نظر علامه طباطبایی در باره تطور یا فرگشت

آیه 213 بقره 

213- کان الناس امة وحدة فبعث اللّه النبین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه و ما اختلف فیه الا االذین اوتوه من بعد ما جائتهم البینات بغیا بینهم فهدى اللّه الذین آمنوا لما اختلفوا فیه من الحق باذنه و اللّه یهدى من یشاء الى صراط مستقیم

ترجمه آیه 

مردم قبل از بعثت انبیاء همه یک امت بودند خداوند به خاطر اختلافى که در میان آنان پدید آمد انبیائى به بشارت و انذار برگزید و با آنان کتاب را به حق نازل فرمود تا طبق آن در میان مردم و در آنچه اختلاف کرده اند حکم کنند این بار در خود دین و کتاب اختلاف کردند و این اختلاف پدید نیامد مگر از ناحیه کسانى که اهل آن بودند و انگیزه شان در اختلاف حسادت و طغیان بود در این هنگام بود که خدا کسانى را که ایمان آوردند در مسائل مورد اختلاف به سوى حق رهنمون شد و خدا هر که را بخواهد به سوى صراط مستقیم هدایت مى کند.(213)

آغاز خلقت انسان 

گفتیم آیات دیگر قرآن که هر کدام در جائى قرار دارد تفصیل تاریخ بشریت را بیان کرده ، و حاصل این تفصیل این است که نوع انسانى (البته نه تمامى انواع انسانها که حتى شامل سایر ادوار بشریت هم بشود بلکه این نوعى که فعلا نسلش در روى زمین زندگى مى کند نوعى نیست که از نوع دیگرى از انواع حیوانات و یا غیر حیوانات پدید آمده باشد (مثلا از میمون درست شده باشد)، و طبیعت ، او را که در اصل حیوانى دیگر بوده با تحولات خود تحول داده ، و تکامل بخشیده باشد. بلکه نوعى است مستقل ، که خداى تعالى او را بدون الگو از مواد زمین بیافرید. و خلاصه روزگارى بود که آسمان و زمین و همه موجودات زمینى بودند، ولى از این نسل بشر هیچ خبر و اثرى نبود، آنگاه خداى تعالى از این نوع یک مرد و یک زن خلق کرد، که نسل فعلى بشر منتهى به آن دو نفر مى شود، مى فرماید: (انا خلقناکم من ذکر و انثى ، و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا) و نیز مى فرماید: (خلقکم من نفس واحدة و جعل منها زوجها و نیز مى فرماید: (ان مثل عیسى عند اللّه کمثل آدم خلقه من تراب ) این بود خلاصه اى از تاریخ پیدایش بشر از نظر قرآن .

فرضیه هاى علماى طبیعى امروز در باره تکامل بشر هیچدلیل علمى و یقینى ندارد

و امااین فرضى که علماى طبیعى امروز کرده اند، که تمامى انواع حیوانات فعلى و حتى انسان از انواع ساده ترى پیدا شده اند، و گفته اند: که اولین فرد تکامل یافته بشر از آخرین فرد تکامل یافته میمون پدید آمده ، که مدار بحث هاى طبیعى امروز هم همین فرضیه است ، و یا گفته اند: انسان از ماهى تحول یافته ، همه این حرفها فرضیه اى بیش نیست و فرضیه هم هیچ دلیل علمى و یقینى ندارد، بلکه آن را فرض و تصور مى کنند، تا به وسیله آن بیانات علمى خود را توجیه و تعلیل کنند، و هر قدر هم که این فرضیه ها معتبر باشد، اعتبارش ربطى به اعتبار حقایق دینى ندارد، بلکه حتى با امکانات ذهنى هم منافات ندارد، چون بیشتر از توجیه کردن آثار و احکام مربوطه به موضوع بحث ، خاصیت دیگرى ندارد، و ما ان شاء اللّه بحث مفصل این موضوع را در سوره آل عمران در تفسیر آیه : (ان مثل عیسى عند اللّه کمثل آدم خلقه من تراب ) خواهیم کرد.-لینک مطلب از سایت تفسیر  در جستجویی که صورت گرفت استاد علامه در ذیل این آیه بحثی انجام نداده اند و به نظر می رسد بحث مفصل خویش را در ذیل آیه زیر انجام داده اند:

2- یا ایّها الناس اتقوا ربّکم الّذى خلقکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منها رجالا کثیرا و نساء واتقوا اللّه الّذى تسائلون به و الارحام ان اللّه کان علیکم رقیبا:(نسائ - آیه یک)

