معرفی کتاب خدا و نظریه تکامل

 God and Evolution: A Reader, edited by Mary Kathleen Cunningham, London and New York, Routledge, 2007, pp 385.

 مقدمه

در سال 1859 چارلز رابرت داروین، طبیعی‌دان و دیرینه‌شناس انگلیسی، کتاب درباره منشأ انواع را که نتیجه مشاهدات و نظریه او درباره تکامل جانداران بود منتشر ساخت. این کتاب چنان بازتاب گسترده‌ای داشت که هنوز پس از حدود یک صد و پنجاه سال که از نشر آن می‌گذرد، نمی‌توان پیامدهای آن را به درستی برآورد کرد. داروین خود پیش‌بینی کرده بود که منازعه‌ای که پدید آورده است حتی با مرگش فرو نخواهد خفت؛ لیکن او نیز نمی‌توانست تصور کند که چگونه نظریه او از دامنه علوم طبیعی گذر کرده، به علوم اجتماعی، سیاست و حتی عرصه کیهانی کشیده می‌شود. نظریه داروین در میان مسلمانان نیز انعکاس قابل توجهی داشت و عده‌ای به دفاع و دیگرانی به نقد آن پرداختند.[1] اما توجه مسلمانان به این نظریه پس از مدتی فروکش کرد و دیگر کمتر نظرها را به خود جلب می‌کند؛ حال آنکه در غرب مسیحی چنین نیست و با پیشرفت علوم شاهد پیدایش مسائل تازه‌ای هستیم که به نحوی با این نظریه گره خورده‌اند. به همین سبب مشاجرات درباره صحت یا سقم نظریه تکاملی داروین و همچنین الزامات کلامی، سیاسی و اجتماعی آن ادامه دارد. از قضا کانون این مباحثات، ایالات متحده آمریکا است و در آنجا شاهد سرسخت‌ترین مخالفان این نظریه، یعنی خلقت‌گرایان، هستیم. طبق نظرسنجی مؤسسه گالوپ که در مجله اخبار آمریکا و گزارش جهانی[2] در 23 دسامبر 1993 به چاپ رسید، بیشتر مسیحیان آمریکایی در صحت پارادایم کلان نظریه تکاملی تردید دارند.[3]

در واقع، امروزه این نظریه، نظریه‌ای صرفاً علمی نیست که بتوان آن را تنها با یافته‌های مشاهداتی نقض یا ابرام کرد و به دلیل پیامدهای دینی خود، پای بسیاری کسان را به میان کشیده است. ایان باربور، فیزیک‌دان و متکلم مسیحی، با تحلیل مفصلی نشان می‌دهد که این نظریه، چهار مخاطره جدی برای کلیسای مسیحی در پی داشته است و به این ترتیب آموزه‌های رسمی مسیحیت را به مبارزه خوانده است؛ یک. این نظریه با ارجاع روند تکامل موجودات به تغییرات تصادفی، حکمت الاهی را در هستی به پرسش می‌گیرد. دو. این نظریه، تصور سنتی اشرف‌بودن انسان را دچار تردیدی جدی می‌کند و با ارجاع نیاکان وی به موجودات ساده‌تر عملاً وی را هم‌سنگ حیوانات قرار می‌دهد. سه. این نظریه با پیش کشیدن تکامل موجودات، در اصول اخلاقیِ ثابت و ارزش‌های دینی رخنه می‌افکند و چهار. این نظریه با ظاهر کتاب مقدس دالّ بر خلقت دفعی موجودات در یک روز، ناسازگار است.[4]

 

موقعیت و ساختارکتاب

اینک در آستانه صد و پنجاهمین سال نشر نظریه داروین، با کتابی مواجه هستیم که به‌خوبی موارد سازش و ناسازگاری آن را با تفکر دینی، به‌خصوص آیین مسیحیت، نشان می‌دهد و در نوع خود منحصر به فرد است. ایان باربور ـ که کتاب علم و دین وی نزد خوانندگان جدی این حوزه معروف است ـ در وصف این کتاب داد سخن می‌دهد و آن را بهترین مجموعه‌مقالات در این عرصه می‌داند که بازگوی مناقشات و مواضع اصلی در این مسئله است.

ویراستار این گزیده‌مقالات خانم مری کَثلین کانینگهام، دانشیار مطالعات دینی در دانشگاه ایالتی کارولینای شمالی است و در این دانشگاه درس «داروینیسم و مسیحیت» را به عهده دارد. تجربه وی در این زمینه، بستری مناسب فراهم آورده است تا این گزیده‌مقالات را با نگرشی میان رشته‌ای تهیه کند؛ به‌گونه‌ای که به گفته خودش هم برای دانشجویان دانشگاه‌ها مفید باشد و هم برای حوزه‌های علمی مسیحی که درباره رابطه علم و دین تأمل و تحقیق می‌کنند.

خانم کانینگهام، این گزیده را به هفت بخش به هم‌‌پیوسته تقسیم کرده و در هر یک نوشته‌هایی از صاحب‌نظران طراز اول این عرصه گنجانده است. وی به جای موضع‌گیری مستقیم به سود یا زیان این نظریه، خوانندگان را با موافقان و مخالفان جدی آن از گذشته تاکنون رویاروی می‌سازد تا آنان در این ‌باره تصمیم بگیرند و داوری کنند. البته برای آنکه خوانندگان بتوانند خط سیر بحث را بهتر دنبال کنند، وی بر هر بخشی مقدمه‌ای نوشته و در آن مقدمهْ مقالات، مایه اصلی آنها و نویسندگانشان را به اختصار معرفی کرده است. شاید تعبیر «مقالات» برای قطعات انتخاب‌شده چندان دقیق نباشد؛ زیرا ویراستار این کتاب گاه چند بخش را از یک یا دو کتاب نویسنده‌ای برگزیده و آنها را به گونه‌ای که اندیشه کامل نویسنده را منتقل کند سامان داده است و به این صورت عملاً هر گزیده‌ای در شکلِ یک مقاله کامل است. از این رو، در این گزارش به تسامح بر هر یک از این گزیده‌ها، عنوان مقاله اطلاق شده است.

