدرت دیگری انجام می‌گیرد، در عهد خود فرضیه‌ای انقلابی بود. اسپنسر علاوه‌بر زیست‌شناسی، به قلمرو جامعه‌شناسی و سپس «اخلاق» که احتمالأ در آن دوره به عنوان درجات مترتب در نظم پدیده‌ها محسوب می‌شد، روی آورد. اسپنسر موفق شد با ارایه اصولی که از فرضیه تکامل برگرفته بود، فلسفه عمومی را بارور سازد. او معتقد بود که: کهکشان به صورت مجموعه‌ای عظیم حرکت می‌کند و پیوسته در جهت کسب ویژگی‌ها و تفکیک و تنظیم عناصر، تکمیل می‌گردد و در این مسیر به هم‌آهنگی بیشتر بین عناصر تشکیل‌دهنده می‌پردازد. در مجموعه رسالات زیست‌شناسی (۶۷-۱۸۶۴)، اسپنسر از نظرات چارلز داروین و آلفرد راسل والس درباره تقسیم کار بین سازواره‌ها سود جسته‌است.

آثار علمی

  • آمار اجتماعی (۱۸۵۱)
  • فرضیه جمعیت (۱۸۵۲)
  • آموزش و پرورش (۱۸۶۱)
  • اصول زیست‌شناسی (۶۷-۱۸۶۴)
  • اصول روان‌شناسی (۷۲-۱۸۷۰)
  • بررسی جامعه‌شناسی (۱۸۷۳)
  • اصول علوم اجتماعی (۱۸۷۴)
  • اصول اخلاق (۹۳-۱۸۷۹)
  • انسان علیه دولت (۱۸۸۴)
  • زندگی‌نامه شخصی (۱۹۰۴)
  • اسپنسر مردی جدی، منطقی و از اوهام شاعرانه به کلی دور بود. او فاقد ذوق و شور و عشق و زیبایی‌های زندگی بود و تا پایان عمر تأهل اختیار نکرد و به ثروت نیز اعتنایی نداشت. اسپنسر در سال‌های آخر عمر، از همان وقتِ کمی که برای نوشتن داشت استفاده می­کرد و به انواع قضایای بحث‌انگیز و رایج روز، از مخالفت با جنگ بوئر گرفته تا طرح پذیرش نظام متری در انگلستان، مقاله می­نوشت. او یک پیرمرد ناشاد بود و با روندهای سیاسی زمانه­اش ناسازگاری داشت و از معاشرت­های اجتماعی کناره­گیری کرده بود. اسپنسر در 8 دسامبر 1903 در سن 83سالگی درگذشت. و جسدش طبق وصیتش سوزانده شد.
  • منابع:
  • زندگینامه هربرت اسپسنر
  • زندگینامه اسپنسر در ویکی پدیا


تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱ | ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : دکتر سید محمود میرافضلی سریزدی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.