مقدمه: مطلبی که در اینجا ارائه می شود مطلبی است مفصل تحت عنوان سناریوی تکامل انسان نوشته آقای هارون یحیی  که تقریبا جامعترین مطلب از این نوع است که تاکنون منتشر شده استقبلا مطالبی مشابه این موضوع رد این وبلاگ منتشر شده ولی باز هم خواندن نوشتجات اقای یحیی خالی از لطف نیست. در این نوشتار سعی شده تا از تصاویر اصلی متن  آقای هارون یحیی نیز استفاده شود ولی در عین حال برخی تصاویر نیز از سایتهای دیگر مورد استفاده قرار گرفته اند. لحن مطلب نیز شبیه دیگر نوشته های آقای یحیی است که برای رعایت امانت حتی المقدور بدون تغییر باقی مانده است. امیدوارم این مطلب مورد استفاده پژوهشگران محترم قرار گیرد

در طبیعت مکانیسمی وجود ندارد که بتواند موجودات را از طریق تکامل به وجود بیآورد و به وضوح می بینیم که همه موجودات با ساختار های ایده آل خود به یکباره پا به عرصه وجود گذاشته اند یعنی همگی به طرز خاصی آفریده شده اند. و می بینیم که تکامل انسان افسانه بوده و هرگز به وقوع نپیوسته است. بنابر این داعیان تکامل بر چه اساسی ادعا می کنند میمون جد انسان است؟

واقعیت این است که فسیل هایی وجود دارد که به آنها امکان خیال پردازی های فراوانی می دهد. در طول تاریخ حدود شش هزار نوع میمون زندگی می کرده اند که اکثر قریب به اتفاق آنها منقرض شده اند در حال حاضر تنها 120نوع میمون وجود دارد. فسیل های سایر گونه های منقرض شده میمون منبعی غنی برای تکاملی ها به شمار می آید تا آنها را به عنوان نمونه های حد واسط معرفی کنند. آنها از طریق چیدن جمجمه های میمون های منقرض شده به ترتیب کوچک به بزرگ و نیز قرار دادن جمجمه های برخی از نژادهای منقرض شده بشری در کنار آنها توانسته اند عوام فریبی کنند و بگویند که:میمون های امروزی و انسان ها دارای جد های مشترکی هستند و محیط زندگی باعث شده است تا برخی از آنها به انسان و برخی دیگر به میمون های امروزی تبدیل شوند.


اما همه شواهد کالبد شناختی،پالئونتولوژیکی و بیولوژکی نشان می دهد که هیچ قرابتی بین انسان و میمون وجود ندارد و آنها نتوانسته اند دلیل قانع کننده ای ارائه دهند که خویشاوندی این دو جاندار را ثابت کنند غیر از جعل،دروغپردازی و گمراه کردن کار دیگری بروز نداده اند.

آرشیو فسیل ها به ما می گوید که در طول تاریخ انسان پیوسته انسان و میمون نیز همجنان میمون بوده است. و بسیاری از فسیل هایی که داروینیست ها به عنوان اسلاف انسان به ما معرفی می کنند چیزی غیر از برخی نژادهای منقرض شده انسان نیست که تا روزگاران بسیار نزدیکی یعنی در حدود ده هزار سال قبل می زیسته اند و سپس از بین رفته اند. به علاوه همه صفات کالبدی آنها با انسان های کنونی منطبق است.

 به علاوه انسان و میمون تفاوت های کالبدی بسیار متفاوتی دارند که یکی از آنها راه رفتن بر روی دو پاست در ادامه می بینیم که این ویژگی یکی از خصوصیات انحصاری انسان است و هیچ جاندار دیگری دارای این خاصیت نمی باشد.

شجره نامه خیالی انسان

 همچنانکه می دانیم بر اساس ادعای داروینیسم انسان امروزی از مخلوقاتی شبیه به میمون  تکامل یافته و این فرایند آرام چهار تا پنج ملیون سال طول کشیده است. بنابراین لازم است تا در این مدت زمان دور و دراز حالت های انتقالی فراوانی  به وجود آمده  باشد. برهمین اسا س آنها فهرستی از چهار جد خیالی برای انسان تدارک دیده اند که به ترتیب ذیلند:

1-    میمون جنوبی Ausralopithecine

2-    انسانی که قادر به استفاده از ابزار بوده است Homo habilis

3-    انسان راست قامتHomo erectus

4-    انسان عاقلHomo sapiens

داعیان تکامل آنجه را که جد مشترک میمون و انسان می دانند اوسترالوپیتکوس(یعنی میمون آفریقای جنوبی ) ( تصویر زیر) می نامند. البته میمون های آفریقای جنوبی انواع متفاوتی دارند ولی چیزی بیش از گونه ای از انواع میمون نیستند که منقرض شده اند برخی از این گونه ها عظیم الجثه و برخی دیگر دارای بدن نحیفی بوده اند.

 

همانطور که در فهرست می بینیم بقیه مراحل دارای پیشوند Homo می باشد این پیشوند به معنای انسان است. موجوداتی که بنابرتقسیم بندی داروینیسم در این گروه قرار می گیرند از بقیه متکامل تر بوده و از قرار معلوم با انسان های کنونی تفاوت چندانی نداشته اند.

انسان جاوا،بکین و لوسی نیز که به وفور در رسانه ها می بینیم نیز بر اساس اعتقاد داروینیسم در یکی از گروه های فوق قرار می گیرند.

پیش از این گمان می رفت که راماپیتکوس نیز یکی دیگر از اشکال انتقالیست که باید در شجره نامه افسانه ای انسان وارد شود تا اینکه پی بردند نوعی میمون بوده است بنابراین آن را از فهرست خارج کردند.71

دانشمندان به تازگی دریافته اند که میمون آفریقای جنوبی، انسان قادر به استفاده از ابزار، انسان راست قامت و انسان عاقل همگی در یک دوره می زیسته اند اما زیستگاه آنها متفاوت بوده است. وجالب تر اینکه انسان به اصطلاح راست قامت تا دوره بسیار نزدیکی به ما زنده بوده است و همچنین انسان موسوم به نیاندرتال و انسان معاصر نیز در یک دوره و یک منطقه با هم می زیسته اند. بنابراین نتیجه می گیریم که این  شجره نامه تنها زاییده تخیل طرفداران تکامل است.

 از طرف دیگر فسیل ها مارا متوجه پروسه تکامل نمی کنند. و فسیل هایی را که این دانشمندان جد انسان می نامند یا نژادهای دیگری ازبشر هستند که انقراض یافته اند و یا انواع از بین رفته دیگری از میمون ها می باشند.

 

اگر می خواهید به قدرت خیال انسان پی ببرید به تصویر راماپیتکوس درفوق بنگرید که داروینیست ها تنها از روی استخوان دو تکه ای فک آن  را رسم کرده اند می بینیم که با استفاده از این استخوانهای دوگانه که در سمت چپ پایین تصویر می بینیم تصویر خانواده و محیط زندگی آن  را نیز رسم کرده اند.

David Pilbeam,"Humans Lose an Early Ancestor", Science,Nisan 1982,p.6-7

 

در بالاتصاویر رسم شده میمون آفریقای جنوبی را می بینیم که داروینیست ها با قلم خیال پرداز خود به تصویر کشیده شده اند . این تصاویر هیچ اساسی ندارند. درحقیقت میمونهای آفریقای جنوبی گونه هایی از میمون های منقرض شده اند.

اوسترالوپیتکوس: گونه ای از گونه های میمون بوده است

کلمه اوسترالوپیتکوس به معنی میمون جنوبی است که تقریبا چهار ملیون سال قبل پا به عرصه وجود نهاده و به مدت یک ملیون سال زیسته است.

 همه میمون های آفریقای جنوبی منقرض شده اند اما شباهت زیادی با میمون های امروزی دارند برای نمونه جمجمه آنها به اندازه جمجمه شامپانزه های امروزی و بعضا کوچکتر بوده است . پاها و دست های این نوع میمون ها برای گرفتن شاخه های درختان به نحوی که از آن آویزان شوند مناسب بوده است از دیگر شاخصه های این نوع جانداران قامت کوتاه آنها است که در حدود صدو سی سانتیمتر بوده است یعنی درست مانند شامپانزه های امروزی .البته قد جانور مذکر همواره از مونث بزرگتر بوده است همچنین شاخصه ایی از قبیل جمجمه ها، نزدیکی چشم ها، تیزی دندان های آسیاب،ساختار فک، دراز بودنساعد ها و کوتاه بودن پاها همگی نشان می دهند که این جانوران با میمون های امروزی تفاوتی نداشته اند.