نتیجه کار خانم کانینگهام، کتابی است در حدود چهارصد صفحه که عمیق‌ترین، تازه‌ترین و در عین حال جدی‌ترین مسائل و برداشت‌های صواب و ناصواب از نظریه تکاملی داروین و ابعاد کیهانی آن را از زبان مدعیان اصلی، در هفت بخش بیان کرده است. بخش نخست این کتاب، با عنوان روش‌شناسی، به نحوه فهم و تفسیر کتاب مقدس اختصاص دارد. در دومین بخش با نظریه داروین، از زبان خود وی و مفسران امروزی آن آشنا می‌شویم. سومین بخش به معرفی خلقت‌گرایان و فراز و فرود تاریخی آنان اختصاص دارد و در آن خوانندگان با سرسخت‌ترین دشمنان نظریه داروین در غرب و فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آنان مواجه می‌شوند و جدی بودن این قضیه را لمس می‌کنند. چهارمین بخش، عنصر تازه‌ای را که از دهه هشتاد میلادیِ قرن بیستم وارد منازعات موافقان و مخالفان داروین شده است گزارش می‌کند. در پنجمین بخش با طبیعت‌گرایان و کسانی که نظریه تکاملی داروین را نه تنها قبول دارند بلکه بر آن لوازمی فلسفی و هستی‌شناختی نیز بار می‌کنند و به صراحت خالقِ طبیعت را «ساعت‌ساز کور» می‌دانند آشنا می‌شویم. در مقابل، بخش ششم به معرفی خداگرایی تکاملی می‌پردازد و در آن مقالاتی از برخی متألهان معاصر مسیحی آمده است که نه تنها نظریه تکامل را مغایر ایمان مسیحی نمی‌دانند، بلکه معتقدند که این نظریه درک و تصویر دقیق‌تری از نحوه فعل الاهی و غایت‌مندی خلقت به‌دست می‌دهد. فرجامین و هفتمین بخش، با عنوان «صورت‌بندی‌های تازه سنت» تصویری بدیع، دقیق و در عین حال نامتعارف از تفکر دینی برخی متألهان مسیحی معاصر به‌دست می‌دهد؛ کسانی که می‌کوشند در پرتو نظریه تکاملیِ داروین، الاهیاتی تازه با زبانی نو پدید آورند و در نهایت این نظریه را در دل الاهیات مسیحی جذب کنند.

کانینگهام در این مجموعه بیست و پنج مقاله از بیست نویسنده ـ که در عین داشتن وجوه مشترک، دارای تفاوت‌های عمیقی هستند ـ گرد آورده است. برخی از نوشته‌ها، کلاسیک و متعلق به قرن نوزدهم‌اند و برخی بسیار تازه و در آغاز هزاره سوم نگاشته شده‌اند. نویسندگان آنها افزون بر تعلقات کلامی گوناگون، به حوزه‌های دانشی مختلفی نیز تعلق دارند؛ برخی به صراحت خود را ملحد می‌دانند و بر آن‌اند که انسان‌ها تنها به ساز دی. اِن، اِی (DNA ) می‌رقصند و برخی عمیقاً خداپرست هستند؛ عده‌ای به کلیسای کاتولیک تعلق دارند و گروهی از سنت اصلاحی پروتستانی پیروی می‌کنند. همچنین تفاوتِ تخصص‌های علمی نویسندگان، این مجموعه را بسیار جذاب و خواندنی کرده است؛ زیرا شاهد مقالاتی از زیست‌شناسان، فیزیک‌دانان، متکلمان، اخترشناسان، مورخان علم، فیلسوفان اخلاق، بوم‌شناسان، شیمی‌دانان، زیست‌شیمی‌دانان و فیلسوفان هستیم.

گزارش حاضر بر آن است تا نقبی به این کتاب بزند و خوانندگان را پا به پای آن پیش ببرد و به اختصار، اما به روشنی، مسائل طرح‌شده در این مجموعه مقالات و مدعیات آن را گزارش کند تا هم خوانندگان را به خواندن اصل کتاب ترغیب کرده باشد و هم از این نوع نگرش و نگارش که برای مباحث علمی و ترویج آن بسیار سودمند است، تصویری به‌دست داده باشد.

 

یک. روش‌شناسی

بخش نخست این مجموعه که به روش‌شناسی این بحث اختصاص دارد، در بردارنده چهار مقاله کلیدی است. این بخش درآمد مناسبی برای تحلیل موضع مسیحیت در قبال نظریه تکامل به شمار می‌رود. اولین مقاله با عنوان «قاعده پروتستانی ایمان» برگرفته از کتاب الاهیات نظام‌مند نوشته چارلز هاج، نویسنده وابسته به کلیسای پرسبیتری قرن نوزدهم آمریکا، است. هاج در این نوشته استدلال می‌کند که نص کتاب مقدس، واژه به واژه وحی خداوند است و در نتیجه، خطاناپذیر و حجت است. وی نظریه الهام مکانیکی را رد کرده، مدعی می‌شود که روح‌القدس کاتبان کتاب مقدس را نه به مثابه ابزارهایی ناهشیار، بلکه چونان «اذهانی با اراده، متفکر و زنده» به کار گرفت. در نتیجه نه تنها آموزه‌های اخلاقی و معنوی کتاب مقدس معتبرند، بلکه هر آنچه در باب طبیعت، تاریخ، زمین‌شناسی و علم در این کتاب آمده، درست و ملهم از وحی است. با این همه وی می‌پذیرد که دانش کاتبان، در حد دانش معاصران خود بوده است.

