کارل مارکس ( Karl Heinrich Marx May 1818 – 14 March 1883)، فیلسوف، اقتصاد دان، جامعه شناس، تاریخدان و روزنامه نگار آلمانی در قرن 19، در زمینه های مختلفی و منجمله اقتصاد کتب و مقالات زیادی را به رشته تحریر در آورد. در این میان بی تردید مشهورترین آثار او مانیفست کمونیست  The Communist Manifesto (1848) و سرمایه  Das Kapital (1867–1894) است که البته امروزه نیز علی رغم به زباله دان تاریخ سپرده شدن دیدگاههای کمونیستی هنوز مورد توجه اهل فن این رشته قرار دارند. نکته بسیار جالب در زندگی این دانشمند آلمانی این است که در شرح زندگی او در ویکی پدیا بیش از هر انقلابی دیگری می توان واژه انقلاب revolution  را دید و این نشان می دهد اندیشه های او تا چه حد سبب تغییر و تحولات سیاسی و اقتصادی در دنیای مدرن شده است. «تاریخ همهٔ جوامع تا کنون، تاریخ مبارزهٔ طبقاتی بوده است.» از جمله مشهورترین جملات مارکس دربارهٔ تاریخ است که در خط اوّل مانیفست کمونیست خلاصه شده‌است. او اوّلین جلد کتاب مشهورش، سرمایه، را در ۱۸۶۷ منتشر کرد. این کتاب حاوی نظریات او در نقد اقتصاد سیاسی است.


دو واژه فرگشت اقتصادی و داروینیسم اجتماعی  امروزه تقریبا به صورت مترادف با یکدیگر برای توصیف مفهوم تکامل تدریجی نظامهای اقتصادی و جایگزینی نظامهای فرسوده و ناکارآمد با نظامهای کارآمدتر و مدرنتر به کار می روند. او را باید یکی از بنیانگذاران فرگشت اقتصادی Evolutionary economics یا داروینیسم اقتصادی Evolutionary economics نیز نامید. بین مارکس و داروین شباهتهای زیادی وجود دارد که ما در این نوشتار سعی می کنیم تا حدی به این موضوع اشاره کنیم.


 کارل مارکس

کارل مارکس قطعا نخستین کسی نیست که به مفهوم فرگشت اقتصادی اشاره کرده ولی احتمالا مشهورترین آنهاست. او که تقریبا همزمان با چارلز داروین زندگی می کرد اعتقاد داشت نظامهای اقتصادی در گذر زمان تکامل و فرگشت می یابند و بدین ترتیب نظامهای برتر و قویتر، جای نظامهای ضعیفتر و ناکارآمد را می گیرند. از جمله او اعتقاد داشت که نظام فئودالیسم با کاپیتالیسم و آن نظام نیز با سوسیالیسم جایگزین می شود.

نظریه داروین و کارل مارکس خیلی زود با استقبال فیلسوفهای عمل گرا و پراگماتیک آمریکایی از جمله (PeirceJamesDewey و عقاید  دانشمندان در حوزه های دیگر و از جمله روانشناسی و دیرینه شناسی همراه شد. در سال 1898 واژه evolutionary economics توسط وبلن Thorstein Veblen (1898) در حوزه جامعه شناسی به کار گرفته شد. او عفیده داشت هیچ ماهیت انسانی جهان شمولی نمی تواند حدود نرمال و رفتارهای انسانی را در حوزه جامعه شناسی و دیرینه شناسی برای همیشه  توضیح دهد و این رفتارها روز به روز در حال تکامل و تغییر هستند . وبلن راه‌حل‌های اقتصاددانان برای مسائل و مشکلاتی که مطرح نمودند را رد نکرد؛ او در یک کلام این‌گونه می‌پنداشت که مسائل و مشکلات آنها بیش از حد تنگ‌نظرانه بودند. وبلن از اقتصاددانان ‌خواست که علت‌ و معلول‌های اجتماعی و فرهنگی تغییرات اقتصادی را درک کنند. به عنوان مثال اینکه: «کدام دلایل اجتماعی و فرهنگی‌ باعث انتقال از شکار و ماهیگیری به کشاورزی بودند و دلایل این تغییرات اجتماعی و فرهنگی چه بود؟»وبلن به طرز شگفت‌آوری در واداشتن اقتصاددانان به تمرکز بر چنین پرسش‌هایی ناموفق بود. شاید دلیل شکست وی، طعنه‌آمیز بودن لحن نوشته‌های او خطاب به دوستان اقتصاددانش بود. 