داعیان تکامل ادعا می کنند که با وجود شباهت های زیادی که این موجودات با میمون ها داشته اند اما برخلاف آنها بر روی دو پا راه می رفته اند.

دانشمندانی مانند ریچاردلیکی و دونالد یوهانسون ده ها سال قبل این ادعا را مطرح کرده اند اما امروزه بسیاری از پژوهشگران با واکاوی دقیق اسکلتبندی آنها به این نتیجه رسیده اند که این فرضیهاساسی در علم ندارد. معروف ترین دانشمندان علم کالبد شناختی انگلستان وآمریکا به ترتیب لوردسولی زوکرمان و پروفسور چارلز اوکسنارد بعد از انجام پژوهش های زیادی که بر روی فسیل هایمتعددی از این جانداران انجام دادند به این نتیجه رسیده اند که میمون های آفریقای جنوبی نیز درست به شیوه میمون های امروزی راه می رفته اند.

لورد سولی زوکرمان با حمایت دولت بریتانیا به مدت پانزده سال به همراه تیمی متشکل از پنج متخصص ساختار استخوانبندی این جانداران را مورد مطالعه و بررسی قرار داد وی با اینکه خود یکی از داعیان تکامل بود به این نتیجه رسید که میمون های آفریقای جنوبی تنها گونه ای از میمون های منقرض شده هستند و بر روی دو پا راه نمی رفته اند72چارلز اوکسنارد نیز به روش مشابهی به این نتیجه رسید که ساختار اسکلت این جاندار بسیار شبیه به اورنگ اوتان های امروزی است73 تا اینکه در همین اواخر یعنی سال 1994 تیمی از دانشگاه لیورپول برای دستیابی به نتیجه قطعی در این زمینه به تحقیق پرداخت و سرانجام به طور قطع به این نتیجه رسیدند که میمون های آفریقای جنوبی بر روی چهاردست و پا راه می رفته اند.

محافل تکامل نیز کم کم پذیرفتند که اوسترالوپیتکوس  جد انسان نیست. مجله علم و زندگی فرانسوی نیز در شماره ماه می 1999 این موضوع را یاد آور شد. یکی از مهمترین فسیل ها که متعلق به راسته australopithecus afarensisمی باشد لوسی نام داشت و کانون توجه  داروینیسم بود. مجله مذکور در مقاله ای به عنوان" خدا حافظ لوسی" بیان کرده که لازم است میمون را از شجره نامه انسان خارج کنیم. در این مقاله که بر اساس فسیلی از اوسترالوپیتکوس به نام StW573نوشته شده است می خوانیم که: نظریه جدیدی به وجود آمده  است که براساس آن  اوسترالوپیتکوس  ارتباطی به پیدایش انسان ندارد و باید آن  را از شجره نامه حذف کرد. بنابراین انسان هایی که  گمان می رفت فرزند این جاندار هستند و پیشوند هومو را داشتند باید ازآن  جدا شوند. نژاد اوسترالوپیتکوس و هوموها جزو یک شاخه نیستند. و گونه بشر همچنان باید به جستجوی اجداد خود بپردازد.74

 خلاصه آنکه هیچ پیوندی میان میمون های جنوبی و انسان وجود ندارد و آنها صرفا گونه های انقراض یافته میمون می باشند.

 

نژاد اوسترالوپیتکوس شبیه شامپانزه است.

اولین فسیل لوسی که "AL288-1" نام گرفت در اتیوپی پیدا شد . داروینیست ها مطابق معمول غوغا ی زیادی به پا کردند که موفق به یافتن موجودی میمون مانند شده اند که بر روی دو پا راه می رفته است. اما پژوهش های اخیر به طور حتم نشان داد که این موجود تنها  یک شامپانزه بوده ونه بر روی دو پا که دقیقا مانند میمون های امروزی راه می رفته است.

فسیل AL333-105 که در پایین می بینیم به یکی از اعضای جوان این مجموعه تعلق دارد.

 

فسیلی که ویژگی ها و صفات چانه انسان Homo Habilus-قدیمی ترین نژاد بشری که انسانهای امروزی را در بر می گیرد و به اعتقاد داروینیسم از میمون های جنوبی به وجود آمده است- را به خوبی نشان می دهد بیشتر به کودک کوچک مغزی شبیه است که تقریبا 2تا 4 ملیون سال قبل در شرق آفریقامی زیسته است فسیل سمت راست است که انسان ماهر هم نامیده می شود. در چانه مربعی شکل این فسیل دندان های جلوی بزرگ و دندان های آسیاب کوچکی وجود دارد. این چانه با همه صفاتش شبیه میمون های امروزیست.

  تشابه زیاد استرالپیتکوس و جمجمه شامپانزه باعث شده است تا داروینیست ها آن را جد انسان معرفی کنند اما واقعیت این است که تنها نوعی میمون است.

 

انسان قادر به استفاده از ابزار میمون از آب در آمد

بعد از اینکه شباهت زیاد ساختار استخوانبندی و جمجمه میمون های آفریقای جنوبی وشامپانزه ها ی امروزی ثابت و نیز معلوم شد که این جانداران همانند میمون های امروزی بر روی چهار دست و پا راه می رفته اند دانشمندان فسیل شناسی که به نظریه داروین معتقد بودند خود را با مشکلی جدی رو به رو یافتند. دلیل این مشکل هم واضح بود داروینیسم معتقد بود که انسان راست قامت حلقه مفقوده بین میمون آفریقای جنوبی و انسان امروزیست. همانگونهکه از اسم این انسان پیداست موجودی را که انسان راست قامت می نامیدند استخوانبندی عمود و جمجمه ای دو برابر جمجمه میمون های آفریقای جنوبی داشت. بنابراین تبدیل مستقیم میمون افریقای جنوبی به انسان راست حتی در نظریه داروین هم امکانپذیر نیست و حتما باید حد واسطی بین این دو موجود با این تفاوت های فاحش وجود داشته باشد. بدین ترتیب اندیشه انسان قادر به استفاده از ابزار یاHomo Habilisمتولد شد.

 

 

 

 

 در دهه شصت خانواده لیکی که همگی به شکار فسیل مشهور بودند فسیل موسوم به انسان قادر به استفاده از ابزار را پیدا ودر سلسله تکامل انسان وارد کردند. بنا به تعریف آنان این موجود دارای جمجمه ای بزرگتر از میمون های آفریقای جنوبی بوده بر روی دوپا راه می رفته و همچنین ابزار های چوبی و سنگی را به کار می گرفته است. بنابراین از نظر آنها این موجود احتمالا جد انسان بوده است.

اما در اواخر دهه هشتاد نمونه های دیگری از این گونه کشف شد که توجه محققین بسیاری از قبیـل برنارد وود و لورنگ بریس را به خود جلب کردند .آنها با انجام پژوهش های فراوان بر روی این فسیل ها اعلام کردند که به دلیل شباهت بسیار زیاد آن  با میمون های آفریقای جنوبی بهتر است آن  را میمون قادر به استفاده از ابزار بنامیم یعنی به جای اصطلاح homo habilis از اصطلاح Australopithecus habilisاستفاده کنیم. شباهت هایی که این محققین متوجه آن  شدند عبارتبود از دست های دراز، پا های کوتاه و استخوانبندی شبیه به میمون ها، همین طور انگشتان دست ها و پاهای آن  برای آویزان شدن از درختان طراحی شدن بودندو نیز فک پایین آنها بسیار شبیه فک پایین میومن های امروزی و متوسط حجم جمجمه حیوانات بالغ آن600سانتیمتر مکعب و این نشان می دهد که موجود مزبور یک میمون تمام بوده است. بنابراین  فسیلی را که داروینسیت ها آن  را انسان قادر به استفاده از ابزار می نامیدند چیزی غیر از گونه ای از میمون های آفریقای جنوبی نیست.

پژوهش هایی که در سال های بعد صورت گرفت نشان دادکه انسان قادر به استفاده ازابزار هیچ فرقی با میمون آفریقای جنوبی نداشته است. بعد هاروشن شد که جمجمه فسیل OH62و اسکلتی که همراه آن توسط تیم وایت پیدا شد دارای کوچک ودارای ساعد های دراز و ساق های کوتاه بوده که همانند میمون های امروزی برای بالا رفتن از شاخه های درختان از آنها بهره می گرفته است.

