وقتی روحانیون طبیعیدان قرن 19, به جهان می نگریستند, عمارتی موزون و سرشار از نشانه های تدبیر, هدف و کرم جاودانه ی پروردگار را می دیدند. نگاه داروین, اما متفاوت بود. او جهانی می دید بیرحم و بی هدف که از مخلوقاتی درگیر تنازعی بی امان برای بقا, اشغال شده است. داروین همچنین مصر بود, که هر ساختار و غریزه ی پیچیده, باید برای دارنده ی آن, و نه برای حیوانات غیر خویشاوند, سودمند باشد. او یاد آور می شود که انتخاب طبیعی "هیچ گاه, هیچ چیزی را که برای خود موجود زیانبار باشد, تولید نخواهد کرد, چراکه انتخاب طبیعی تنها به نفع هر فرد و در راستای منافع او عمل می کند"(داروین, 1859, ص 20). با این همه, داروین نمی توانست چشم های خود را بر مثال های بی شماری از همکاری در طبیعت ببندد: حیوانات همدیگر را می جورند*, غذای خود را تقسیم می کنند و خود را به خاطر سود و منافع دیگران به خطر می اندازند.

او با پدیده ای روبرو شده بود به نام فداکاری که با موضوع بقای اصلح سازش نداشت.


 پاسخ شخص داروین به مسئله ی از خود گذشتگی, کاملا روشن نیست و او در چاپ های مختلف کتاب منشا تفاسیر را در سطوح متفاوتی ارائه می کند. او برخی اوقات به تفسیرهای فردگرایانه نزدیک می گردد, اما معمولا بر این باور است که احتمال نازایی برخی افراد باید به کل بزرگتری سود برساند:

انتخاب طبیعی برخی اوقات در حیوانات کاملا اجتماعی, از طریق حفظ تغییراتی که تنها برای گروه سودمند است, به طور غیر مستقیم بر فرد اعمال اثر می کند... ازاین روست که ساختارهای بی نظیر بسیاری همچون ساختارهای ابزار گرده افشانی, یا نیش زنبورهای کارگر, یا آرواره های مستحکم مورچه های سرباز که سودی اندک یا هیچ برای فرد یا زادگان او دارند, تکامل یافته است. (داروین, 1871)

 توضیحاتی که در سطح گروه برای توجیه فداکاری حشرات ارائه می شد, تا 100 سال پس از انتشار کتاب منشا, همچنان ثابت و پابرجا بود, گرچه امروزه دیگر نظریات شکست خورده ای محسوب می شوند. یک مطالعه ی دوران ساز سرانجام مسئله ی فداکاری را که نادیده گرفته بود, حل کرد, این مطالعه ی دوران ساز سرانجام مسئله ی همیلتون (1964) بود, کسی که تصور داروین را از شایستگی با بسط آن به نظریه ی شایستگی فراگیر و انتخاب خویشاوندی, گسترش داد. اندیشه ی انتخاب خویشاوندی امروزه به ابزاری بسیار قدرتمند در آشکار ساختن بسیاری از ابعاد رفتار انسان, مبدل گشته است(ن ک به فصل 3 و 11).البته در ادامه نوشتار خواهیم دید که این توجیه نیز اساسا با پایه های نظریه داروین در تضاد است و نمی توان به استناد این توجیهات موضوع فداکاری و نقطه مقابل آن خودخواهی را توجیه کرد

نمونه هایی از رفتارهای فداکارانه و خودخواهانه حیوانات(از دیدگاه داوکینز)

ملحد و دارویتیست مشهور آقای داوکینز در کتاب خود به نام ژن خود خواه مثالهایی در خصوص فداکاری و خودخواهی در حیوانات می زند و می نویسد:

"....نخست چند مثال متنوع از رفتار خودخواهانه در جانوران انفرادی. کاکایی های پشت سیاه در کلنی های بزرگ لانه می سازند، لانه هایی که تنها چند پا از یکدیگر فاصله دارند. هنگامی که جوجه ها تازه از تخم خارج می شوند کوچک هستند و بی دفاع و بلعیدن آنها آسان است. بسیار رایج است که یک کاکایی منتظر بماند تا همسایه ای رویش را برگرداند و مثلا هنگامی که برای گرفتن ماهی دور شده است، آن گاه از فرصت استفاده کند و یکی از جوجه های همسایه را قاپیده، درسته ببلعد. به این ترتیب یک وعده غذای خوشمزه و مغذی می خورد بدون آنکه به درد سر گرفتن ماهی دچار شود و بدون آنکه لانه اش را بدون محافظ رها کند. شناخته شده تر از این، همنوع خواری هولناک حشره دعاخوان ماده است. آنها حشراتی گوشتخوار و بزرگ جثه اند. آنها معمولا حشرات کوچکی مانند مگس را می خورند، اما تقریبا به هر چیز متحرکی حمله می کنند. به هنگام جفت گیری، نر با احتیاط به سوی ماده می خزد، سوارش می شود و با او آمیزش می کند. اگر ماده فرصت بیابد، نر را خواهد خورد و این کار را با کندن سرش آغاز می کند، چه حشره نر در حال نزدیک شدن به او باشد بلافاصله پس از آنکه سوارش شد یا پس از آنکه از هم جدا شدند به نظر می رسد که معقول ترین حالت برای ماده آن است که پیش از آنکه شروع به خوردن نر کند، منتظر بماند تا آمیزش به پایان رسد.