نظریه تاریخ مارکس

چارلز داروین که در اصل یک دانشمند علوم طبیعی بود در این نظریه نشان داد که حیات در اصل یک پروسهٔ طولانی تکامل می‌باشد. تکاملی که در آن همهٔ موجودات زنده اعم از گیاهان و دیگر جانوران به سوی بهتر شدن وکامل تر شدن پیش می‌روند. این نظریه به سرعت به علوم انسانی به ویژه تاریخ و علوم اجتماعی گسترش پیدا کرد. بدین ترتیب همانگونه که گیاهان و جانوران در حال تکامل و پیشرفت هستند جوامع بشری و انسانی نیز به سوی تکامل و پیشرفت رهسپار هستند. بر طبق این دو نگرش یعنی نگرش "علم محور" و "تکامل گرا"، وظیفهٔ یک اندیشمند علوم انسانی و اجتماعی این است که بتواند قوانینی که منجر به تکامل جوامع انسانی می‌شود را کشف کرده و روند تکامل آن را تسریع نماید و در نتیجهٔ کشف این قوانین همانگونه که در علوم طبیعی و کاربردی به ابزار پیشرفته تر می‌رسیم در علوم انسانی نیز بتوانیم جوامعی پیشرفته تر اخلاقی تر و تکامل یافته تر بسازیم. دو دسته از جامعه شناسانی که چنین نگاهی به علوم انسانی و جامعه شناسی داشته‌اند جامعه شناسان کارکردگرا و مارکسیسم بوده‌اند. در پاسخ به این پرسش که چه عامل بیرونی باعث تکامل جوامع انسانی می‌شود "جامعه شناسان کارکردگرا"نیازهای جامعه و محیطی که انسان در آن زندگی می‌کند را عامل این تکامل می‌دانند و جامعه شناسان مارکسیسم عامل تکامل جوامع انسانی را "اقتصاد" می‌دانند. پیش از پرداختن به نظریهٔ ماده گرایی تاریخی مارکس باید به این نکته توجه کرد که این اندیشه که جوامع انسانی روبه تکامل است سال‌ها پیش از نظریهٔ تکامل داروین در میان اندیشمندان مطرح بود. برای نمونه هگل "روح ملل" را عامل تکامل جوامع بشری می‌دانست. اما تاثیری که نظریهٔ داروین بر این طرز تفکر گذاشت این بود که این نگرش را از یک نگرش صرفا فلسفی به نگرشی علمی مبدل ساخت

مراحل تاریخ

کارل مارکس در این نظریه تاریخ بشر را به چهار دوره ی:۱. کمون اولیه ۲. برده داری ۳.فئودالیسم و ۴.سرمایه داری تقسیم می‌کند. البته مرحلهٔ پنجم هم وجود دارد که مرحلهٔ سوسیالیسم می‌باشد که مربوط به آینده (نسبت به زمان مارکس) است. در هر یک از این دوره‌های تاریخی بین دو گروه یا دو "طبقه" از انسان‌ها "تضاد"وجود دارد و این تضاد به همراه دگرگونی در ابزار تولید(means of production) به تبع آن دگرگونی مناسبات تولیدی(mode of production) به عنوان عوامل زیربنایی همان عواملی هستند که باعث تکامل جامعهٔ بشری و انتقال از از دوره‌ای به دورهٔ دیگر می‌شوند. در دوران برده داری، فئودالیسم و سرمایه داری تضاد به ترتیب میان برده‌ها و برده داران،فئودال‌ها و سرف ها (ارباب و رعیت) و بورژواها و پرولترها است. هر چند در این نظریه هر مرحله نسبت به مرحلهٔ پیشین پیشرفته تر است اما به هر حال در هر یک از این مراحل بروز تضاد میان دو طبقه اجتناب ناپذیر می‌باشد واین تضاد به نوبهٔ خود به شکل جبری منجر به انقلاب در پایان مرحلهٔ سرمایه داری و گذار به سوسیالیسم خواهد شد. شکل (فرماسیون) نخست که کمون اولیه نام دارد مربوط به دوره‌ای است که در آن انسان‌ها به صورت دسته جمعی زندگی می‌کردند. تولید محدود به شکار و جمع آوری گیاهان می‌شد و عملا مالکیتی در آن مطرح نبود. دورهٔ دوم مربوط به نظام برده داری است که در آن ماهیت ابزار تولید که زور بازوی انسان برای شکار است منجر به این می‌شود که دسته‌ای از انسان‌ها دسته‌ای دیگر را به عنوان برده به کار بگیرند. در مرحلهٔ سوم با تحول در ابزار تولید و اختراع ابزاری مانند گاوآهن و خیش و... و به تبع آن استفادهٔ بیشتر از زمین و وابستگی هرچه بیشتر تولید به زمین که از آن به عنوان انقلاب کشاورزی یاد می‌شود مناسبات تولیدی نیز دگرگون شده و تاریخ وارد مرحلهٔ سوم خود می‌شود که از آن به عنوان دورهٔ فئودالی یاد می‌شود. مرحلهٔ چهارم از تحول ابزار تولید و به تبع آن تکامل جامعهٔ بشری با ایجاد کارخانجات صنعتی در اطراف شهرها و مهاجرت ساکنین روستاها به شهرها آغاز می‌شود و نقطهٔ اوج آن انقلاب صنعتی و انقلاب علمی است. در این فرماسیون نیز دو طبقه وجود دارد:بورژواها و پرولترها. سرانجام نظام سرمایه داری نیز به زعم مارکس به صورت قهری و با انقلاب پرولتری سرنگون شده و طبقهٔ پرولتاریا در حکومتی زیر عنوان دیکتاتوری پرولتاریا قدرت را در دست گرفته و اختلاف طبقاتی و کلیهٔ مظاهر استثمار فرد از فرد را از میان بر خواهد داشت و با ایجاد نظام سوسیالیستی بشریت را از تضادهای نظام سرمایه داری رها می‌سازد. در این نظام از هر کسی به اندازهٔ توانش انتظار کار می‌رود و به هر کسی به اندازهٔ نیازش داده خواهد شد.

