داروین در کتاب مشهور خود تحت عنوان منشا گونه ها نوشت : در آینده دور، حوزه‌های باز برای پژوهش‌های مهم‌تر قابل رویت است. روان‌شناسی بر پایه بنیاد تازه‌ای شکل خواهد گرفت که نشانگر نقش تکامل در به دست آوردن ظرفیت و توانایی ذهنی خواهد بود. نوری بر منشاء پیدایش انسان و تاریخچه‌اش افکنده خواهد شد. ( نظریه  منشا گونه ها- 1859- ص 449).

او خود نخستین کسی بود که در این راه گام نهاد و در سال 1871 کتاب اجداد انسان و انتخاب طبیعی در ارتباط با جنس  The Descent of Man, and Selection in Relation to Sex و در سال 1872 کتاب بیان احساسات در انسانها و حیوانات   The Expression of the Emotions in Man and Animals را نوشت. این کتابها محرک دانشمندان دیگری همچون  William James شد تا روانشناسی عملکردی را با دیدگاهی جدید بازنویسی کند. 


در سالهای بعد دانشمندان دیگری همچون  Dutch biologist Nikolaas Tinbergen and Austrian biologists Konrad Lorenz and Karl von Frisch. نیز با مطالعه رفتار حیوانات (ethology) بر وسعت این علم افزودند.

Nikolaas Tinbergen (left), Konrad Lorenz (right)-1978

در سال 1970 دو شاخه مهم از علم اتولوژی(رفتار شناسی حیوانات) جدا شد. نخستین شاخه به رفتار شناسی اجتماعی آنها (و از جمله رفتار اجتماعی انسان ها) توجه کرد و شاخه دیگر به شناسایی رفتار انسان و حیوانات  در اکولوژی ها و محیطهای مختلف توجه می کرد. در شاخه نخست می توان به کتاب "the systematic study of the biological basis of all social behavior نوشته  Edward O. Wilson در سال 1975 و کتاب the extension of population biology and evolutionary theory to social organization اشاره کرد.

در طی سالهای 1970 تا 1980 دانشگاههای جهان شروع به بهره گیری از مفهوم بیولوژی تکاملی در دروس خویش کردند. طلیغه دار استفاده از مفهوم تکامل روانشناسی در دانشگاهها نیز دو کتاب The Evolution of Human Sexuality نوشته  Donald Symon در سال 1979 و  The Adapted Mind نوشته  Leda Cosmides and John Tooby در سال 1992 بودند.

موضوعات مطرح شده در حوزه روانشناسی تکاملی

 مفهوم محوری در روانشناسی تکاملی این است که مکانیسم‌های روانشناختی نیز همانند مکانیسم‌های زیست‌شناختی طی میلیون‌ها سال براساس فرآیند انتخاب طبیعی شکل گرفته‌اند. وقتی می‌گوئیم مکانیسم روانشناختی معینی از طریق انتخاب طبیعی شکل گرفته، مقصود این است که این مکانیسم مبنای وراثتی دارد، و در گذشته در حل برخی مسائل مربوط به ادامهٔ حیات و یا افزایش احتمال تولید‌مثل، مفید و مؤثر بوده است.

برای مثال تمایل به خوردن شیرینی را در نظر بگیرید. ترجیح این ماده را می‌توان مکانیسمی روان‌شناختی به‌حساب آورد که مبنای وراثتی دارد. به‌علاوه، اگر آدمی این ماده را ترجیح می‌دهد به این علت است که در تاریخچهٔ تحولی احتمال زنده‌ماندن اجدادش را افزایش داده (میوهٔ شیرین‌تر، ارزش غذائی بیشتری داشته)، و این خود براحتمال ماندگاری ژن‌های مربوط افزوده است (سیمونز - Symons در ۱۹۹۱)

تحلیل مبتنی بر رویکرد تکاملی به شیوه‌های گوناگون می‌تواند بر مطالعهٔ مسائل روانشناختی اثر بگذارد. نخست آنکه از دیدگاه تکاملی اهمیت ویژهٔ برخی موضوعات به این علت است که با ادامه حیات و تولیدمثل موفقیت‌آمیز پیوند دارند. از آن جمله است نحوهٔ انتخاب جفت جنسی، نحوهٔ رویاروئی با افراد سلطه‌جو، و شیوهٔ کنارآمدن با احساسات پرخاشگرانه‌ٔ خویش. اینها مباحثی هستند که بیشترین فعالیت پژوهشی روانشناسان تکاملی را به‌خود جلب کرده‌اند (باس - Buss در ۱۹۹۱). رویکرد تکاملی بینش‌های تازه‌ای هم دربارهٔ مباحث آشنا می‌آفریند. به‌یاد دارید که هنگام بحث از چاقی به این نکته اشاره کردیم که محرومیت غذائی گذشته می‌تواند به پرخوری در آینده بی‌انجامد. نظریهٔ تکاملی، تفسیری از این پدیدهٔ معماگونه به‌دست می‌دهد. در تاریخ تحولی ما تا همین اواخر، آدمیان تنها زمانی دچار محرومیت غذائی می‌شدند که مواد خوراکی نایاب می‌شد. یکی از مکانیسم‌های روانشناختی سازگاری با قحطی این است که هر وقت غذا در دسترس بود بیشتر از حد معمول بخوریم. بنابراین، احتمال دارد جریان تحول، پشتیبان پرخوری به‌دنبال محرومیت غذائی بوده است.