اما به نظر نمی رسد که از دست دادن سر، بقیه بدن حشره نر را از حرکات جنسی اش باز دارد. در واقع، از آنجا که سر این حشره محل بعضی از مراکز عصبی بازدارنده است، ممکن است حشره ماده با خوردن سر حشره نر، عملکرد جنسی اش را بهبود بخشد. اگر چنین باشد، این یک سود اضافه است. سود اصلی همان یک وعده غذایی است که به دست می آورد. اگر چه این مثال ها به خوبی با تعریف ما جور در می آیند، اما کلمه «خودخواه» در چنین موارد حادی از همنوع خواری ممکن است نوعی کوتاهی در بیان حقیقت به نظر آید. شاید با رفتار بزدلانه ای که از پنگوئن امپراتور قطب جنوب گزارش شده زودتر بتوانیم همدردی کنیم. آنها در حالی مشاهده شده اند که لب آب ایستاده اند و از ترس خورده شدن توسط شیرهای دریایی دو دل هستند که به درون آب شیرجه بروند، اگر تنها یکی از آنها شیرجه برود، بقیه خواهند دانست که آیا آنجا شیر دریایی هست یا خیر. طبیعی است که هیچ کدام نمی خواهند موش آزمایشگاهی باشند، از این رو به انتظار می مانند و گاهی حتی تلاش می کنند تا همدیگر را هل دهند و به آب بیندازند. به طور معمول رفتار خودخواهانه ممکن است صرفا شامل عدم پذیرش شراکت در منابع ارزشمند نظیر غذا، قلمرو یا شریک جنسی باشد. اکنون به سراغ چند مثال از رفتارهای به ظاهر فداکارانه می رویم. رفتار نیش زنی زنبورهای کارگر دفاع بسیار موثری در برابر عسل دزدان است. اما زنبورهایی که نیش می زنند جنگنده های کامی کازی (هواپیماهای انتحاری ژاپن در جنگ جهانی دوم ـ م) هستند. در عمل نیش زدن، اندام های داخلی حیاتی معمولا از بدن گسیخته می شوند و زنبور کمی بعد می میرد. ماموریت خودکشی او ممکن است انبارهای غذای کلنی را نجات دهد. اما او دیگر زنده نیست که از این منابع برخوردار شود. طبق تعریف ما این یک عمل رفتاری فداکارانه است. به خاطر داشته باشید که ما درباره انگیزه های آگاهانه صحبت نمی کنیم. این انگیزه ها هم در این مورد و هم در مورد مثال های خودخواهی ممکن است وجود داشته باشند یا نداشته باشند، اما در هر دو صورت ارتباطی به تعریف ما ندارند. گذشتن از جان در راه دوستان، آشکارا فداکارانه است، اما کمی خطر کردن به خاطر آنها نیز چنین است. بسیاری از پرندگان کوچک هنگامی که پرنده ای شکاری نظیر باز را در حال پرواز می بینند، «آوای هشدار» ویژه ای سر می دهند که با شنیدن آن تمام گله به شکلی مناسب اقدام به فرار می کنند. شواهد غیرمستقیمی وجود دارد که آن پرنده که آوای هشدار سر می دهد با این کار خود را اختصاصا در خطر می اندازد، زیرا توجه شکارچی را مخصوصا به خود جلب می کند. این رفتار فرد را فقط کمی بیشتر از دیگران به خطر می اندازد، اما با این حال به نظر می رسد که دست کم در نگاه نخست به عنوان یک عمل فداکارانه با تعریف ما مطابقت دارد. رایج ترین و مشهورترین اعمال فداکارانه در دنیای جانوران توسط والدین، به ویژه مادر، در مورد فرزندان انجام می شود. آنها فرزندانشان را چه در لانه و چه در بدن خویش به دنیا آورده و پرورش می دهند، با آنکه برایشان هزینه سنگینی دارد آنها را تغذیه می کنند و در محافظت از آنها در برابر شکارچیان، خطر را به جان می خرند. اگر بخواهیم در این رابطه تنها به یک مثال ویژه اکتفا کنیم، می توان بسیاری از پرندگانی که روی زمین لانه می سازند را در نظر گرفت. هنگامی که یک شکارچی مثلا روباه به لانه آنها نزدیک شود، این پرندگان به اصطلاح «نمایش حواس پرت کنی» اجرا می کنند. پرنده والد لنگ لنگان از لانه دور می شود در حالی که یک بالش را می کشد چنان که گویی شکسته است. شکارچی با دیدن این طعمه سهل الوصول فریب خورده و از لانه محتوی جوجه ها فاصله می گیرد. سرانجام پرنده والد دست از تظاهر برمی دارد و درست در لحظه فرار از آرواره های روباه، به هوا می پرد. به این ترتیب زندگی جوجه هایش را نجات داده است، اما با مقداری خطر برای خودش....."