بر خلاف هاج، مقاله دوم دیدگاه بسیار متفاوتی به‌دست می‌دهد. خانم سَلی مک‌فاگ، متکلم معاصر، مدعی می‌شود که زبان دین باید مجازی و استعاری تفسیر شود، نه به گونه‌ای تحت‌اللفظی. از خانم فاگ پیش‌تر مقاله «جهان به منزله پیکر خدا» (ترجمه مرتضی قرایی، نقد و نظر، شماره 30ـ31، پاییز و زمستان 1382) در ایران منتشر شده است که به‌خوبی نمونه‌ای از کاربست تفسیر استعاری او را نشان می‌دهد. در مقاله «استعاره» که از کتاب الاهیات استعاری برگرفته شده است، فاگ نخست مقصود خود را از استعاره تعریف می‌کند. استعاره عبارت است از بیان یا داوری در باب مشابهت و تفاوت میان دو اندیشه به هم‌پیوسته، که به گونه‌ای مؤثر، ساختارمند و مستمر، واقعیت را بازگو می‌کند. از نظر وی، تفکر استعاری اختصاص به هنر یا دین ندارد، بلکه در واقع در قلب علوم طبیعی است. تفکر استعاری، پدیده‌ای زاید نیست، بلکه لازمه گریزناپذیر فهم و ادراک به شمار می‌رود و استعاره‌ صرفاً ابزاری برای اشاره به واقعیت تفسیرناشده نیست، بلکه چارچوبی است که به کمک آن واقعیت تفسیر می‌گردد. خطر هنگامی پدیدار می‌گردد که ما کنش اصلی استعاره‌های لفظی را فراموش کنیم و در دام تفسیر تحت‌اللفظی بیافتیم؛ خطری که درباره متون دینی بیشتر صادق است.

خانم مری میجلی، فیلسوف اخلاق معاصر، مفهوم «اسطوره» را در سومین مقاله این بخش می‌کاود. در این مقاله به نام «اسطوره‌ها چگونه کار می‌کنند» که از کتاب اسطوره‌هایی که با آنها زندگی می‌کنیم برگرفته شده است، میجلی اسطوره‌ها را نه به مثابه دروغ‌ها یا داستان‌هایی بی‌ارتباط با واقعیت، بلکه چونان الگوهای تخیلی و شبکه‌هایی از نمادها معرفی می‌کند که شیوه‌های خاصی برای تفسیر جهان به ما می‌دهند. وی نیز مانند فاگ، اسطوره‌ها را امری تزیینی نمی‌داند، بلکه آنها را بخش ناگسستنی ساختار تفکر ما می‌شمارد. از دیدگاه میجلی، نقش اسطوره‌ها و نمادها منحصر به دین و هنر نیست، بلکه این دو در علم نیز نقشی اساسی ایفا می‌کنند. توجه به این نکته ما را از تلقی قرن نوزدهمی از علم دور می‌سازد؛ چیزی به نام علم عینی که منحصراً از داده‌های واقعی پدیدار شده باشد، وجود ندارد؛ علم نیز فعالیتی بشری است و سرشار از استعارات، نمادها و اسطوره‌های خود.

چهارمین مقاله این بخش از آنِ ایان باربور متکلم و فیزیک‌دان معاصر است. از وی پیش‌تر کتاب علم و دین به فارسی ترجمه شده و مورد استقبال فراوانی قرار گرفته است (ترجمه بهاء‌الدین خرمشاهی، تهران: جهاد دانشگاهی، 1362)، همچنین مقاله «پارادایم‌ها در علم و دین» نیز پیش‌تر به چاپ رسیده است (ترجمه ابراهیم سلطانی، کیان، شماره 34، دی و بهمن 1375، ص20ـ31). باربور در مقاله «ساختارهای علم و دین» که از کتاب علم و دین: مسائل تاریخی و معاصر برگرفته شده است به اختصار و با دقت به تحلیل روش‌ها، غایات و نقاط اشتراک و افتراق دین و علم می‌پردازد و به تحلیل پارادایم‌ها یا سرمشق‌های مسلط بر این دو حوزه معرفتی دست می‌زند. وی با کالبدشکافی شیوه‌های استدلال و رابطه بین نظریه و داده‌ها در علم و مقایسه آن‌ با نقش ایمان و تجربه در دین، نتیجه می‌گیرد که می‌توان به کمک‌ معیارهایی مشترک مانند موافقت با داده‌ها، سازگاری، دامنه و بارآوریْ درباره نظریه علمی و عقیده دینی داوری کرد و آنها را محک زد. با این همه، علم و دین تفاوت‌هایی دارند‌؛ علم، به تعبیر لاکاتوش، بر اساس «برنامه‌های پژوهشی» پیش می‌رود، حال آنکه دین نوعی «شیوه‌ زندگی» است. البته به‌رغم این تفاوت، باربور با کلیشه‌هایی که از سوی مخالفانِ هر دو سو مطرح شده و جا افتاده است معارضه می‌کند و نتیجه می‌گیرد که هر دو گروه درک نادرستی از علم و دین دارند. از سویی برخی مخالفان داروین و «خلقت‌گرایان» با گفتن اینکه نظریه داروین صرفاً «فرضیه است، نه واقعیت» چشم بر حقیقت می‌بندند، گویی که نظریه علمی، جز حدسی شتابزده نیست. از سوی دیگر بسیاری از طبیعت‌گرایان ملحد، دین را چیزی جز «ایمان کور» نمی‌دانند. باربور با استفاده از دانش عمیق خود درباره تاریخ و مسائل علوم طبیعی و تحلیل این دو شاخه دانایی، نتیجه می‌گیرد که نه علم، این است و نه دین، آن. نه دین را می‌توان از علم گسست و نه علم را جدای از دین پیش برد. وی سپس به نقش پارادایم‌ها در علم می‌پردازد و نشان می‌دهد که آنها نه آینه تمام‌نمای واقعیت هستند و نه صرفاً افسانه‌هایی مفید، بلکه در عین بازنمایی، محدودیت خود را دارند و بدین ترتیب به موضعی شبیه مک‌فاگ و میجلی نزدیک می‌شود.