مطالعات مفصلی که دانشمند آنتروپولوژی آمریکایی، هالی اسمیت در سال 1994 انجام داد نشان داد که انسان قادر به استفاده از ابزار نه انسان که میمون بوده است. وی پس از تحلیل و بررسی دندان های میمون های جنوبی وانسان قادر به استفاده از ابزار  و انسان راست قامت و انسان نئاندرتال بیان کرد:

پژوهش هایی  که درخصوص طیبعت و بنیه تکامل دندان ها  نشان دادند که استرالوپیتکوس و هوموهابیلس دو گونه از میمون های آفریقای جنوبی بوده اند و امادر خصوص انسان راست قامت و انسان نیاندرتال باید گفت که هردو دقیقاصفاتی شبیه به انسان های امروزی داشته اند.75

در همان سال فرد سبور،برنارد وود، فرانز زونفیلد( و سایر متخصصین کالبد شکافی) همگی از روش متفاوتی به همین نتیجه رسیدند. این روش بر تحلیل کانال های شبه دائره ای موجود در گوش داخلی انسان و میمون که مسئولیت حفظ تعادل را بر عهده داردمبتنی بود. کانال های موجود در گوش انسان راست قامت تفاوت بسیار زیادی با کانال های موجود در گوش میمونها دارد که آنها هم به صورت مایل به جلو حرکت می کنند.

این پژوهش ها نشان داد که کانال های گوش داخلی استرالوپیتکوس و انسان قادر به استفاده از ابزار با کانال گوش داخلی میمون های امروزی هیچ فرقی ندارد. ولی نتایج بررسی گوشداخلی انسان راست قامت حاکی از آن  بود که با گوش انسان های امروزی یکسان است.76

این بررسی ها به دو نتیجه مهم رسدیدند که عبارت بودند از:

1-فسیل های انسان قادر به استفاده از ابزار در واقع به انسان متعلق نبود بلکه به گونه ای از میمون هایآفریقای جنوبی مربوط می شد.

2-انسان قادر به استفاده از ابزار و میمون آفریقای جنوبی هردو به صورت مایل به جلو راه می رفته اند و هیچ پیوندی میان آنها و گونه های انسانی وجود ندارد.

انسان رودولف: چهره چسپانده شده به آن  اشتباه است

اصطلاح انسان رودولف (Homo Rudolfensis)اسمی است که به چند تکه استخوانی اطلاق می شود که در سال 1972 کشف شد. این اسم بعدا به نژاد موهومی که آن را در بر می گرفت نیز تعمیم پیداکرد.  دلیلش هم آن است که این استخوانها را در کنار رودخانه ای در کنیا به نام رودولف پیدا کردند. بیشتر فسیل شناسان براین باورند که صاحب این استخوانها نه گونه ای جداگانه بلکه به معنای واقعی کلمه انسان بوده است.

 

ریچارد لیکی ،کاشف آن اسمش را KNM-ER1470 نهاد و عمرش را حدود 2.8ملیون سال تخمین زد و اعلام کرد این فسیل بزرگترین کشف تاریخ آنتروپولوژی است و تبعات اعجاب انگیزی به دنبال خواهد داشت. او می گفت که جمجمه فسیل مانند میمون های جنوبی کوچک و صورتش شبیه به انسان بوده و بنابراین حلقه گم شده بین انسان و میمون های آفریقای جنوبی است. اما بعد از مدتی روشن شد که صورت شبیه به انسان این فسیل نتیجه اتصال اشتباهی و چه بسا عمدی اجزای جمجمه بوده است. پروفسور تیم پروماج که مطالعاتی بر روی چهره انسان انجام داده است این حقیقت را با محاسباتی که به کمک رایانه انجام داد در سال 1992 کشف کرد و گفت:

زمانیکه برای نخستین بار ساختار جمجمه KNM-ER1470 بازسازی کرده اند اجزای صورت را به نحوی در کنار هم قرار داده اند که شبیه به صورت مسطح انسان معاصر باشد. اما بررسی های اخیر نشان داده که زمانی که این موجود زنده بوده مانند میمون ها برجستگی هایی در چهره داشته بلکه به میمون های آفریقای جنوبی شبیه بوده است.77

فسیل شناس داروینیست،کرونین در این باره گفت: در این فسیل که به صورت تقریبی بازسازی شده است کوچکی جمجمه و بزرگ بودن دندان های جلویی به چشم می خورد که نشان می دهد فسیل KNM-ER1470 در این صفت های ابتدائی با میمون های آفریقای جنوبی مشترک بوده است. فسیل KNM-ER1470– مانند دیگر انواع انسان های ابتدائی – دارای صفات مشترک فراوانی با میمون های کوچک آفریقای جنوبی بوده است. این صفت ها را نمی توان در انسان های پیشرفته یا راست قامت مشاهده کرد.78

لورنگ براس از دانشگاه میشیگان  نیز بعد از تحلیل هایی که از فک این فسیل و دندان های آسیاب آن به عمل آورد افزود: بزرگی فک و پهنای سطح دندان های آسیاب نشان داده اند که این جمجمه دقیقا صورتی مشابه با میمون های آفریقای جنوبی و دندان های او را داشته است.79

ولی پروفسور آلان والکر دانشمند فسیل شناس دانشگاه جان هابکینز که به اندازه لیکی بر روی این جمجمه مطالعه داشته گفته است که نباید این موجود را در زیر انواع انسانی مانند انسان قادر به استفاده از ابزار و انسان رودولف  طبقه بندی کرد بلکه باید آن را درردیف انواع میمون های آفریقای جنوبی قرار داد.80

خلاصه این که طبقه بندی هایی مانند انسان قادر به استفاده از ابزار "که می گویند قدیم ی ترین نوع انسان بوده" یا Homo Rudolfensis  که برخی کوشیده اند آن را حد واسط بین میمون های جنوبی و انسان راست قامت معرفی کنند امری تخیلی است. حقیقتی که امروزه بسیاری از پژوهشگران به آن ایمان آورده اند این است که همه این جانداران در واقع عضو خانواده میمون های جنوبی هستند. در سال 1999 دو دانشمند آنتروپولوژی به نام های برنارد وود و مارک کولارد که خود داروینیست می باشند مقاله ای را در مجله science به چاپ رساندند و روشن کردند که طبقه بندی انسان قادر به استفاده از ابزار و Homo Rudolfensis یا همان فسیل KNM-ER1470 خیالی و غیر صحیح است و لازم است تا فسیل های طبقه بندی شده تحت این نام ها را در طبقه بندی میمون های جنوبی وارد کرد.

تا چندی پیش انواع فسیل های مختلف را با استناد به اموری از قبیل تصورات ذهنی،حجم مغز،قدرت تکلم و مهارت در ساخت اشیاء از سنگ در گروه های انسانی طبقه بندی می کردند. گذشته از چند استثناء تعریف این نژاد " انسانی" را جزو شجره نامه تکامل انسان پذیرفته و انسان بودن آن را امر غیر قابل انکاری می دانستند. اما اکتشافات نوین و تعلیقات افزوده به آن حد و مرز مشخصی برای پالئو آنتروپولوژی( به ویژه آنتروپولوژی خاص اصل دیرین انسان و تکامل او) تعیین کرد که معیارهایی را که براساس آن این طبقه بندی ها را وارد شجره نامه تکامل انسان کرده بودند باطل اعلام شد. از نظر تطبیقی هم انواع شبیه به انسان که فسیل شده اند را براساس یک یا چند معیار انسان دانسته اند..اما امروزه ثابت شده که هیچ کدام از این معیار ها قانع کننده نیست موضوع حجم جمجمه نیز مشکلات فراوانی به وجود آورده است چون به لحاظ آنتروپولوژیکی حجم مغز اهمیت خاصی ندارد و نمی توان از روی آن در مورد قدرت تکلم قضاوت کنیم زیرا دلایلی وجود دارد که مناطق مخصوص سخن گفتن برخلاف آنجه که در گذشته تصور می شد در مغز قرار ندارند...

انسانhomo habilus گونه ی دیگر ازمیمون است.

طرفداران نظریه تکامل برای مدت های مدید ادعا می کردند که موجوداتی که آنها انسان homo habilus می نامیدند بر روی دو پا و به صورت راست قامت راه می رفته اند و آنها با این ادعای خود گمان می کردند که حلقه گم شده ی تکامل انسان از میمون را یافته اند. ولی فسیلی را که تیم وایت کشف و OH62 نام گذاری کرد این ادعا ها را بر چید زیرا اجزای این فسیل به خوبی نشان می داد که دارای دست های دراز و پاهای کوتاه بوده است یعنی چیزی که ما امروزه در میمون ها شاهد آن  هستیم.