دیدگاه داوکینز در خصوص فداکاری

داوکینز از طرفداران سرسخت داروین و یکی از بزرگترین ملحدین جهان در کتاب خود تحت عنوان ژن خودخواه به موضوع خودخواهی و فداکاری اشاره کرده است. او در بخش نخست کتاب می نویسد:...

"....ما و تمام جانوران دیگر ماشین‌هایی هستیم که توسط ژن‌هایمان ایجاد می‌شویم. مانند گانگسترهای موفق شیکاگو، ژن‌های ما نیز در بعضی موارد میلیون‌ها سال در یک دنیای به شدت رقابتی بقا یافته اند. این به ما حق می‌دهد که در ژن‌هایمان انتظار ویژگی‌های خاصی را داشته باشیم. من نشان خواهم داد که بارزترین ویژگی مورد انتظار در یک ژن موفق، خودخواهی بی‌رحمانه است. این خودخواهی ژن معمولاً منجر به خودخواهی در رفتار فرد خواهد شد. اما، همانطور که خواهیم دید، شرایط ویژه‌ای هست که در آن یک ژن با تشویق شکل محدودی از فداکاری در سطح فرد جانور، بهتر می‌تواند به اهداف خودخواهانه‌اش دست یابد. کلمات «ویژه» و «محدود» در جمله آخر دارای اهمیت اند. هرچقدر هم که آرزومند باشیم طور دیگری فکر کنیم، عشق مطلق و سعادت‌گونه به عنوان یک کل مفاهیمی هستند که از نظر فرگشتی هیچ معنایی ندارند..."

برداشتی که از جملات بالای آقای داوکینز می شود این است که انسانها ذاتا و به صورت ژنتیکی خودخواه آفریده می شوند و  علت اینکه موجودات ابتدایی علی رغم خودخواه آفریده شده اند توانسته اند فداکاری کنند و با یک دیگر یک جامعه مبتنی بر برخی اخلاقیات بسازند فقط به این علت بوده این فداکاری می توانسته سبب بقای جانور در این دنیای بی رحم شود. او در جای دیگری در خصوص عقیده خود می نویسد:

"...احساس خود من آن است که جامعه‌ای انسانی که صرفاً براساس قانون ژن، یعنی خودخواهی بی‌رحمانه همگانی اداره شود جامعه بسیار ناخوشایندی برای زندگی خواهد بود. اما متاسفانه هر چقدر هم که از چیزی متاسف باشیم، مانع حقیقت داشتن آن نمی‌شود. این کتاب عمدتاً با این هدف نوشته شده که جالب باشد، اما اگر بخواهید یک نظام اخلاقی از آن استخراج کنید باید آن را همچون یک هشدار بخوانید. آگاه باشید که چنانچه شما و نیز من می‌خواهیم جامعه‌ای بسازیم که در آن افراد، جوانمردانه و فداکارانه برای دستیابی به خیر عمومی با یکدیگر همکاری کنند، از طبیعت زیستی‌مان انتظار چندانی نمی‌توانیم داشته باشیم، بیایید سعی کنیم که جوانمردی و فداکاری را آموزش دهیم، از آنرو که خودخواه به دنیا می‌آییم. بگذارید بفهمیم که ژن‌های خودخواه ما چه غلطی دارند می‌کنند، زیرا در آن صورت ممکن است دست کم این شانس را داشته باشیم که طرح‌هایشان را نقش بر آب کنیم، کاری که تاکنون هیچ گونه دیگری سودای آن را در سر نپرورانده است...."