 

دو. نظریه تکاملی

کانینگهام بخش دوم درسنامه خود را به معرفی «نظریه تکاملی» در قالب سه مقاله اختصاص داده است. پیشاپیش می‌توان انتظار داشت که نخستین مقاله از آنِ پدر این نظریه، یعنی چارلز داروین، باشد. در این قسمت که «درباره منشأ انواع» نام دارد و از کتاب معروف داروین به نام درباره منشأ انواع به‌وسیله انتخاب طبیعی[5] گرفته شده است وی می‌کوشد تا تصویری روشن از این نظریه به‌دست دهد. با مرور مشاهدات مختلف و تنوع موجود در میان جانوران، داروین «تنازع برای بقا» را در میان آنها مطرح و «انتخاب طبیعی» را به مثابه مکانیزم تکامل پیشنهاد می‌کند. به‌رغم تولید مثل فراوان میان جانداران و کمبود غذا و منابع طبیعی، عملاً تناسب و تعادلی طبیعی میان تعداد جانوران و این منابع دیده می‌شود. حال می‌توان فرض کرد که میان جانوران برای به‌دست آوردن مواد غذایی نبردی سهمگین صورت می‌گیرد که به پیروزی برخی و نابودی دیگرانی می‌انجامد. در این نبرد کسی پیروز می‌شود که سازگاری بیشتری با محیط پیرامون خود دارد. در واقع، طبیعت میان موجودات دست به انتخاب می‌زند و تنها کسانی را که شایستگی بقا دارند، انتخاب می‌کند. این شایستگی به نسل‌های آینده منتقل و تثبیت می‌شود؛ این انتخاب تا زمانی باقی می‌ماند که در شرائط دیگری، گروه دیگری سازگاری بیشتری از خود نشان دهند و ماندگار گردند. بدین ترتیب، داروین به جای نظریه متعارف و سازگار با متن کتاب مقدس، یعنی نظریه خلقت[6] مبنی بر آنکه خداوند هر نوع را مستقل از دیگری آفریده است و در گذر زمان تغییر نمی‌پذیرد، نظریه تکامل طبیعی را مطرح می‌کند که طبق آن در آغاز تنوع جانوران بسیار محدود بود و در فرآیند تکامل، انواع تازه‌ای از جانوران از نیاکان خود پدیدار شدند. بدین ترتیب می‌توان به جای تمایز قطعی میان انواع جانداران، از شجره تکامل یا طرح درختواره‌ای تکامل نام برد که در آن همه شاخه‌ها با یکدیگر مرتبط هستند. آنگاه داروین از ما می‌خواهد تا از این منظر شکوهمند و شگفت‌آور به زندگی و طبیعت بنگریم.

مقاله دوم این بخش «نمای کلی تکامل حیات» نوشته زیست‌شناسْ فرانسیسکو جَی. آیالا است و از کتاب زیست‌شناسی تکاملی و مولکولی: چشم‌اندازهای علمی به فعل الاهی، ویراسته فرانسیسکو آیالا، رابرت جان راسل و ویلیام آر. استوگر، انتخاب شده است. آیالا بحث خود را با مرور پیشینه تاریخی نظریه تکاملی داروین می‌گشاید. سپس با اشاره به زندگی و اندیشه داروین، چگونگی پیشنهاد «انتخاب طبیعی» را به مثابه مکانیزم سازگاری موجودات بررسی می‌کند. پیش از داروین کسانی مانند ویلیام پیلی، با تمثیل معروف ساعت، می‌کوشیدند تا ساختار موجودات را جلوه حضور خالقی علیم در طبیعت بدانند، لیکن داروین با پیشنهاد «انتخاب طبیعی» بدیل دیگری عرضه کرد که با الاهیات متعارف زمانه ناسازگار می‌نمود. نظریه داروین در آن روزگار مقبول افتاد و با اکتشافاتی که در رشته‌هایی همچون ژنتیک و زیست‌شناسی مولکولی حاصل شد، به‌تدریج اصلاح گشت و نهایتاً نوداروینیسم امروزی را پدید آورد. وی یادآور می‌شود که امروزه نظریه تکاملی داروین در مرکز انواع گونه‌گونی از رشته‌های علمی، از جمله ژنتیک، زیست‌ْشیمی، عصبْ‌زیست‌شناسی، فیزیولوژی و بوم‌شناسی قرار دارد. وی مقاله خود را با شناسایی سه مسئله متمایز و در عین حال به هم پیوسته به پایان می‌برد: واقعیت تکامل، جزئیات تاریخ تکاملی، و مکانیز‌م‌های تکامل. در حالی که اصل تکامل در حد بالایی قطعی است، دو مسئله بعدی همچنان مورد نقض و ابرام هستند و در معرض پژوهش‌های فعال عالمانه قرار دارند؛ برای مثال تأکید بسیار بر نقش انتخاب طبیعی در روند تکامل، با یافته‌های «ناسازگارانه» و «غیر انتخابی» که از رشته‌های ژنتیک جمعیتی، زیست‌شناسی تحولی، و دیرینه‌شناسی به‌دست آمده است، سازگاری ندارد و این ایده به تنگنا افتاده است. پیش از این از آیالا مقاله «چه انسانی است این حیوان»، ترجمه شده است (ترجمه ابوالفضل حقیری، علم و الاهیات، تهران: مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، 1385، ص187ـ210).