ترجمه آیه

بنام خداوند بخشنده مهربان اى مردم بترسید از پروردگار خود، آن خدائى که همه شما را از یک تن بیافرید و هم از آن جفت او را خلق کرد و از آن دو تن خلقى بسیار در اطراف عالم از مرد و زن بر انگیخت و بترسید از آن خدائى که به نام او از یکدیگر مسئلت و درخواست مى کنید (خدا را در نظر آرید) و درباره ارحام کوتاهى مکنید که همانا خدا مراقب اعمال شما است

تفسیر: 

مراد از نفس واحده و زوج او که انسان از آن آفریده شده است

و از ظاهر سیاق برمى آید که مراد از (نفس واحده ) آدم (علیه السلام ) و مراد از (زوجها) حوا باشد که پدر و مادر نسل انسان است که ما نیز از آن نسل مى باشیم و بطورى که از ظاهر قرآن کریم برمى آید همه افراد نوع انسان به این دو تن منتهى مى شوند همچنانکه از آیات زیر همین معنا برمى آید که : (خلقکم من نفس واحده، ثم جعل منها زوجها).

(یا بنى آدم لا یفتننکم الشیطان کما اخرج ابویکم من الجنّة ) و آیه زیر که حکایت گفتار ابلیس است : (لئن اخرتن الى یوم القیمة لاحتنکنّ ذریتة الاّ قلیلا.

و اما احتمالى که بعضى از مفسرین در معناى (نفس واحده ) و (زوجها) داده اند، ذیلا از نظر خوانندگان مى گذرد که البته به هیچ وجه درست نیست، آنان گفته اند که : مراد از (نفس واحده ) و (زوج او) در آیه شریفه مطلق ذکور و اناث نسل بشر است که کل بشر از مجموع پدر و مادر متولد مى شود، در نتیجه معناى آیه چنین مى شود که مثلا آیه فرموده است که هر یک نفر از شما نوع بشر از یک پدر و مادر و یا به عبارت دیگر: از دو فرد بشر خلق شده اید بدون اینکه در این معنا فرقى میان شما باشد، بنابه گفته این مفسر آیه شریفه همان را مى خواهد افاده کند که آیه : (یا ایها النّاس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند اللّه اتقیکم ) آن را افاده مى کند و مى فرماید: هان اى مردم ما شما را از یک نر و یک ماده آفریدیم و شما را تیره تیره و قبیله قبیله نمودیم تا یکدیگر را بشناسید و از میان همه شما آنکه باتقواتر است نزد خدا گرامى تر است و خلاصه مفادش این است که شما افراد بشر از این جهت که هر یک متولد از پدرى و مادرى هستید هیچ فرقى ندارید.

و وجه نادرستى این احتمال روشن است براى اینکه : این مفسر غفلت کرده از اینکه بین دو آیه، یعنى آیه سوره حجرات و آیه سوره نسا فرق واضحى است زیرا آیه سوره حجرات در مقام بیان این جهت است که افراد انسان از نظر (حقیقت انسانیت ) یکسانند و هیچ فرقى در این جهت ندارند که هر یک آنان از پدرى و مادرى از جنس بشر متولد شده اند پس دیگر جا ندارد یکى بر دیگرى تکبر ورزد و خود را از دیگران بهتر بشمارد مگر به یک ملاک که آن هم تقوا است.

و اما آیه سوره نسا که مورد بحث ما است در مقام دیگرى است این آیه مى خواهد بیان کند که افراد انسان از حیث (حقیقت و جنس ) یک واقعیتند و با همه کثرتى که دارند همه از یک ریشه منشعب شده اند مخصوصا از جمله : (و بثّ منهما رجالا کثیرا و نساء...) این معنا به روشنى استفاده مى شود به طورى که ملاحظه مى کنید چنین معنائى با این احتمال که مراد از (نفس واحده ) و (زوج او) تمامى نر و ماده هاى بشرى باشد نمى سازد گذشته از این دلیل آن معنا با غرضى که سوره نسا آن را تعقیب مى کند که بیانش گذشت سازگارى ندارد.

معناى کلمه زوج و جمله (و خلق منها زوجها)

و اما کلمه زوج در جمله : (و خلق منها زوجها) بنا به گفته راغب به معناى همسر است یعنى این کلمه در مورد هر دو قرین که یکى نر و دیگرى ماده باشد استعمال مى شود یعنى هم به نر زوج مى گویند و هم به ماده و همچنین در غیر حیوانات یعنى در هر دو چیزى که جفت داشته باشد به کار مى رود، مانند چکمه و دمپائى که به هر لنگه آن گفته مى شود: این زوج آن دیگرى است و نیز به هر چیزى که شبیه و نزدیک به دیگرى و یا ضد دیگرى است زوج گفته مى شود، آنگاه راغب در ادامه سخنانش مى گوید: زوجه واژه نامطلوبى است، (یعنى در لغت صحیح به زن نیز زوج گفته مى شود نه زوجه ).