الف) ویژگیهای روانشناسی افراد در فرهنگهای مختلف(روانشناسی فرهنگ نگر):

روانشناسی علمی مغرب زمین غالباً پذیرای این فرض بوده که مردمان فرهنگ‌های مختلف، ویژگی‌های روانی کاملاً همانندی دارند. طرفداران روانشناسی فرهنگ‌نگر در این فرض تردید بسیار کرده‌اند. روانشناسی فرهنگ‌نگر، نهضتی است میان‌رشته‌ای، متشکل از روانشناسان، مردم‌شناسان، جامعه‌شناسان، و دیگر دانشمندان علوم اجتماعی. سر و کار روانشناسی فرهنگ‌نگر با این مطلب است که فرهنگی که فرد در آن زندگی می‌کند - سنت‌ها، زبان، و جهان‌بینی آن فرهنگ - چگونه بر بازنمائی‌های ذهنی و فرآیندهای روانی فرد اثر می‌گذارد. با ذکر چند نمونه از مقایسه فرهنگ‌های غربی با فرهنگ‌های شرقی به توضیح رویکرد فرهنگی می‌پردازیم. غریب‌ها - عمدتاً مردمان آمریکای شمالی و بخش اعظم اروپای غربی و شمالی - خودشان را موجوداتی مستقل و متمایز، با فردیتی متشکل از توانائی‌ها و صفات ویژهٔ خود می‌پندارند. برعکس در بسیاری از فرهنگ‌های شرقی، از جمله در هند، چین، و ژاپن، به‌جای فردیت، برروابط متقابل افراد با یکدیگر تأکید می‌شود. علاوه بر آن، شرقی‌ها بیش از غربی‌ها برای موقعیت‌های اجتماعی اهمیت قائل هستند. این تفاوت‌ها سبب می‌شوند که شرقی‌ها رفتار فرد را به‌گونه‌ای متفاوت با غریب‌ها تبیین کنند. شرقی‌ها در تبیین رفتار فرد، به‌جای صفات خودش بر موقعیت اجتماعی خاصی که رفتار در آن صورت گرفته، توجه می‌کنند. این نکته در باب یکی از مسائل نمونه‌وار ما، یعنی اسناد صفات (trait attribution)، تلویحات مهمی دربردارد.

این تفاوت‌های شرق و غرب در تبیین رفتار، احتمالاً تلویحات تربیتی نیز دارد. به‌علت تمایل به جمع‌گرائی در مقایسه با فرد‌گرائی، دانشجویان آسیائی بیش از دانشجویان آمریکائی ترجیح می‌دهند به‌طور گروهی مطالعه کنند. در واقع، مطالعهٔ گروهی شاید روش مفیدی نیز هست و احتمالاً می‌توان آن را یکی از دلایل برتری دانشجویان شرقی بر دانشجویان آمریکائی در ریاضیات و دروس دیگر دانست. علاوه بر آن، وقتی دانش‌آموز آمریکائی در ریاضیات با مشکل روبه‌رو می‌شود، هم او و هم معلمش این مشکل را به توانائی‌های او نسبت می‌دهند. اما وقتی در مدرسهٔ ژاپنی چنین مشکلی بیش می‌آید، هم دانش‌آموز و هم معلمش علت عملکرد ضعیف را در موقعیت خاص، مثلاً در کیفیت تعامل معلم و دانش‌آموز، جستجو می‌کنند (استیونسون - Stevenson، لی - Lee، و گراهام - endocrine در ۱۹۹۳(.

امروز رشته روان‌شناسی تکاملی به عنوان یکی از شاخه‌های روان‌شناسی بر همان سوالاتی تمرکز دارد که داروین در یادداشت‌های 150 سال پیشش مطرح نموده است. روان‌شناسی تکاملی از اصول و نظریه‌های زیست‌شناسی تکاملی به عنوان ابزاری برای کشف ساختار و عملکرد ذهن انسان استفاده می‌کند. 