در مقاله سوم و پایانی این بخش، مایکل روس با مقاله «آیا حدی برای دانش ما درباره تکامل وجود دارد؟» می‌کوشد با بصیرتی فیلسوفانه به موضع آیالا، بپردازد. روس تصدیق می‌کند که نظریه تکامل امروزه در معرض حملات بنیادگرایان کتاب‌مقدسی قرار گرفته است، همچنین بسیاری از مجامع علمی به انتخاب طبیعی به‌عنوان مکانیزم تکامل حمله برده‌اند. وی سپس به ارزیابی دانسته‌ها و نادانسته‌های ما در قبال نظریه تکامل دست می‌زند و مانند آیالا تقسیمی سه‌جانبه پیشنهاد می‌کند: واقعیت تکامل، مسیرهایی که در این فرآیند پیموده شده است، و مکانیزم‌های تکامل؛ آنگاه محدوده دانش ما را در باب هر یک بررسی می‌کند.

در پاسخ به این پرسش که «آیا واقعیت تکامل به گونه‌ای مطمئن شناخته شده است؟» مایکل روس «آریِ» پیروزمندانه‌‌ای می‌گوید و بر این واقعیت تأکید می‌کند که موجودات پیچیده فعلی برآمده و تکامل‌یافته موجودات ساد‌ه‌تر قبلی هستند و به کسانی که با استناد به محدودیت مشاهدات و ماهیت روش علمی، همچنان اصرار می‌ورزند که «تکامل فقط یک نظریه است، نه واقعیت» پاسخ می‌دهد. روس از منظری همچون ایان باربور در مقاله «ساختارهای علم و دین» ـ که در بخش نخست این مجموعه به چاپ رسیده است ـ توضیح می‌دهد که یقین نهایی و تردیدناپذیر هرگز در علم حاصل‌شدنی نیست، با این حال می‌توان به گونه‌ای معقول و مقبول، نظریه‌ای را به استناد مشاهدات عالمانه پذیرفت. اصل تکامل نیز این‌گونه است و مشاهدات علمیِ مؤیدِ آن در حدی است که هر کس می‌تواند آن را به مثابه واقعیتی «فراتر از هر گونه تردید» بپذیرد.

اما درباره مسئله دوم، یعنی مسیری که تکامل پیموده است، روس می‌پذیرد که در این‌باره‌ دانسته‌های ما خوب است؛ لیکن همچنان مجهولات فراوانی داریم و درباره تبار و نیاکان موجودات، بسیار چیزها نمی‌دانیم و رخنه‌هایی در دانش ما دیده می‌شود. با توجه به این نقیصه، روس پیش‌بینی می‌کند که یافته‌های تازه‌ای در علوم مختلف به مباحثه‌های مربوط به مسیرهای تکامل دامن خواهد زد و بستری مناسب برای پیشبرد آن فراهم خواهد ساخت. روس تأکید می‌کند سومین مسئله، یعنی مکانیزم تکامل، دشوارترین آنها است. در حالی که نظریه تکاملی داروین بر انتخاب طبیعی به مثابه مکانیزم تکامل تأکید دارد، پژوهش‌های تازه در اهمیت این عنصر و کارآیی همیشگی آن تردید افکنده و بدیل‌های تازه‌ای پیش کشیده است. روس با مرور این نگرش‌های متفاوت، نظریه «تعادل‌های منقطع»[7] را مطرح می‌کند که طبقِ آن، تکامل ـ برخلاف تصور داروینی ـ نه به صورت تدریجی و منظم، بلکه به گونه‌ای منقطع، نامنظم و گاه‌به‌گاه رخ می‌دهد. در این صورت انتخاب طبیعی، رقیبی جدی خواهد داشت. روس مقاله خود را با اشاره به این نکته به پایان می‌برد که هرچند قدرت انتخاب طبیعی اهمیت فراوانی در نظریه تکامل دارد، اما مباحثه‌های علمی درباره نقش و درجه اهمیت این انتخاب همچنان ادامه خواهد یافت.

 

سه. خلقت‌گرایی

بخش سوم با دو گزیده، دیدگاه خلقت‌گرایی[8] را بازگو می‌کند. خلقت‌گرایان به استناد نص کتاب مقدس، بر این نظرند که خداوند انسان را بر صورت خود آفرید و بشر فعلی نیز بی‌هیچ تغییری ادامه همان انسان نخستین است. آنان به این باور دینی اکتفا نمی‌کنند و می‌کوشند از یافته‌های علمی به سود دیدگاه خود استفاده کنند، در نتیجه شاهد شکل‌گیری دانش خلقت‌گرایی هستیم. گزیده نخست شامل دو فصل آغازین کتاب پیدایش است. در این گزیده شاهد تصریحاتی به خلقت انسان و روزهای شش‌گانه خلقت عالم هستیم.[9]

مقاله دوم این بخش نوشته رونالد اِل. نامبِرز[10] است و «خلقت‌گرایان» نام دارد. در این مقاله استخوان‌دار و پر مطلب که از مجموعه‌مقالات خدا و طبیعت: مقالات تاریخی در باب مواجهه بین مسیحیت و علم برگرفته شده است، نامبِرز به تحلیل دیدگاه خلقت‌گرایان آمریکایی و فراز و فرود آنان از آغاز تا اوائل قرن بیست ویکم می‌پردازد. در این کشور، نظریه تکاملی داروین، بیش از آنکه مسئله‌ای علمی باشد، در واقع بهانه نزاع‌های سیاسی، حقوقی و تبلیغاتی موافقان و مخالفان آن بوده است و نمونه آن محاکمه جان اسکوپس معلم دبیرستانی در ایالت تِنِسی به جرم تدریس نظریه تکامل است که در تاریخ به «محاکمه میمون»[11] معروف شده است. این مقاله سرشار از اشارات تاریخی، کتاب‌های متعدد و حوادث مختلف است که همه آنها خواندنی است و به‌سختی تلخیص‌شدنی. با این حال در برش‌هایی از این مقاله می‌توان به نکات خوبی دست یافت.