و ظاهر جمله مورد بحث یعنى جمله (و خلق منها زوجها) این است که مى خواهد بیان کند که همسر آدم از نوع خود آدم بود و انسانى بود مثل خود او و این همه افراد بى شمار از انسان که در سطح کره زمین منتشر شده اند همه از دو فرد انسان مثل هم و شبیه به هم منشاء گرفته اند و بنابراین حرف (من ) من نشویه خواهد بود و جمله مورد بحث همان نکته اى را مى رساند که آیات زیر در صدد افاده آن است : (و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه و اللّه جعل لکم من انفسکم ازواجا و جعل لکم من ازواجکم بنین و حفده ).

فاطر السّموات و الارض، جعل لکم من انفسکم ازواجا و من الانعام یذروکم فیه ) و نظیر این آیات آیه زیر است : (و من کل شى ء خلقنا زوجین ).

پس اینکه در بعضى از تفسیرها آمده که مراد از آیه مورد بحث این است که همسر آدم از بدن خود درست شده صحیح نیست، هر چند که در روایات آمده که از دنده آدم خلق شده، لیکن از خود آیه استفاده نمى شود و در آیه چیزى که بر آن دلالت کند وجود ندارد.

 

و بثّ منهما رجالا کثیرا و نساء

 

کلمه : (بث ) به معناى جدا سازى بوسیله پاشیدن و امثال آن است و در جاى دیگر قرآن آمده : (فکانت هباء منبثا) یعنى کوهها به صورت ذراتى متفرق در مى آیند و از همین باب است که شکوه از اندوه را هم (بث )مى گویند چون شکوه در حقیقت اندوه تراکم یافته در دل را مى پراکند و به همین جهت است که گاهى کلمه(بثّ) را در خود اندوه استعمال مى کنند که در این صورت مصدر را در اسم مفعول استعمال کرده اند، چون اندوه مبثوثى است که انسان آن را بالطبع بث داده و منتشر مى کند در آیه شریفه : (قال انما اشکوا بثى و حزنى الى اللّه ) در همین معنا استعمال شده، معنایش این است که : (من غم و اندوهم را تنها براى خدا مى پراکنم ).

و از آیه شریفه بر مى آید که نسل موجود از انسان تنها منتهى به آدم و همسرش مى شود و جز این دو نفر هیچ کس دیگرى در انتشار این نسل دخالت نداشته است (نه حورى بهشتى و نه فردى از افراد جن و نه غیر آن دو) و گرنه مى فرمود: (و بث منهما و من غیرهما). با پذیرفتن این معنا دو مطلب به عنوان نتیجه بر آن متفرع مى شود.

کل بشر از آدم و حوا نشات گرفته اند

اول اینکه : منظور از جمله : (رجالا کثیرا و نساء) کل بشر است و افرادى است که یا بدون واسطه (چون هابیل و قابیل و غیره ) و یا با واسطه (چون دیگر افراد بشر تا هنگام بپا شدن قیامت ) از این دو فرد (یعنى آدم و حوا) منشعب شده اند پس کانه فرموده است : (و بثکم منهما ایها النّاس ).

ازدواج فرزندان بلافصل آدم بین برادران و خواهران بوده

مطلب دوم این است که : ازدواج در طبقه اولى، بعد از خلقت آدم و حوا یعنى در فرزندان بلافصل آدم و همسرش بین برادران و خواهران بوده و دختران آدم با پسران او ازدواج کرده اند، چون آن روز در تمام دنیا نسل بشر منحصر در همین فرزندان بلا فصل آدم بوده، (در آن روز غیر از آنان، نه دخترانى یافت مى شده است که تا همسر پسران آدم شوند و نه پسرى بود که همسر دخترانش ‍ گردند) بنابراین هیچ اشکالى هم ندارد (اگر چه در عصر ما خبرى تعجب آور است و لیکن ) از آنجائى که مساله یک مساله تشریعى است و تشریع هم تنها و تنها کار خداى تعالى است و لذا او مى تواند یک عمل را در روزى حلال و روزى دیگر حرام کند: (و اللّه یحکم لا معقب لحکمة ) (ان الحکم الا للّه )(و لا یشرک فى حکمه احدا) (و هو اللّه لا اله الا هو له الحمد فى الاولى و الاخرة و له الحکم و الیه ترجعون ).