 

 

ولی فسیلی که به صورت کامل شاخصه های انسان homo habilus و به ویژه چانه  آن  را رو می کند فسیلی به نام (OH7 Homo Habilis) و موسوم به انسان "کوتوله" می باشد. در فک این فسیل دندان های برشی بزرگی وجود دارد و دندان های آسیاب آن  بسیار کوچک و شکل چانه آن مربعی است. بنابراین چانه ای با این مشخصات  نمی تواند به چیزی غیر از میمون متعلق باشد

  

 

نتیجه تحلیل گوش های داخلی نشان داد که انسان نمی تواند تکامل یافته میمون باشد.

 پژوهش گران با بررسی و مطالعه گوش داخلی بهاین نتیجه رسیدند که موجوداتی که حد واسط بین انسان ومیمون می دانند پیوندی با انسان نداشته بلکه میمون محض بوده اند و گوش داخلی هریک از فسیل های میمون آفریقای جنوبی و انسان homo habilus دارای کانال هایی شبیه به میمون های امروزی بوده اند ولی گوش داخلی آنجه را که به نام انسان راست قامت می شناسند کاملا شبیه به گوش داخلی انسان های امروزی بوده است.

 

 

 به عبارت دیگر اگر فسیل های جدیدی که از انسان همو هبیلوس و همو رودولفنسیس را به نسل انسان بیفزاییم نسل نژاد او جالب نخواهد بود به همین خاطر باید انسان را انسان Homo Habilus وHomo Rudolfensis  جدا بدانیم... ما پیشنهاد می کنیم که هریک از گونه های انسان homo habilus و انسان رودلف را در زیر مجموعه میمون های جنوبی طبقه بندی کنند"81

خلاصه مطالب فوق این است که طبقه بندی انسان رودلف و انسان قادر به استفاده از ابزار به عنوان نمونه های حد واسط بین انسان و میمون تنها در خیال می گنجد و محققان تازه به این نتیجه رسیده اند که آنها نوع هایی از میمون های آفریقای جنوبی بوده اند و تمام مطالعات کالبد شکافتی این مهم را تاکید می کنند.

اینک  بعد از اتمام فسیل های میمونی به فسیل های بشری می پردازیم.

انسان راست قامت و همه مراحل بعد از آن،  انسان هستند.

بر اساس طرحی که طرفداران تکامل رسم کرده اند تکامل داخلی انسان به انواع زیر تقسم می شود:

به ترتیب انسان راست قامت،انسان عاقل دیرین، انسان نیاندرتال، انسان کروماگنون (Cro-Magnon) و در آخر انسان معاصر.

همه این مراحل در واقع نژادهای گوناگون بشر هستند و تفاوت بین آنها از تفاوت بین یک فرد اسکیمو و یک سیاه پوست یا مغول با اروپایی فراتر نمی رود.

دانشمندان داروینیست ادعا دارند که انسان راست قامت ابتدائی ترین نوع انسان است. واژه erect به معنای راست و عمود است بنابراین Homo erectusیعنی انسانی که بر روی دوپا و به صورت عمودی راه می رود. زیرا داروینیست ها متوجه شدند که همه فسیل های مربوط به این موجود بر خلاف اجداد موهومش به صورت عمودی راه می رفته اند. باید بدانیم که تفاوتی میان استخوانبندی این موجود و انسان های کنونی وجود ندارد.

داروینیست ها تنها به خاطر کوچک بودن جمجمه(900-1100سانتیمتر مکعب) و برآمدگی ابروها انسان راست قامت را ابتدائی میداند. و این در حالی است که بسیاری از انسان های امروزی دارای برآمدگی ابرو وجمجمه های کوچکی هستند مانند کوتوله ها و نژادهایی  ازقبیل بومی های استرالیا.

یک حقیقت انکارناپذیر آن  است که هوش و ذکاوت ربطی به اندازه جمجمه ندارد بلکه به هماهنگی داخلی مغز مربوط می شود82

نخستین نمونه های انسان راست قامت عبارتند از فسیل های بکین و جاوا که هردو در آسیا کشف شده اند که به مرور اهمیت خود را از دست دادند زیرا انسان بکین در واقع قطعه هایی از سنگ گچ بود که همه خصوصیات خود را از دست داده بود و انسان جاوا نیز عبارت بود از یک جمجمه و تکه استخوانی که در چند متری آن  کشف شده است و معلوم نیست که آن  دو به یک موجود متعلق هستند یا خیر. به همین دلیل فسیل های یافت شده در آفریقا اهمیت مضاعف پیدا کرد.

 

 

شاید معروف ترین نمونه پیدا شده در آفریقا که به انسان راست قامت مربوط می شود عبارت باشند از:

Narikotome homo erectusیا پسر ترکاناTurkana Boyکه در نزدیکی دریاچه ترکانا در کنیا کشف شد. معلوم شد که فسیل به پسر دوازده ساله ای مربوط می گردد که قدش به 183 سانت می رسیده است. ترکیب عمودی استخوان بندی این فسیل با انسان های امروزی تفاوتی ندارد. به همین دلیل دانشمند فسیل شناس آمریکایی آلن والکر  گفته است که شک دارد هیچ دانشمند فسیل شناسی بتواند بین ساختار استخوانبندی این فسیل و انسان معاصر تمایز قایل شود.83وی در مورد جمجمه اش نیز گفته که بیش از هر چیز به جمجمه نئاندرتال ها شبیه است84 و همانطور که در فصل بعد خواهیم خواند انسان نئاندرتال هم یک نژاد انقراض یافته بشری است.

حتی ریچارد لیکی که یکی از داعیان تکامل است نیز بیان کرده که تفاوت  انسان راست قامت با انسان های امروزی تنها در حد تفاوت بین دو نژاد انسان است:

فسیل ها در شکل جمجمه، برجستگی صورت و پرپشت بودن ابرو ها تفوت هایی دارند اما این اختلافات تنها در حد تفاوت های بین نژاد های انسان های امروزی است که در جغرافیا های گوناگون زندگی می کنند. این تفاوت ها زمانی به وجود می آید که دسته ای از انسان به مدت های بسیار طولانی دور از دیگران زندگی کنند.85

پروفسور ویلیام لاولن از دانشگاه کونکتیکت مطالعات کالبدشناختی گسترده ای را بر روی اسکیموها و ساکنین جزایر الیوت انجام داده و متوجه تشابه غیر عادی بین این انسان ها و انسان راست قامت شده و در آخر به این نتیجه رسیده است که همه این نژاد های مختلف در واقع نژادهای گوناگون انسان عاقل یا همان انسان معاصر هستند:

وقتی به تفاوت های زیادی که نژادهای منزوی انسان کنونی مانند اسکیمو ها وبوشمان با دیگر انسان ها دارند و همه می دانند که آنها جزو انسان های عاقل به حساب می آیند فکر می کنیم ناچاریم بپذیریم که نمونه های کشف شده از انسان راست قامت نیز جزو انسان های عاقل امروزی یعنی هوموساپینس بوده اند.86

دریانوردان قدیمی

 

در تاریخ چهاردهم ماه مارس 1998در روزنامه New Scientistاین مطلب چاپ شد:" انسان های اولیه بیش از آنجه فکر می کردیم عاقل بوده اند" این خبر به این موضوع اشاره دارد که کسانی را که داروینیست ها انسان های راست قامت نامیده اند در هفتصدهزار سال قبل به دریانوردی مشغول بوده اند. بنابراین نمی توان آنها را اولیه دانست زیرا مطمئنا دارای معلومات و فناوری بوده اند تا بتوانند کشتی بسازند و به علاوه برای آنکه روابط دریایی خود را سامان دهند حتما فرهنگ نیز داشته اند.

 در سال های گذشته به تدریج محققان گفتندکه تعریف طبقه خاصی به نام انسان راست قامت درست نیست زیرا تفاوت های بیولوژیکی آن  با انسان های امروزی در حدی نیست که آن  را از گونه انسان مجزا بدانند. در مجله American Scientist بحث وجدل های مربوط به این موضوع و نتایج حاصل از کنگره سال 2000به اختصار آورده  شده است.