شباهتهای داروین و کارل مارکس

استاد جلال الدین فارسی در  جلد 13 کتاب پای درس پروردگار مطالبی را در باره الهامات مارکس از داروین و شباهتهای تفکرات این دو مطرح می کند که بسیار جالب هستند. او در این کتاب می نویسد:

مـارکـس کـه طول عمرش انطباق تام با طول عمر داروین دارد پیش از آن که منشاء انواع مـنـتـشـر شـده در سـال 1859 را مـطـالعـه کرده ذوق زده شود مبارزه طبقاتى ، طبقات اجـتـماعى ، و بیشتر اندیشه ها و آرایى را که بعدها مارکسیستى خوانده مى شود از دوستش فردریک انگلس فرا مى گیرد.


انگلس در کتابش وضع طبقات زحمتکش در انگلستان مى نویسد که موقعیت شرم آور اقـتصادى پرولتاریا و ستمى که بر این طبقه وارد مى شود آن را وادار به مبارزه براى رهایى نهایى خویش مى سازد. سرانجام این خود پرولتاریاست که به کمک خویش برمى خـیـزد... جـنـبـش سـیـاسـى طـبـقـه کارگر به کارگران مى فهماند که راه نجاتى جز راه سـوسـیـالیـسـم بـراى آنـان وجـود نـدارد و سـوسـیـالیـسـم هـم تـنـهـا هـنـگـامـى تـبـدیـل بـه یـک قـدرت اجـتماعى و سیاسى مى شود که برقرارى آن هدف مبارزه سیاسى طبقه کارگر بشود.
مـارکـس نـخـسـت ایـن را فـرا مـى گـیـرد و بـعـد آنـچـه را انـگـلس در سـال 1847 در کـنـگـره اول جـامـعـه عـدالتـخـواهـان بـه نـمـایـنـدگـى از گروه کمونیستهاى پاریس در نطق خویش مى آورد که سرانجام دستنوشته مهم انگلس را به عنوان اصول کمونیسم . در این زمان قادر به نوشتن مانیفست مى شود.
بدینسان پس از مطالعه منشاء انواع به انگلس مى نویسد: این کتاب حاوى مبنا در تـاریـخ طـبـیعى براى دیدگاه ما است . دیدگاهى که متعلق به انگلس است و بعد مارکس آن را مى پذیرد.

انگلس که همیشه در صدد بزرگ کردن مارکس است در مراسم دفن او مى گوید: داروین قـانـون تـحـول طـبـیـعـت زنـده را کـشـف کـرد و مـارکـس قـانـون تـحـول تـاریـخ انـسـان را... بـشـر بـیـش از آن کـه دنـبـال عـلم ، هـنـر یـا مـذهـب بـرود بـه خـوردنى ، آشامیدنى ، پوشیدنى و مسکن نیاز دارد. بـنـابـرایـن وسـیـله هـاى امـرار مـعـاش (وسـائل تـولیـد کـالاهـاى مـصرفى ) و در نتیجه ، تـحـول اقـتـصـادى بـایـد مـبـناهایى را تشکیل دهند که نهادهاى سیاسى و اجتماعى بر آنها اسـتـوارنـد. بـنـابـرایـن بـر اساس نظر مارکس این نهادها باید بر حسب منافع اقتصادى (طبقات جامعه ) تبیین شوند تا بر مبناى چیزهاى دیگر.) گزیده آثار مارکس و انگلس ، ج 3، ص 162.(