 

 

و اتّقوا اللّه الذى تسائلون به و الارحام

 

منظور از (تسائل ) به خدا این است که مردم با سوگند به خداى تعالى از یکدیگر چیزى درخواست کنند این به او بگوید تو را به خدا سوگند مى دهم که فلان کار را بکنى و او نیز به این چنین چیزى را بگوید و تسائل به خداى تعالى کنایه است از اینکه خداى سبحان در نظر آنان محترم و عظیم بوده و او را دوست مى داشتند چون آدمى به کسى و چیزى سوگند مى دهد که او را عظیم بداند و محبوب بدارد.

گفتار مفسرین در نقش ترکیبى (الارحام ) در آیه و بررسى نظر آنان

و اما اینکه فرمود: (و الارحام )، از ظاهرش برمى آید که عطف باشد بر لفظ جلاله (اللّه ) و معناى آن چنین باشد: (از خدائى که یکدیگر را به احترام او قسم مى دهید بترسید) و از ارحام نیز بترسید و چه بسا چنین باشد که بعضى از مفسرین گفته اند که عطف است بر محل و باطن ضمیر (به ) که حالت نصبى دارد مثل : مررت بزید و عمرا و مؤ ید این احتمال این است که در قرائت حمزه کلمه (ارحام ) به صداى زیر خوانده شده تا عطف باشد بر ضمیر متصل مجرور (به ) اگر چه علماى نحو این وجه را ضعیف شمرده و گفته اند:

قاعده در مثل جمله (مررت بزید و عمروا) باید عمرو را به صداى بالا خواند براى اینکه عطف بزید است که در باطن مفعول (مرور) است.

در نتیجه معناى آیه شریفه چنین مى شود: (از خدائى که شما یکدیگر را به او و به رحم خود سوگند مى دهید (و مى گوئید تو را به خدا و به رحم سوگند مى دهم ) بترسید و پروا کنید).

این بود خلاصه آنچه مفسرین در این باره گفته اند، لیکن سیاق آیات و نیز روال قرآن در بیاناتش با این گفتار سازگار نیست. توضیح اینکه اگر کلمه ارحام را صله اى مستقل براى موصول (الذى ) بگیریم تقدیر کلام چنین مى شود: (و اتّقوا اللّه الذى تسائلون بالارحام ) بترسید از خدائى که یکدیگر را به رحم ها سوگند مى دهید) و معلوم است که این عبارت ناتمام است چون صله نامبرده خالى از ضمیر است و این جایز نیست.

(بله اگر از این صله ضمیرى به موصول برمى گشت مثلا مى گفتیم : (و اتّقوا اللّه الذى جعل بینکم و بین ارحامکم موده فتسائلون بهم ) آن وقت مى توانستیم کلمه (و الارحام ) را صله مستقلى بگیریم (مترجم )).

و اگر چنانچه مجموع کلمه (والارحام ) و جمله (تسائلون به ) را یک صله بگیریم براى موصول (الذى ) در این صورت مفاد آیه با ادب قرآن کریم نسبت به خداى تعالى سازگارى ندارد چون در مساله عظمت و عزت خدا و ارحام را مساوى و برابر گرفته ایم.

(پس معناى درست همان است که ما کردیم و گفتیم تقدیر کلام (و اتقوا الارحام ) است و معناى آیه این است که : پاس حرمت خدائى را که یکدیگر را به او سوگند مى دهید بدارید و پاس حرمت ارحام را هم نگه دارید (مترجم ) ).

اگر کسى بگوید که : نسبت تقوا به ارحام دادن صحیح نیست و نمى شود گفت : (از ارحام بترسید)، در پاسخ مى گوییم هیچ عیبى ندارد چرا که ارحام و حرمت آن نیز به صنع و خلقت خداى تعالى منتهى مى شود و این تنها آیه مورد بحث نیست که در آن تقوا را به غیر خداى تعالى نسبت داده بلکه در موارد دیگر نیز این عمل را انجام داده است مثلا در آیه : (و اتّقوا یوما ترجعون فیه الى اللّه ).

و نیز در آیه : (و اتّقوا النار التى اعدّت للکافرین ).

و در آیه : (و اتّقوا فتنه لاتصیبن الّذین ظلموا منکم خاصة ) تقوا را به (روز قیامت ) و به (آتش آن روز) و به(فتنه ) نسبت داده است.