اشکالی که به سخنان داوکینز وارد است این است که او مخالف سر سخت فطری بودن خوبی ها و فداکاری هاست. مثلا اگر نوزادی را در جزیره ای رها کنند و او در آنجا خوش رشد کند!!!در سنین جوانی اگر انسانی شبیه خودش را  تصادفا در آن جزیره در خطر ببیند چون تربیت نشده و آموزش فداکاری ندیده خودخواهانه برخورد می کند  در حالیکه در واقع ممکن است اینگونه نشود و از او رفتارهای اخلاقی مثل محبت و نوع دوستی و فداکاری را ببینیم.

راه حل داوکینز برای توجیه موضوع فداکاری و از خود گذشتگی در حیوانات

مشاهده پدیده فداکاری و از خود گذشتگی در حیوانات معتقدان به فرگشت را به یک عقب نشینی واضح از اهمیت بقای فرد به اهمیت بقای گونه وادار کرده است.کاملا واضح است که این توجیهات قانع کننده نیست بلکه در تضاد کامل با موضوع انتخاب طبیعی است.  داوکینز در کتاب ژن خودخواه می نویسد:

"...موجودات زنده طوری فرگشت یافته اند که «به نفع گونه» یا «به نفع گروه» عمل کنند. کشف آنکه چگونه این ایده در زیست شناسی پا گرفت چندان سخت نیست. بخش بزرگی از زندگی یک جانور به تولید مثل اختصاص دارد و بیشتر از خود گذشتگی های فداکارانه ای که در طبیعت مشاهده می شود توسط والدین و در مورد فرزندانشان انجام می گیرد. «ماندگاری گونه» حسن تعبیر رایجی است برای تولید مثل و بدون تردید یکی از پیامدهای تولیدمثل است. این منطق تنها لازم است کمی کش بیاید تا استنباط شود که «کارکرد» تولیدمثل، تداوم بخشیدن به گونه است. از این جا تا رسیدن به این نتیجه که جانوران در کل طوری رفتار خواهند کرد که به نفع ماندگاری گونه باشد تنها یک گام نادرست کوتاه می ماند. به نظر می رسد که مرحله بعد از این هم فداکاری برای سایر اعضای همان گونه باشد. این خط فکری را می توان کم و بیش در قالب اصطلاحات داروینی ریخت. فرگشت از طریق انتخاب طبیعی عمل می کند و انتخاب طبیعی یعنی بقای افتراقی «شایسته ترین. » اما آیا منظور شایسته ترین فرد است یا شایسته ترین نژاد یا شایسته ترین گونه یا چیز دیگر؟ از بعضی لحاظ این امر اهمیت چندانی ندارد اما در بحث فداکاری به وضوح بسیار مهم است. چنان چه این گونه ها باشند که در بستر آنچه داروین تنازع بقا می نامد با یکدیگر رقابت می کنند، به نظر می رسد که افراد دست بالا مهره های بی اهمیت صفحه بازی هستند که هرگاه منافع بزرگ تر گونه به عنوان یک کل اقتضا کند قربانی می شوند. اگر بخواهیم مسئله را اندکی محترمانه تر مطرح کنیم باید گفت که احتمال انقراض یک گروه، مثلا یک گونه یا جمعیتی از یک گونه، که افراد عضو آن آماده اند تا خود را در جهت تامین منافع گروه فدا کنند ممکن است کمتر از گروه رقیبی باشد که افراد عضو آن منافع خودخواهانه شان را مقدم می شمارند. بنابراین جهان مسکن گروه هایی می شود که از افراد از خودگذشته تشکیل شده اند. این همان نظریه انتخاب گروهی است که مدت ها زیست شناسانی که با جزئیات نظریه فرگشت آشنا نبودند آن را حقیقت می پنداشتند. این نظریه در کتاب مشهوری به قلم وین ادواردز (V.C.Wynne Edwards) به همگان معرفی و در «قرارداد اجتماعی» نوشته رابرت آردری (R.Ardrey) عامه فهم شد. .."

اشکال به سخن داوکینز: کاملا واضح است که توجیه او در تضاد با موضوع انتخاب طبیعی است. در انتخاب طبیعی آنچیزی که مهم است بقای اصلحترین و قویترین است نه قویترین گونه...در آنجا اصلا مطرح نیست که گونه ها برای بقای خود دست به تیم سازی و سازماندهی نیروها بزنند و در این سازماندهی عده ای مامور شوند برای بقای بقیه اعضای گونه دست به فداکاری بزنند!!

منابع:

- در نگارش این مطلب از وبلاگ تکامل و رفتار انسان استفاده شد. 

- فصل نخست کتاب ژن خودخواه نوشته داوکینز: چرا مردم ، هستند؟ 



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٩ | ٩:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دکتر سید محمود میرافضلی سریزدی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.