نامبرز از ساده‌سازی و یک‌کاسه کردن خلقت‌گرایان دوری می‌کند و می‌کوشد تا آنان را به دو گروه کلی تقسیم کند که هر یک خود به خرده‌گروه‌هایی تقسیم می‌شوند. گروه اول «خلقت‌گرایان خشک»[12] یا شدید هستند که از نص کتاب مقدس عدول نکرده، آن را تفسیری کاملاً ظاهری می‌کنند. در نتیجه معتقدند که خداوند عالم را در شش روز، یعنی درست شش روز به مقیاس انسانی آفریده است. در مقابل، خلقت‌گرایان پویا[13] قرار دارند که از معنای ظاهری شش روز دست کشیده، گاه «روز» را معادل «دوران» می‌دانند و گاه از وقوع تکامل در عالم قبل از خلقت آدم دم می‌زنند و گاه از دو تئوری نام می‌برند.

در زمانی که داروین کتاب منشأ انواع خود را منتشر کرد، خلقت‌گرایان آمریکایی انگشت‌شمار بودند و انتظار می‌رفت که نسلشان «منقرض» شود، اما گذر زمان خلاف آن را نشان داد و آنان به‌تدریج در سطح این کشور چنان نیرومند شدند و در مجامع عمومی چنان نفوذی به‌دست آوردند که جنگی «صلیبی» بر ضد این نظریه به راه انداختند. آنان در دهه بیست قرن بیستم موفق شدند مسئله منع تدریس نظریه تکاملی در مدارس دولتی را در مجالس قانون‌گذاری ده ایالت مطرح کنند و موفق شدند این خواسته خود را در چهار ایالتِ تِنِسی، آرکانزاس، می‌سی‌سی‌پی و اوکلاهما عملی سازند. بدین ترتیب تدریس تئوری داروین در مدارس دولتی این چهار ایالت منع شد و این منع تا سال 1968 ادامه داشت. در بهار سال 1925 جان توماس اسکوپس معلم دبیرستانی در دَیتون، ایالت تنسی، این قانون را زیر پا گذاشت و نظریه داروین را تدریس کرد. خلقت‌گرایان فرصت را غنیمت شمردند و بر ضد او اقامه دعوا کردند. این محاکمه جنجال بزرگی به پا کرد و بازتاب بین‌المللی یافت و دادگاه به عرصه زورآزمایی موافقان و مخالفان این نظریه تبدیل شد. در این مبارزه خلقت‌گرایان نیز از سنتی علمی تبعیت می‌کردند که طبق آن نظریه داروین علمی شمرده نمی‌شد. طبق روش پژوهشی که فرانسیس بیکن، بنیان‌گذار روش تجربی علوم جدید، معرفی کرده بود، علم باید فارغ از نظریه و تنها منتج از شواهد علمی و عینی باشد. از نظر خلقت‌گرایان نظریه داروین، واجد این شرائط نبود؛ در نتیجه آنان این نظریه را علم نمی‌شمردند و تأکید می‌کردند که مسیحیت راست‌کیش هرگز مخالف علم نیست، بلکه مخالف نظریه تکامل است که علمی بودن آن اثبات نشده است و «بنابراین نباید نام مقدس علم بر آن نهاده شود». آنان با چنین نگرشی به جنگ جان اسکوپس رفتند و کوشیدند تا عالمانی به سود خود به دادگاه بکشانند. با این همه موفق نشدند تا از دانشمندان خوشنام و معتبر استفاده کنند. با آنکه اسکوپس در آن محاکمه محکوم شد، لیکن در مجموع خلقت‌گرایان از نتیجه کار خشنود نشدند؛ زیرا بازتاب مطبوعاتی آن به سودشان تمام نشد و وجهه آنان خراب گشت. این رویداد خلقت‌گرایان را به اندیشه فرو برد و آنان را به تغییر راهبرد خود بر انگیخت. آنان شیوه‌هایی تازه به کار بستند و گویی فعالیت زیرزمینی خود را آغاز کردند؛ به جای لابی کردن در مجالس قانون‌گذاری و تلاش برای وضع قوانینی بر ضد نظریه تکامل، راه مدارس را در پیش گرفتند، کتابخانه‌های آموزشگاهی اشغال کردند، کتاب‌های درسی را آماج خود ساختند و، مهم‌تر از همه، معلمانی موافق دیدگاه خود فراهم آوردند. این شیوه‌های تازه، حساسیت کمتری را برمی‌انگیخت و در عین حال تأثیرگذارتر نیز بود. به‌تدریج نظریه تکاملی داروین از کتاب‌های درسی دبیرستانی رخت بربست و ناپدید شد و تا سالیانی دراز معلمان آمریکایی از اینکه برچسب «تکامل‌گرا» به آنان زده شود می‌هراسیدند. خلقت‌گراها نظریه تکاملی داروین را عامل تباهی اخلاقی، نابهنجاری اجتماعی، بی‌معنایی زندگی، الحاد و بیماری‌های فکری می‌دانستند و در کوبیدن آن تردیدی به خود راه نمی‌دادند.