اکثر شرکت کنندگان در این کنفرانس  که در Sneckenberg برگزار شد به این بحث و جدل ها پرداختند آن  هم به دلیل تب رقابتی بود که " میل فورد ولبوف" از دانشگاه میشیگان و"آلن زورن" از دانشگاه کانبرا ودیگر همکارانشان به راه انداخته بودند. این دو نفربه شدت طبقه بندی انسان راست قامت را غیر منطقی می دانستند و معتقد بودند که این طبقه به عنوان گونه خاصی باید حذف شود. ونژاد انسان تنها گونه ایست که از حدود دوملیون سال پیش در گستره های وسیع تا حدودی وجود داشته و به انواعی تقسیم شده است که به لحاظ بیولوژیکی همگی انسان بوده و زیرگونه تلقی نمی شوند. موضوع این کنفرانس این بود: چیزی به نام انسان راست قامت وجود ندارد.87

از طرف دیگردر سناریوی تکامل شکاف بزرگی میان انسان راست قامت-که از نژاد انسان است- و میمون های جنوبی و انسان قادر به استفاده از ابزار و انسان رودولف- که از نژاد میمون هستند وجود دارد. این بدین معنی است که انسان های اولیه به طور ناگهانی و بدون تکامل تدریجی در آرشیو فسیل ها ظاهر می شوند و این به روشنی یعنی آنها آفریده شده اند.

 ولی اعتراف به این حقیقت برای فلسفه و ایدئولوژی خودکامه تکامل بسیار دشوار است. بنابراین این داعیان می کوشند تا انسان راست قامت را که به تمام معنا انسان بوده است یک موجود نیمه میمون نشان دهند. به همین خاطردر بازسازی آن  ویژگی های میمون را به آن نسبت می دهند و به همین شیوه ویژگی های انسانی را به میمون های آفریقای جنوبی و موجودی که آن  را انسان قادر به استفاده از ابزار می نامند می دهند. آنها به این طریق سعی می کنند انسان را به میمون نزدیک کنند و شکاف بزرگ بین این دوگونه کاملا متمایز از جانداران  را پر کنند.

نئاندرتال ها

 نئاندرتال ها به نوعی از بشر اطلاق می شود که در حدود صد هزار سال قبل به طور ناگهانی در اروپا پدیدار و به آرامی منقرض و یا در ملت های دیگر ادغام شدند به طوری که از 35هزار سال قبل دیگر اثری از آنها به دست نیآمده است. و تنها تفاوتی که با انسان های امروزی دارند این است که هیکل و جمجمه آنها کمی بزرگتر بوده است.

نئاندرتال ها یک نژاد از بشر بوده و امروزه تقریبا همه به این امر اعتراف کرده اند. داعیان تکامل تلاش می کنند آنها را انسان های اولیه معرفی کنندولی واقعیت این است که آنها هیچ تفاوتی با یک انسان قوی کنونی نداشته اند. یکی از دانشمندان معروف که نامش اریک ترینکاوس ومتخصص فسیل شناسی دانشگاه نیومکزیکوست در این باره نوشته است:


مقایسه بقایای استخوانی نئاندرتال با انسان های امروزی هیچ نشانه ای بهما نمی دهد تا بر اساس آن  به این نتیجه برسیم که توانایی های کلامی،فکری و دستی اش از انسان های امروزی کمتر بوده است.88

 

                                                                                                         

به همین دلیل اکثر پژوهشگران معاصر انسان نیاندرتال را نوعی فرعی ازانسانهای امروزی دانسته و آن  را نژاد نیاندرتال انسان عاقل می نامند(Homo sapiens neandertalensis). اکتشافات علمی ثابت کرده است که نیاندرتال ها مردگان خود را دفن کرده و ابزارهای موسیقی می ساخته و با انسان های امروزی که درآن زمان می زیسته ارتباطات فرهنگی داشته اند. لذا دقیقا می توان گفت که نیاندرتال ها یک نژاد قوی بشر بوده که به مرور زمان منقرض شده اند.

انسان عاقل قدیمی،هومو هیلدربرجنسیس، انسان کروماگنونی

در سلسله تخیلی تکامل، انسان عاقل قدیمی(Homo Spaiens Archaic) آخرین مرحله تکامل قبل از انسان معاصر است. در واقع داعیان تکامل در مورد این انسان چیز زیادی برای گفتن ندارند زیرا تفاوت های بسیاراندکی با انسان های امروزی دارند. حتی برخی از محققین معتقدند که نمونه های این انسان تا به امروز زنده اند و به بومی های استرالیا اشاره می کنند. زیرا آنها نیز دارای ابروهای برجسته،فک پایین مایل به جلو و جمجمه ی کمی کوچکتر هستند. اکتشافاتی به عمل آمده  که نشان می دهد چنین انسان هایی درزمان های نه چندان دور در برخی از شهر های ایتالیا و مجارستان زندگی می کرده اند.

 انسان موسوم به هومو هیلدربرجنسیس نیز جزو انسان های عاقل قدیم بوده اند. دلیل این تفاوت اسمی به اختلاف مفاهیم نزد داعیان تکامل بر می گردد. همه طبقه بندی های زیر هومو هیلدربرجنسیس نشان می دهد که آنها انسان هایی شبیه به اروپائی های امروز بوده اند که نخست در انگلستان و سپس در اسپانیا از پانصد هزار تا صد هزار سال قبل می زیسته اند.

 برآوردها نشان می دهند که انسان کروماگنون در سی هزار سال قبل می زیسته و جمجمه گنبدی شکل و پیشانی عریض داشته است. جمجمه انسان بالغ آن  به 1600 سانتی متر مکعب می رسیده است که از جمجمه انسان های امروزی بزرگتر بوده و دارای ابرو هایی برآمده همچنین استخوان های پشت آنها برجسته بوده که یکی از ویژگی های بارز انسان راست قامت و نیاندرتال است.

با وجودیکه انسان کروماگنونی یک نژاد اروپایی به حساب می آید شکل جمجمه و حجم آن  شبیه به برخی از نژاد های آفریقایی و استوائی امروز بوده است. به همین دلیل برخی آنها را یکی از نژادهای قدیمی آفریقا پنداشته اند. برخی از اکتشافات پالئو انتروپولوژیکی نشان می دهند که نژاد   های کروماگنونی و نیاندرتالی در هم آمیخته و پایه نژاد های امروزی را بنا نهاده اند. به همین دلیل حتی امروز هم نمونه های آنها را در آفریقا،منطقه سالوت ودوردوین در فرانسه می بینیم. همچنین مشابه این نژاد ها در لهستان و مجارستان دیده می شوند.

گونه هایی که با اجداد خود هم عصر بوده اند!!!!

همه آنجه که تاکنون دیدیم تصویر روشنی را در جلوی چشم ما قرار می دهد و آن  این است که سناریوی تکامل فقط خیال است. زیرا برای وجود چنین شجره نامه ای باید انسان به تدریج از میمون به انسان تبدیل شده باشد. لذا باید فسیل این گونه های حد واسط هم پیدا شود. زیرا تفاوت های بسیاری بین میمون و بشر وجود دارد که از آن  جمله می توان ساختار استخوان ها،اندازه جمجمه و طرز راه رفتن  به طور مایل یا عمودی را نام برد همچنین به بحث جدیدی که در سال 1994در مورد گوش داخلی صورت گرفت که بر اساس آن  میمون های جنوبی،انسان قادر به استفاده از ابزار را در رده میمون و انسان راست قامت را در رده انسان قرار دادند.

 اکتشاف بسیار مهمی وجود دارد که نشان می دهد این شجره نامه نمی تواند درست باشد و آن  این است که گونه هایی را که داروینیست ها معتقند اجداد یا فرزندان یک دیگر بوده اند به طور هم زمان می زیسته  اند. زیرا اگر بپذیریم که میمون های جنوبی به انسان قادر به استفاده از ابزار و آنها هم به نوبه خود به انسان راست قامت تبدیل شده اند حتما باید در دوره های متوالی زیسته باشند. ولی ما این ترتیب زمانی را در فسیل ها نمی یابیم.

بنابر برآورد های داعیان تکامل میمون های آفریقای جنوبی بین چهار تا یک ملیون سال قبل می زیسته اند. و از طرف دیگر انسان قادر به استفاده از ابزار بین 1.7تا 1.9 ملیون سال قبل زندگی می کرده اند. و انسان رودولف نیز که گویا از انسان قادر به استفاده از ابزار تکامل یافته تربوده عمری ما بین 2.5 تا 2.8 ملیون سال بوده است. این یعنی انسان رودولف یک ملیون سال قبل از انسان قادر به استفاده از ابزار نیز می زیسته است. انسان راست قامت در حدود 1.6ملیون سال قبل زندگی می کرده است. به بیان دیگر انسان راست قامت و جد موهومش یعنی انسان قادر به استفاده ازابزار در یک دوره زمانی می زیسته اند.