لیف کنر، روان‌شناس نروژی، در مقاله «بازبینی طبیعت انسان» در سال 2002، روان‌شناسی تکاملی را چنین تعریف می‌کند: «ترکیبی از نظریه‌های مدرن تکاملی، مطالعات رفتار انسان بر پایه (الهام گرفته از) نظریه تکامل، و روان‌شناسی شناختی که در آرزوی این است که نخستین الگوی واقعی متحد کننده نظریه‌های مختلف روان‌شناسی گردد.»
پیشتازان این رشته لدا کاسمیدس و جان توبای هستند. آن‌ها روان‌شناسی تکاملی را به عنوان «رویکردی» به روان‌شناسی انسان بر پایه دانش شناخته شده زیست‌شناسی می‌دانند. آن‌ها می‌گویند که مغز انسان به صورت یک سیستم عمل می‌کند، شبیه به نحوه عمل یک رایانه. و عقیده دارند که مدارهای این سیستم، برای حل مسائلی که انسان‌های پیشین با آن روبرو بودند، از طریق تکامل انتخاب شده‌اند. کاسمیدس و توبای توضیح داده‌اند که محیط‌هایی که تکامل مغز را شکل داده‌اند کاملاً از محیطی که مغز در حال حاضر در آن عمل می‌کند، متفاوت بوده‌اند.(سایت روانیار)

طبقِ گفتهٔ وود و ایگلی (۲۰۰۲) «روانشناسانِ تکاملی، فعالیت‌های مردان در جامعه را، بازتابِ رقابت ایشان در به‌دست آوردنِ منابع با هدفِ جذبِ زنان می‌دانند. زنانِ جامعه نیز در جریانِ تطور زیستی، کسی را به عنوانِ جفت ترجیح می‌دهند که از عهدهٔ تامینِ منابع برای آنها و فرزندان‌شان برآید. از این دیدگاه، مردان تمایل دارند برای اطمینان یافتن از قطعیت پدری شان و در نتیجه تامینِ منابع برای فرزندانِ زیستی (حقیقی)شان، بر تمایلات جنسیِ زنان نظارت و کنترل داشته باشند.

 ب) روانشناسی و جنسیت

دیدگاهِ تکاملی همچنین عقیده دارد که گرایش به نظارت و کنترلِ زنان توسط مردان در تمامی فرهنگ‌ها مشترک است. به این ترتیب از این دیدگاه، تمایلاتیِ که طیِ تکامل در مردان به منظورِ جمع آوری منابع و کنترلِ میل جنسیِ زنان ایجاد شده‌است، مسئولِ تقسیم‌بندی جنسیتیِ موقعیت، قدرت و منابع در تمامیِ فرهنگ‌ها به شمار می‌آید(ویکی پدیا)

 

یکی از اصول اساسی روانشناسی تکاملی، این فرض زیربنایی است که هر رفتاری که در جنس زن یا مرد وجود دارد، می تواند نمایانگر تطابقی تکاملی برای سازش با مشکلات موجود در سیر تکاملی نیاکان انسان باشد. یکی از این چالش های نیازمندِ سازگاری، انتخاب ها و رفتارهای جنسیِ جنس مقابل است. بر همین اساس، بسیاری از رفتارهای انسان و از جمله رفتارهای جنسی او، ریشه ای مرتبط با رفتارهایِ جنس مقابلش دارد. بطور نمونه، رفتارهای نظارتی و غیرت ورزانه در مردان، هماهنگ با رفتارهای جنسی خاص در زنان مانند احتمال خیانت زناشویی و تغییرات مرتبط با چرخه قاعدگی، نوسان می یابد. این رفتارها، به این علت در مردان بوجود آمده اند که بعضی از مشکلات مردان مانند مشکلات مربوط به تطابق با محیط و از جمله زندگی زناشویی مانند اطمینان از والدِ فرزند خود بودن و جلوگیری از خیانت زنان را، حل کنند. بررسی رفتارهای جنسیِ زن و مرد و نقش جنس مقابل در بوجودآمدن رفتارهای جنس دیگر، از جمله مسائلی است که می بایست در پژوهشهای علوم رفتاری بیشتر مورد توجه قرار گیرد. همچنین نتایج این پژوهش ها باید راهنمای قانون گذاری، اجرا و اِعمال سیاست گذاری های مربوط به قوانین حقوقی مرتبط با ارتباطات دو جنس مانند قوانین مربوط به ازدواج، باشند.

3- یادگیری

4- رفتارهای اجتماعی مثل فداکاری، کار تیمی، تقسیم مناصب اجتماعی(مثل زنبور کارگر و ملکه)

منابع:

نکامل روانشناسی (ویکی پدیای انگلیسی)

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢۸ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : دکتر سید محمود میرافضلی سریزدی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.