اما نظریه تکاملی از آن پدیده‌هایی نبود که به این سادگی بتوان نابودش کرد و علی‌رغم همه این فعالیت‌ها راه خود را به پیش می‌گشود، به‌خصوص آنکه درست در دل خلقت‌گرایان نسل جدیدی پدیدار شده بود که به تکامل باور داشت. پیدایش نگرش جدید مسالمت‌جویانه در اروپا در قبال نظریه تکاملی، به این مسئله قوتی تازه بخشید. در انگلستان خلقت‌گرایان فعالیت فزاینده‌ای داشتند، اما نه در جهت نابود کردن نظریه تکاملی، بلکه برای اثبات درستی نظریه بدیلی که می‌توانست جای تکامل را بگیرد.

یکی از شگفتی‌های این دوران، دوگلاس دِوار بود. وی که در آغاز به نظریه تکامل باور داشت، به تدریج و با الهام از نوشته‌های حیوان‌شناس فرانسوی لویی ویالتون، در سال 1931 به خلقت‌گرایی ایمان آورد و مقاله‌ای در این باب نوشت که انجمن حیوان‌شناسی لندن از چاپ آن خودداری کرد و همین مایه آن شد تا وی بگوید که امروزه نظریه تکامل به «ایمانی علمی» تبدیل شده است و هر کس بدان اعتقاد نداشته باشد، از جامعه علمی رانده شده، درها بر او بسته می‌شود و ناشران آثار او را چاپ نخواهند کرد. وی و دیگر همفکرانش «نهضت اعتراض به تکامل» را پدید آوردند که بعد از دو دهه، تعداد اعضایش به دویست تن رسید. تجربه‌ای از این دست، لغو قانون ضد تدریس نظریه تکامل در آرکانزاس از سوی دادگاه عالی آمریکا در سال 1968 و حمایت مالی دولتی از تحقیقاتی بر اساس نظریه تکاملی، خلقت‌گرایان آمریکایی را در دهه هفتاد قرن بیستم، به بازاندیشی اساسی در سیاست خود واداشت. در این بازنگری آنان به جای تلاش مستقیم بر ضد نظریه تکامل در پی آن برآمدند تا در کنار نظریه تکامل داروینی، برای نظریه ضدتکاملی خود جایی بگشایند و به جای استناد به‌جا و بی‌جا به کتاب مقدس از یافته‌های علمی سود بگیرند. این تغییر راهبرد به پیدایش «خلقت‌گرایی علمی»[14] یا «علم خلقت»[15] انجامید و در سال 1970 مرکز «تحقیقاتی علم خلقت» تأسیس شد.

خلقت‌گرایان مجدداً به جنگ نظریه تکاملی رفتند، اما نه بر اساس پارادایمِ فرانسیس بیکن که بر درخواست شواهد عینی استوار بود، بلکه به یاری دو فیلسوف علم معاصر، یعنی کارل پوپر اتریشی ـ انگلیسی و توماس کوهن فیزیکدان و فیلسوف آمریکایی. پوپر معیار نظریه علمی را، برخلاف پوزیتیویست‌ها، نه اثبات و تأیید، بلکه ابطال معرفی کرد. از این منظر صحت یک نظریه در گرو آن است که بتوان شرائطی منطقی فراهم کرد که طبق آن بتوان نظریه‌ای را ابطال کرد؛ اما نظریه تکاملی داروین قابل ابطال نیست، بنابراین اساساً علم به شمار نمی‌رود و نظریه‌ای مابعدالطبیعی است. همچنین طبق دیدگاه توماس کوهن، نظریه علمی مانند یک نظام سیاسی دارای پارادایم خاصی است و هر پارادایم معقولیت خود را دارد، تا آنجا که نمی‌توان دو نظام متفاوت علمی را با معیاری واحد سنجید؛ پس اگر نظریه تکاملی داروین می‌تواند علم باشد، نظریه ضدتکاملی خلقت‌گرایان نیز می‌تواند علم باشد.

گام بعدی خلقت‌گرایان آن بودکه بکوشند مقامات دولتی را قانع کنند نظریه ضدتکاملی یا خلقت‌گرایی نیز در کنار نظریه تکامل در مدارس تعلیم داده شود. طبق قانون اساسی آمریکا، تعلیم عقاید دینی در مدارس دولتی ممنوع است و خلقت‌گرایان بر آن بودند تا نشان دهند که نظریه خلقت‌گراییِ علمی، عقیده‌ای دینی نیست، بلکه علم خالص است و می‌تواند و باید در کنار نظریه تکامل تعلیم داده شود. این منازعات در دهه هشتاد بالا گرفت و کار از حوزه ایالات به دادگاه عالی ایالات متحده کشید؛ اما دادگاه عالی اعلام کرد خلقت‌گرایی علم نیست، بلکه عقیده‌ای دینی است که نام علم بر آن نهاده شده است. شگفت آنکه بسیاری از مخالفان لایحه تدریس خلقت‌گرایی در مدارس دولتی «متکلمان یا رهبران کلیسا بودند که به مبانی و مفروضات الاهیاتی این لایحه اعتراض داشتند».[16]