  

آلن والکر این حقیقت را تایید کرده می گوید:دلایلی از شرق آفریقا به دست آمده  که نشان می دهد تعدادی از میمون های آفریقای جنوبی تا مدتها به حیات خود ادامه داده اند به نحوی که معاصر با انسان قادر به استفاده از ابزرار وسپس انسان راست قامت بوده اند.89لوئیس لیکی فسیل هایی از میمون های جنوبی،انسان قادر به استفاده ازابزار وانسان راست قامت در نزدیکی یکدیگردر منطقه اولدفای جورج و در لایه دوم زمین کشف کرده است.90

واضح است که چنین شجره نامه ای نمی تواند واقعیت داشته باشد. استیون جای گولد که خود از داعیان تکامل است متوجه این چالش شده  و گفته است:

سه نژاد از جانداران شبیه به انسان به طور هم زمان می زیسته اند یعنی میمون های آفریقای جنوبی،میمون های قوی جنوبی و انسان قادر به استفاده از ابزار. بنابراین این ها از یکدیگر به وجود نیآمده ا ند در این صورت چه بر سر نردبان تکامل خواهد آمد؟ از این گذشته هر یک از این جانداران در طول حیات خود تمایلی به تکامل نداشته است.91

در انتقال از انسان راست قامت به انسان عاقل نیز هیچ شجره نامه منطقی ای وجود ندارد. دلایلی وجود دارد که هر دوی این موجودات تا 27هزار سال قبل نیز می زیسته اند. حتی نمونه هایی از آنها پیدا شده است که فقط ده هزار سال سن دارند. درباتلاقی در استرالیا جمجمه هایی پیدا شده است که تنها 13 هزار سال عمر دارند. و در جزیره جاوا نیز جمجمه ای از انسان راست قامت پیدا شده که عمر آن  27 هزار سال است.92

تاریخ سری انسان عاقل

حقیقت شگفت انگیزی  در مورد انسان عاقل امروزی وجود داردکه بیش ازهر چیز دیگری نظریه تکامل را زیر سوال می برد و آن این است که کشفیات پالئوآنتروپولژیکی نشان می دهند که اشخاصی در روزگاران بسیار دور یعنی در حدود یک ملیون سال قبل می زیسته اند که ازهر لحاظ شبیه ما بوده اند.

لوئیس لیکی دانشمند معروف پالئو آنتروپولوژی اولین کسی است که متوجه این امر شده است. وی در سال 1932 در کناردریاچه ویکتوریا بکین به فسیل هایی دست پیدا کرد که به دوره پالئوستو سینی میانی که تقریبا یک ملیون سال قبل است بر می گشتند و هیچ تفاوتی با انسان امروزی نداشتند.93

از آنجا که این کشف شجره نامه تکامل را درست برعکس می کند برخی از دانشمندان پالئو آنتروپولوژی آن  را رد کرده اند اما  لیکی اصرار داشت که محاسباتش درست بوده است.

 درست زمانی که این کشف داشت به باد فراموشی سپرده می شد یعنی در سال 1995فسیلی دراسپانیا پیدا شد که ثابت کرد عمر انسان عاقل امروزی بسیار بیشتر از چیزی است که فکر می کردند. این فسیل را سه دانشمند پالئو آنتروپولوژی از دانشگاه مادرید درغاری به نام گران دولینا در منطقه اتابورکای اسپانیا پیدا کردند. این فسیل صورت یک کودک یازده ساله بودکه از هر لحاظ شبیه انسان های امروزی بود و800هزار سال از مرگ او می گذشت. این داستان را مجله Discover چاپ ماه دسامبر سال 1997 به تفصیل آورده  است.

 

مجله دیسکاور یکی از مشهورترین مجله ها در جهان تکامل است. این مجله در شماره مربوط به دسامبر 1997 بر روی جلدش صورت انسانی را چاپ کرده که 800هزار سال از عمر ش  می گذرد و برروی آن  عنوانی پر از شگفتی نوشته  است:" آیا این چهره گذشتگان ما بوده است؟"

فیرارص که سرپرستی گروه اکتشافی غار گران دولینا را به عهده داشت اعتقاداتش متزلزل شد وگفت:

ما انتظار داشتیم چیزبسیار بزرگی بیابیم... شاید یک چیز ابتدائی که پانصد هزار سال از عمر آن  می گذرد وشبیه  کودک تورکانا می باشد ولی ما یک چهره کاملا امروزی رو به روی خود یافتیم. پیداکردن چیزی غیر منتظره از این قبیل از آن  چیزهایی است که وجودت را به لرزه می آورد...

نکته عجیب آنجاست که چیزی راکه فکر می کردی به زمان حاضر مربوط می شود متعلق به گذشته است. این امر مثل پیدا کردن یک ضبط صوت در غار گران دولینا است. این امر بسیار شگفت انگیز است و کسی انتظار پیدا کردن کاست و یا دستگاه ضبط صوت  در دوره پالئو ستوسینی را ندارد. همین طور پیدا کردن چهره امروزی در آن  زمان بسیار عجیب است. به همبن خاطر وقتی اینچهره را دیدیم بسیار تعجب کردیم.94

 

این فسیل نشان دادکه عمر انسان عاقل امروزی به 800 هزا سال قبل بر می گردد. زمانی که دانشمندان تکامل  ازشوک این فسیل به خود آمدند. اعلام کردندکه  این فسیل به گونه مختلفی مربوط می گردد آن  هم به این دلیل که مطابق با شجره نامه تکامل انسان، امکان ندارد انسان عاقل در 800 هزار سال قبل زندگی کرده باشد. به همین دلیل نوع خیالی ای تعریف نموده و اسم آن  را انسان سلف Homo antecessor گذاشتند و جمجمه اتابورکا را در این رده قرار دادند.

کلبه ای که عمر آن  1.7 ملیون سال و رد پای انسانی که 3.6 ملیون سال قدمت دارد!

اکتشافات زیادی وجود دارد که قدمت انسان عاقل را حتی به قبل تراز 800 هزار سال نیز می برد. یکی از این اکتشافات را لوئیس لیکی در اوائل دهه هفتاد در منطقه اولدوفی جورج انجام داد. در این منطقه و در طبقه دوم زیر زمین لیکی کشف کرد که میمون جنوبی، انسان قادر به استفاده از ابزار و انسان راست قامت به طور هم زمان می زیسته اند. ولی چیز عجیب تری که لیکی پیدا کرد ساختمانی بود که درهمان لایه وجود داشت. او به بقایایی از کلبه سنگی دست یافت که کسی جز انسان عاقل نمی توانست آن  را به وجود آورده باشد  به ویژه آنکه چنین بنایی هنوز هم در برخی مناطق آفریقا مورد استفاده قرار می گیرد. بنابراین کشف لیکی انسان عاقل امروزی، انسان قادر به استفاده از ابزار، انسان راست قامت و میمون آفریقای جنوبی با همدیگر در 1.7 ملیون سال قبل زندگی می کرده اند.95

شکی نیست که این اکتشافات نظریه تکامل را که بر اساس آن  انسان تکامل یافته موجوداتی شبیه به میمون مانند میمون آفریقای جنوبی است رد می کند.

اکتشافات دیگری ریشه انسان امروزی را به 1.7 ملیون سال پیش بر می گرداند. یکی از مهمترین اکتشافات ردپاهایی است که ماری لیکی در سال 1977 در منطقه لاتولی تانزانیا پیدا کرد. ماری لیکی آن  رد پا ها را در لایه ای کشف کردکه 3.6ملیون سال قدمت دارد. نکته جالب آن  جاست که این ردپا با رد پای انسان های کنونی هیچ تفاوتی ندارد.