 
مدعاى انگلس دائر بر کشف قانون تحول تاریخ انسان توسط مارکس و خودش را اکنون و تا فرصتى دیگر بکنارى مى نهیم تا به ابعاد تقلید مارکس ‍ از داروین بپردازیم .
مـارکـس آنچه را از انگلس مى آموزد با آنچه از مطالعه منشا انواع دریافت مى کند طـورى ترکیب و تالیف و صورتبندى مى نماید که با فرضیه داروین متناظر در مى آید. بـطـورى کـه گـویـى یکایک عناصر یا مفاهیم فرضیه داروین را برداشته و به جاى آن عـنـصـر یـا مفهومى از پیش خود گذاشته باشد. با این تفاوت که عناصر داروین طبیعى و عناصر وى اجتماعى اند. حتى عناصر طبیعى مشترکى هم در آن میان یافت مى شود.

بـراى مـثـال ، نـیـروى مـحـرک جـانـوران و فرایند انتخاب طبیعى داروین چیزى سائقه هاى عـضـوى نیستند و نیروى محرک انسانها و جوامع و فرایند پیشرفت و ارتقاى جوامع مارکس نیز سائقه هاى عضوى آدمیان اند.


1. انسانها در نظریه مارکسیستى به جاى جانوران نشسته است

 .
2. طبقه به جاى نوع جانور.


3. طبقات متنازع به جاى انواع رقیب و متنازع

.
4. جامعه یا محیط اجتماعى به جاى مرتع و محیط طبیعى

.
5. شکل گیرى تولید و اقتصاد و جامعه به جاى فرایند زیست جانورى

.
6. مبارزه طبقاتى ... تنازع بقا.


7. سیر تاریخ جوامع از پست به پیشرفته ... انتخاب طبیعى

.
8. قـانـون حـکـم بـر سـیـر تـاریـخ انسان عبارت است از این که روابط تولیدى و هسته مـرکـزى آن یـعـنـى نـوع مـالکـیـت بـر وسـایـل تـولیـد، زمـانـى کـه نـتـوانـد خـود را بـا وسـائل تـولیـد و شـیـوه تـولیـد پـیـشـرفـتـه سـازگـار کـند از بین مى رود تا روابط تـولیـدى و پـیـش از هـر چـیـز نـوع جـدیـدى از مـالکـیـت بـر وسـایـل تـولید جایگزین آن شود. این متناظر است با انقراض جانورانى که نمى توانند سـازگـارى بـهترى با محیط طبیعیشان پیدا کنند و زنده ماندن و بقاى آنها که سازگارى بهترى پیدا مى کنند در فرضیه داروین

.
9. ارتـقـاى جامعه - نظیر نوع جانورى داروین - از کمون اولیه به جامعه برده دارى به فئودالى و از این یک به سرمایه دارى و از این به جامعه سوسیالیستى در مرحله نخست و در مرحله نهایى به جامعه کمونیستى که متناظر است با انواع میرنده و انواع نوپدید نیست

.
10. نـیروى محرک مارکس چیزى نیست جز نیاز به خوردنى ، آشامیدنى ، پوشیدنى و مسکن ، و در نتیجه به وسیله هاى امرار معاش یا وسائل تولید و شیوه تولید هر چه پیشرفته تـر و کـارآتـر کـه بـه تحول اقتصادى و توسعه آن مى انجامد، همانچه انگلس در شرح آراء مارکس بر سر گورش در هاى گیت لندن مى گوید. این ، جانشین سائقه هاى عـضـوى یـکـایک انواع و افراد جانورى شده است . چه ، دیدیم که عصاره فرضیه داروین این است که افراد با تنازع بر سر بقا مواجه اند و باید بر سر برخوردارى از منابع مـحـدود بـا یـکـدیـگـر رقـابت کنند... و این امر به انتخاب طبیعى امکان مى دهد تا عمل کند و کارگر افتد.

سخن آخر

امروزه به نظریه داروین همان مقدار اشکال و ایراد وارد است که به نظریات قدیمی و فرسوده و به تاریخ سپرده شده کارل مارکس با این تفاوت که دیگر کسی در فکر احیای نظریات مارکس نیست ولی نئوداروینیستها سعی می نند به هر شکل و به توجیه، نظریات داروین را زنده نگه دارند. البته برخی از اجزای این نظریه همچون تکامل نظامها و تلاش جوامع برای بهتر شدن مورد قبول هر فرد منصفی است 

منابع:

فرگشت اقتصادی Evolutionary economics-ویکی پدیا

 زندگینامه کارل مارکس -ویکی پدیا

 

پای درس پروردگار-جلد 13 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٦ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : دکتر سید محمود میرافضلی سریزدی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.