منازعه بین خلقت‌گرایان و تکامل‌گرایان همچنان در ایالات متحده حادّ است و هرچه زمان می‌گذرد، ظاهراً بر تعداد خلقت‌گرایان افزوده می‌شود، تا جایی که نظرسنجی مؤسسه گالوپ که در سال 1982 در سطح ملی صورت گرفت گویای آن بود که 44 درصد آمریکائیان به خلقت خاص انسان قائل‌اند و این تعداد نسبت به دهه سی همین قرن افزایش قابل توجهی نشان می‌دهد. امروزه خلقت‌گرایان، سازمان‌ها، مراکز علمی و انجمن‌هایی دارند و بر خلاف جنگ صلیبی دهه بیست که محدود به خود آمریکا ماند، خلقت‌گرایی علمی به نحو فزاینده‌ای در حال گسترش در خارج از مرزهای این کشور است و بعد جهانی به خود گرفته و در مناطقی مانند هلند، انگلستان، استرالیا و بسیاری از نقاط اروپا، آسیا و آمریکای لاتین رو به گسترش است. همچنین کتاب‌های هِنْری موریس، مهندس آمریکایی و مدافع سرسخت خلقت‌گرایی، طی دهه هشتاد میلادی به زبان‌های چینی، هلندی، فرانسوی، ژاپنی، کره‌ای، پرتغالی، روسی و اسپانیایی ترجمه شدند. حاصل آنکه خلقت‌گرایی متصلب و خشک، به پدیده‌ای بین‌‌المللی تبدیل شده است.

 

چهار. طرح هوشمندانه عالم

مناقشه میان خلقت‌گرایان و تکامل‌گرایان، به پیدایش نظریه تازه‌ای در دهه هشتاد میلادی در این مباحثه انجامید که محور بخش چهارم است. این بخش در سه مقاله به گزارش و معرفی این نظریه، یعنی «طرح هوشمندانه»[17] عالم می‌پردازد. عصاره این نظریه آن است که پیچیدگی حیات بیش از آن است که نظریه تکاملی داروین قادر به تبیین آن باشد، ناگزیر باید وجود طرحی هوشمندانه در عالم و در نتیجه «طراحی هوشمند» را پذیرفت. مدافعان این نظریه، برخلاف خلقت‌گرایان، لزوماً این طراح هوشمند را همان «خدای خالق» مسیحیت نمی‌دانند، هرچند خودشان خداگرایان مسیحی هستند. اینان چه‌بسا اصل نظریه تکامل را قبول داشته باشند، اما بر این باورند که این نظریه کاستی‌هایی دارد که تنها در پرتو اعتقاد به طراحیِ هوشمندانه، برطرف می‌شود. آنان به استناد شواهدی گویای وجود نظم و طرحی خاص در طبیعت، وجود طراحی هوشمند را استنتاج می‌کنند. برهان نظم که از وجود طبیعتی نظام‌یافته به خدایی نظم‌دهنده می‌رسد، پیشینه‌ای دراز دارد و روایت‌های کهن آن را در نوشته‌های افلاطون می‌توان یافت. یکی از اَشکال تازه آن به‌دست ویلیام پیلی،[18] شمّاس بزرگ کلیسای انگلیکن قرن نوزدهم، صورت‌بندی شده است. وی در کتاب الاهیات طبیعی یا عقلی ـ که در سال 1802 منتشر شده و مقاله نخست این بخش از آن برگرفته شده است و همان نام را دارد ـ استدلال می‌کند اگر ساعتی رهاشده بر زمین را بیابیم و به پیچیدگی اجزای آن توجه کنیم، بی‌گمان نتیجه می‌گیریم که باید سازنده‌ای داشته باشد؛ و حتی نقصان برخی اجزای ساعت یا ندیدن مورد مشابه آن، مانع از این نتیجه‌گیری نمی‌شود و آن را تضعیف نمی‌کند. سپس پیلی بر اساس این نوع استدلال، با لحنی حماسی وجود خدای خالق کتاب مقدس را نتیجه می‌گیرد و مدعی می‌شود که باید بر همین قیاس، طبیعت را که دارای نظم است، ساخته یک ناظم دانست؛ زیرا نظم بدون نظم‌دهنده پدید نمی‌آید.

دو مقاله بعدی به دو دانشمند معاصر اختصاص دارد. آنان بر اساس یافته‌های تازه علوم زیستی به بحث طراحی هوشمندانه طبیعت می‌پردازند. مایکل جَی. بِه[19] زیستْ‌شیمی‌دان، و کِنِث آر. میلر، زیست‌شناس سلولی، هر دو به کلیسای کاتولیک تعلق دارند و از نظام ایمانی یکسانی حمایت می‌کنند، لیکن در بحث تازه «طراحی هوشمندانه طبیعت» دو رقیب سرسخت یکدیگر به شمار می‌روند و می‌کوشند تا استدلال‌های همدیگر را خنثی کنند. مایکل بِه از نظریه طراحی هوشمندانه طبیعت دفاع می‌کند، اما کِنِث میلر ناقد آن است.

مایکل بِه در مقاله «پیچیدگی کاهش‌ناپذیر: مانعی در برابر تکامل داروینی» ادعاهایی پیش می‌کشد که قبلاً

/ 2 نظر / 205 بازدید
صادق منفرد

بسلام و احترام. شخصا خلقت‌گرا نیستم اما امیدوارم کتاب به فارسی ترجمه شود، چون یکی از مسائل جدی سال‌های آینده در ایران، همین مسئله اعتقادات دینی و فرگشت خواهد بود. اما درباره وبلاگی که روی آن کار می‌کنید. خیلی خوشحال شدم که شما هم در این حوزه فعالیت می‌کنید. اگر اجازه بدهید، بعضی از مطالب را با ذکر اصل منبع و وبلاگ، در سایت آگاهی بازنشر کنم. باسپاس

یک رهگذر

با سلام خدمت آقای دکتر پرداختن به محتوای مورد نظر شما بسیار ضروری است.به امید موفقیت شما راستی خود آقای دکتر اسلامی که نویسنده کتاب است، یک وب سایتی داره با نام دغدغه های اخلاق و دین http://hassaneslami.com/ علاقه مندان به بحث های ایشان می توانند به آنجا مراجعه کنند.