بعدا دانشمندان دیگری مانند دون یوهانسون وتیم وایت نیز به مطالعه این رد پا ها پرداختند و به نتایج مشابهی دست یافتند. وایت در این باره نوشت:

"شکی نیست که این ردپاها کاملا شبیه رد پای انسان های امروزی است و اگر برروی سواحل کالیفورنیا بود و از یک کودک چهارساله در مورد آن  می پرسیدی بلافاصله جواب می داد که شخصی در آنجا راه رفته است ونمی توانست بین آن  و رد پای انسان های دیگر تمایز قال شود. حتی شما نیز نمی توانید تشخیص دهید.96

لوئیس روبینز(ازدانشگاه شمال کالیفرنی) پس از بررسی جای پا ها افزود:

" قوس پا بالاست ومعلوم است که کوچکترین شخص این گونه قوس پایش از قوس پای من بیشتر بوده است. انگشت شصت پا بسیاربزرگ ومجاور انگشت دوم  است... انگشتان پا همانند انگشتان پای انسان به زمین فشار آورده  اند. این امر در هیچ گونه ای وجود ندارد.97

 

مطالعات فراوانی که پی در پی بر روی  رد پا ها انجام گرفته است همگی نشان می دهندکه متعلق به انسان وآن هم از نوعامروزی بوده است. راسل تاتل بعد از بررسی این جای پا ها گفته است:

 

این آثار به انسان عاقل(هوموساپینس) مربوط می شود...و نمی توان آن  را ازرد پای انسان های امروزی جدا کرد.98

 

 

چیز دیگری وجود دارد که عدم صحت نسب خیالی ای که داروینی ها رسم کرده اند برای ما مششخص می کند.فکی ازیک انسان هوموسایپنس پیدا شده که مربوط به 2.3ملیون سال قبل است. این فک را که در منطقه Hdar در اتیوپی پیدا کرده اند با عنوانA.L.666-1 رمزگذاری نموده اند. داعیان تکامل این کشف را " شگفت انگیز" عنوان کرده اند.

D. Johanson, Blake Edgar,)

 From Lucy to Language,

 

مطالعات بی طرفانه ایکه برروی رد پاها انجام گرفته است بدون شک آنها را متعلق به انسان می داند. 20جای پا متعلق به یک انسان ده ساله و 27 جای پا نیز مربوط به یک انسان جوانتراست که هردو کاملا شبیه ما بوده اند.

این ردپا ها بحث وجدل فراوانی در بین داعیان تکامل برانگیخت زیرا آنها نمی توانستند قبول کنند که در 3.6ملیون سال قبل انسان های امروزی بر روی زمین راه می رفته اند. تا اینکه در دهه نود آنها اعلام کردند از آنجا که بنا برنظریه آنها در آن  برهه انسان عاقل وجود نداشته است پس ردپاها باید متعلق به میمون های آفریقای جنوبی باشد.راسل تاتل در مقاله ای که در سال 1990 منتشر کرد نوشت:

" این ردپا ها که در منطقه G لاتولی پدا شده اند3.5ملیون سال قدمت دارند وبه ردپای انسان های معاصر شبیهند...اگراین ردپاها تا این اندازه قدیمی نبودند می گفتیم که متعلق به مجوداتی از نسل خود ما بوده اند... اما به دلیل مشکل سن ناچاریم بپذیریم که متعلق به مخلوقی به نام لوسی و از نسل افرانسیس است."99

خلاصه این که غیر ممکن است چنین رد پاهایی که 3.6ملیون سال عمر دارند متعلق به میمون های جنوبی باشد. و تنها علتی که باعث شده است آنها اعتقاد پیدا کنند که این جای پا ها را میمون های آفریقای جنوبی برجا گذاشته اند همان لایه آتشفشانی است که3.6 ملیون سال قدمت دارد و این رد پا ها را در خود ثبت کرده است. به بیان بهتر تنها به این خاطر به میمون هی جنوبی نسبت داده شده اند که فرض کرده اند انسان نمی توانسته در آن  دوران وجود داشته باشد.

تاویل هایی که داعیان تکامل در مورد رد پا ها ارائه کرده اند حقیقت مهمی را روشن می سازد و آن  این است که: آنها از طریق اکتشافات علمی از نظریه خود دفاع نمی کنند بلکه هر اکتشافی را بر اساس آن  توجیه می کنند. ایشان هر اکتشافی را که مخالف با نظریه داروین باشد یا کم اهمیت جلوه می دهندو یا آن  را تغییر می دهند به نحوی که به تایید آن  بیانجامد.به همین دلیل فرضیه تکامل را نمی توان یک نظریه علمی دانست شاید تعصب نام بهتری برای آن  باشد.

معضل راه رفتن بر روی دوپا که نظریه داروین را به چالش کشیده است.

علاوه بر فسیل های زیادی که ارائه شد ونظریه داروین نتوانست آنها را توجیه کند ویژگی های کالبد شناختی انسان و میمون به حدی ازهم دورند که افسانه تکامل انسان از میمون را برای همیشه باطل خواهد کرد. یکی از بارز ترین این ویژگی ها راه رفتن بر روی دو پاست.

زیرا انسان راست قامت بر روی دو پا راه می رفته است. زیرا این نوع راه رفتن نوع بسیار خاصی است که در هیچ گونه دیگری یافت نمی شود. البته جانداران دیگری وجود دارند که می توانند برای مدت کوتاهی بر روی پاهای عقب خود راه بروند مانند خرس ها و میمون ها به عنوان مثال زمانی که می خواهند به منبع غذا برسند . ولی هیکلهای درشت آنها باعث می شود که به جلومایل شده وباز هم بر رو چهار دست وپا راه بروند.

بسیارخوب آیا راه رفتن بر روی دو پا از طرز از راه رفتن بر روی چهار دست و پا کامل تر است؟

 از آنجا که راه رفتن بر روی چهار دست و پا آسان تر و سریع تر است این تکامل منطقی نیست. همه می دانند که یکی از ضعف های اساسی انسان همان سرعت کند راه رفتن اوست. اونمی تواند همانند یوزپلنگ با سرعت 125 کیلومتر در ساعت بدود و یا مانند میمون از روی شاخه های درختان بپرد. راه رفتن انسان بر روی زمین بسیار کند تر از راه رفتن میمون است بنابراین اگر تکامل یک قانون باشد منطقی است که موجود دو پا تکامل یافته و برای سرعت و چالاکی بیشتر کم کم بر روی چهار پا راه برود.

مشکل دیگری که نمی توان با نظریه تکامل آن  را توجیه کرد این است که برای وجود چنین تکاملی بایستی جانوری وجود داشته باشد که به هر دوصورت راه برود تا به مرور زمان یکی از طرز راه رفتن ها حذف شده و دیگری که برتر است تقویت شود و باقی بماند.

رابین کرامپتون، دانشمند پالوآنتروپولوژی انگلیسی پس از بررسی هایی که به کمک نرم افزارهای رایانه ای در سال 1996 انجام داد به این نتیجه رسید که: هرموجودزنده ای یا باید کاملا بر روی دو پا راه برود و یا بر روی چهار پا.100زیرا غیر ممکن است طرز راه رفتنی بین این دو وجود داشته باشد و این امر باعث هدر رفتن انرژی می شود.

تفاوتهای بین انسان و میمون فقط به این محدود نمی شود. چیزهای دیگری وجود دارد از قبیل : حجم مغز، توانایی تکلم و...الین مورگان دانشمندپالوآنتروپولوژی و ازداعیان تکامل است وی می گوید:

چهار راز بزرگ در مورد بشر وجود دارد:

1-چرا بر روی دوپا راه می رود؟

2-چرا خز و مویش را از دست داد؟

3-چرا صاحب این مغزبزرگ شد؟

4-چرا نطق را یادگرفت؟

وجواب تکراری به این سوال ها این است:

1-    ما به هیچ وجه نمی دانیم.

2-    ما به هیچ وجه نمی دانیم.

3-    ما به هیچ وجه نمی دانیم.

4-    ما به هیچ وجه نمی دانیم. البته فهرست سوالات می تواند بیشتر ازاین باشد ولی جواب همه آنها یکی است.101

نظریه تکامل یک اعتقاد غیر علمی است

لورد سولی زوکرمان یکی از معروف ترین دانشمندان ایالات متحده است. او سال های متمادی را صرف مطالعه بایگانی فسیل ها نموده و تحقیقات زیادی را به عمل آورده  و به دلیل خدمات ارزنده ای که به جهان علم نموده است به او لقب لورد را اعطا نموده اند. او پس از سال ها پژوهش بر روی فسیل های مربوط به سناریوی تکامل انسان سر انجام به این نتیجه رسید که چنین شجره نامه ای نمی تواند واقعی باشد.

 

او طیفی برای دانش ها رسم کرد که از دانش های علمی تا غیر علمی را در بر می گرفت. بنا براین نخست شیمی و فیزیک،سپس زیست شناسی و بعد علوم اجتماعی هستندکه بر پایه معلومات و اطلاعات ملموس بنا نهاده شده اند ازنظر وی این رشته ها علمی تر هستند و در طرف اول طیف قرار می گیرند. در طرف دیگر طیف ادراک غیر محسوسات ازقبیل حس ششم و الهام و بعدازهمه تکامل انسان می آید.  او منطق خود را اینگونه توضیح می دهد:

حال از ثبت حقیقت موضوعی به زمینه هایی می رسیم که در آن  فرض را بر این گذاشته ایم که از علم زیست شناسی جانوری پیروی می کنند. مثل ادراک ازراهی غیر از حواس یا تفسیر تاریخ فسیل های انسان که در آن  هر چیزی ازنظر فردی که به آن  اعتقاد دارد ممکن خواهد بود واو می تواند چندین شیء ضدونقیض را در آن  واحد قبول کند.102

رابرت لوکیه نویسنده مجله (Discovering Archeology) که یکی از مهمترین نشریاتی است که به موضوع اصل انسان می پردازددر مقاله ای می گوید:" بحث در مورد اصل انسان هم روشنائی دارد و هم حرارت". و درادامه اعتراف " تیم وایت" دانشمند فسیل شناس معروف را آورده  است:" به دلیل سوالاتی که تا به حال نتوانسته ایم پاسخی برای آنها بیابیم بسیار متضرر شده ایم"103

نا کارآمدی نظریه تکامل در توضیح اصل و منشا انسان و عدم توقف تبلیغاتی که در این مورد شده ازجمله موضوعاتی است که در این مقاله به آن  پرداخته اند:

تقریبا شاخه ای در علم وجود ندارد که در آن  بحث ومجادله فراوانی در مورد منشا انسان نباشد. نخبگان فسیل شناسی نیز در مورد خطوط اساسی و اصلی اصل و نسب انسان با هم اختلاف دارند. البته هر از گاهی توجیه جدیدی پیش می آید که سر و صدای زیادی هم ایجاد می کند اما به زودی با کشف شدن فسیل جدیدی اعتبار خود را ازدست می دهد.104

"هنری جی" از نویسندگان مجله " طبیعت" نیز از مدتها قبل این حقیقت را بیان کرده است.

این نویسنده معروف درکتاب (In Search of Deep Time) که آن  را در سال 1999منتشر کرد نوشته است:"همه دلایل مربوط به تکامل انسان که به پنج تا ده ملیون سال برمی گردد آن  قدر اندک است که می توان آن  را در صندوق کوچکی جا داد". نتیجه ای که جی به آن  دست یافته بسیار جالب است:

نمودار تکامل انسان که بر اساس روابط پدران و فرزندان رسم شده است درست به مثابه آفرینش انسان بر اساس قوانینی است که از قبل وجود داشته اند... وجمع کردن چند فسیل و ادعای اینکه آنها یک سیر تدریجی را طی کرده اند یک فرضیه علمی نیست که با آن  بتوان به حقیقت دست یافت. بلکه صرفا داستانی است که ارزشی به اندازه قصه های کودکانه دارند.  این داستان هرچند آرامش بخش است ولی علمی نیست.105

 بنابراین چه دلیلی دارد که بسیاری از دانشمندان تا این اندازه به نظریه تکامل چسبیده اند؟و چرا برای زنده نگه داشتن نظریه خود با وجود تناقض های فراوان حداکثر تلاش خود را می کنند؟

این سوال یک جواب روشن دارد آنها می ترسند به این حقیقت اعتراف کنند که : انسان را الله آفریده است. چون آنها فکر می کنند با وجود چنین روندی در به وجود آمدن انسان دیگر مفهوم خلقت بی معنا خواهد بود.

به همین دلیل آنها خود و جهانیان را از طریق رسانه هایی که با آنها همکاری می کنند فریفته اند. و اگر نتوانند دلایل لازم را بیابند به جعل ونقاشی های تخیلی می پردازند و مردم هم گمان می کنند چنین فسیل هایی واقعا وجود دارند.رسانه ها با پخش این تصاویر و جعلیات افسانه تکامل را به ضمیر ناخود آگاه مردم می قبولانند. 

منابع:

 

71. David Pilbeam, “Humans Lose an Early Ancestor”, Science, April 1982, pp. 6-7.

 

72. C. C. Swisher III, W. J. Rink, S. C. Antón, H. P. Schwarcz, G. H. Curtis, A. Suprijo, Widiasmoro, “Latest Homo erectus of Java: Potential Contemporaneity with Homo sapiens in Southeast Asia”, Science, Volume 274, Number 5294, Issue of 13 Dec 1996, pp. 1870-1874; also see, JeffreyKluger, “Not So Extinct After All: The Primitive Homo Erectus May Have Survived Long Enough To Coexist With Modern Humans, Time, December23, 1996.

 

72. Solly Zuckerman, Beyond The Ivory Tower, New York: Toplinger Publications, 1970, pp. 75-94.

 

73. Charles E. Oxnard, “The Place of Australopithecines in Human Evolution: Grounds for Doubt”,

74. Nature, Vol 258, p. 389.

 

75. Holly Smith, American Journal of Physical Antropology, Vol 94, 1994, pp. 307-325. 

76. Fred Spoor, Bernard Wood, Frans Zonneveld, “Implication of Early Hominid Labryntine Morphology for Evolution of Human Bipedal Locomotion”,Nature, vol 369, June 23, 1994, pp. 645-648.

 

77. Tim Bromage, New Scientist, vol 133, 1992, p. 38-41.

 

78. J. E. Cronin, N. T. Boaz, C. B. Stringer, Y. Rak, “Tempo and Mode in Hominid Evolution”, Nature, Vol 292, 1981, pp. 113-122.

 

79. C. L. Brace, H. Nelson, N. Korn, M. L. Brace, Atlas of Human Evolution, 2.b. New York: Rinehart and Wilson, 1979.

 

80. Alan Walker, Scientific American, vol 239 (2), 1978, p. 54.

 

81. Bernard Wood, Mark Collard, “The Human Genus”, Science, vol 284, No 5411, 2 April 1999, pp. 65-71.

 

82. Marvin Lubenow, Bones of Contention, Grand Rapids, Baker, 1992, p. 83.

 

83. Boyce Rensberger, The Washington Post, November 19, 1984.

 

84. Ibid.                                     

 

85. Richard Leakey, The Making of Mankind, London: Sphere Books, 1981, p. 116.

 

86. Marvin Lubenow, Bones of Contention, Grand Rapids, Baker, 1992. p. 136.

 

87. Pat Shipman, “Doubting Dmanisi”, American Scientist, November- December 2000, p. 491.

 

88. Erik Trinkaus, “Hard Times Among the Neanderthals”, Natural History, vol 87, December 1978, p. 10; R. L. Holloway, “The Neanderthal Brain:What Was Primitive”, American Journal of Physical Anthropology Supplement, Vol 12, 1991, p. 94.

 

89. Alan Walker, Science, vol 207, 1980, p. 1103.

 

90. A. J. Kelso, Physical Antropology, 1st ed., New York: J. B. Lipincott Co., 1970, p. 221; M. D. Leakey, Olduvai Gorge, Vol 3, Cambridge:Cambridge University Press, 1971, p. 272.

 

91. S. J. Gould, Natural History, Vol 85, 1976, p. 30.

 

92. Time, November 1996.

 

93. L. S. B. Leakey, The Origin of Homo Sapiens, ed. F. Borde, Paris: UNESCO, 1972, p. 25-29; L. S. B. Leakey, By the Evidence, New York:Harcourt Brace Jovanovich, 1974.

 

94. “Is This The Face of Our Past”, Discover, December 1997, p. 97-100.

 

95. A. J. Kelso, Physical Anthropology, 1.b., 1970, pp. 221; M. D. Leakey, Olduvai Gorge, Vol 3, Cambridge: Cambridge University Press, 1971, p. 272.

 

96. Donald C. Johanson & M. A. Edey, Lucy: The Beginnings of Humankind, New York: Simon & Schuster, 1981, p. 250.

 

97. Science News, Vol 115, 1979, pp. 196-197.

 

98. Ian Anderson, New Scientist, Vol 98, 1983, p. 373.

 

99. Russell H. Tuttle, Natural History, March 1990, pp. 61-64.

 

100. Ruth Henke, “Aufrecht aus den Baumen”, Focus, Vol 39, 1996, p. 178.

 

101. Elaine Morgan, The Scars of Evolution, New York: Oxford University Press, 1994, p. 5.

 

102. Solly Zuckerman, Beyond The Ivory Tower, New York: Toplinger Publications, 1970, p. 19.

 

103. Robert Locke, “Family Fights”, Discovering Archaeology, July/August 1999, p. 36-39.

 

104. Ibid.

 

105. Henry Gee, In Search of Time: Beyond the Fossil Record to a New History of Life, New York, The Free Press, 1999, p. 126-127. 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٥ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : دکتر سید محمود میرافضلی سریزدی | نظرات ()