و به هر حال این قسمت از کلام خداى تعالى به منزله تقیید بعد از اطلاق و تضییق بعد از توسعه در قسمت قبلى است آنجا که مى فرمود: (یا ایها الناس اتّقوا...) و نساء چون حاصل معناى قسمت اول این بود که از خدا بترسید از این جهت که رب شما است و از این جهت که شما را خلق کرده و همه شما (افراد بشر) را از یک سنخ قرار داده سنخ و ماده اى که در همه افرادتان محفوظ است و همه شما را از ماده اى آفریده که در تمامى افرادتان محفوظ است و با تکثر شما متکثر مى شود، آن سنخه واحده و آن ماده محفوظه این است که همه شما در مساله نوعیت و جوهره ذات انسانید.

و اما حاصل معناى قسمت دوم که مورد بحث است این است که : از خدا بترسید از این جهت که نزد شما داراى عزت و عظمت است (عزت و عظمتى که یکى از (شؤ ون ) ربوبیت است نه اصل ربوبیت ) و بترسید از وحدت خویشاوندى و ارتباط رحمى که خدا آن را در بین شما قرار داده، (و معلوم است که وحدت خویشاوندى و رحمى یکى از شؤ ون و شعبه هاى وحدت سنخى و نوعى افراد بشر است ).

با این بیان روشن شد که بدین جهت کلمه (واتّقوا) را در یک آیه دو بار ذکر کرد و امر به تقوا را در جمله دوم تکرار نمود که هر چند مضمون جمله دوم تکرار مضمون جمله اول بود لیکن از آنجائى که معناى زایدى را در برداشت (و آن فهماندن اهمیت امر ارحام بود) لذا جمله (واتّقوا) را تکرار نمود.

وجه اطلاق (رحم ) بر خویشاوندان

کلمه (ارحام ) جمع کلمه (رحم ) است و رحم در اصل به معناى محل نشو و نماى جنین در شکم مادران مى باشد همان عضو داخلى که خداى عزوجل در باطن زنان قرار داده تا نطفه در آن تربیت شده و فرزندى تمام عیار گردد این معناى اصلى کلمه رحم است ولى بعدها به عنوان استعاره و به علاقه ظرف و مظروف در معناى قرابت و خویشاوندى استعمال شد چون خویشاوندان همه در اینکه از یک رحم خارج شده اند مشترکند پس کلمه (رحم ) به معناى نزدیک و ارحام به معناى نزدیکان انسان است و قرآن شریف در امر رحم نهایت درجه اهتمام را بکار برده، همانطور که امر قوم و امت را مورد اهتمام و عنایت قرار داده چون رحم عبارت است از مجتمع خانوادگى و کوچک اما قوم و امت مجتمعى است بزرگ و لذا قرآن کریم این توجه و عنایت را به امر مجتمع بزرگ کرده و آن را حقیقتى صاحب اثر و داراى خواص ‍ دانسته و فرمود: (و هو الذى مرج البحرین هذا عذب فرات و هذا ملح اجاج و جعل بینهما برزخا و حجرا محجورا و هو الّذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و کان ربّک قدیرا).

و نیز فرموده : (و جعلنا کم شعوبا و قبائل لتعارفوا).

و نیز فرموده : (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى کتاب اللّه ).

و فرموده : (فهل عسیتم ان تولّیتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامکم ).

و فرموده : (و لیخش الّذین لو ترکوا من خلفهم ذریه ضعافا خافوا علیهم ) و آیاتى دیگر که به نحوى براى اجتماع اثرى اثبات مى کند.

معناى (رقیب ) و تعلیل امر به تقوا به این صفت خداوند

 

 

ان اللّه کان علیکم رقیب

 

کلمه (رقیب )، به معناى (حفیظ) است و (مراقبت ) به معناى (محافظت ) است و گویا این کلمه از ماده(رقبه ) (برده _ گردن ) گرفته شده با این عنایت که مردم هر یک حافظ رقاب بردگان خود بودند و یا از اینجا گرفته شده که رقیب در محافظت آنچه که مراقبش مى کند همواره رقبه (گردن ) خود را مى کشد، تا وضع آن را زیر نظر داشته باشد به این مناسبت محافظت را مراقبت خوانده اند، البته (رقوب ) به معناى مطلق (حفظ)نیست بلکه تنها آن محافظت از حرکات و سکنات شخص محفوظ و مرقوب را مراقبت مى گویند که به منظور اصلاح موارد خلل و فساد آن باشد و یا به این منظور باشد که حرکات و سکنات آنرا ضبط کنند.

پس کانه مراقبت همان حفظ کردن چیزى است به اضافه عنایت علمى و شهودى بر آن و به همین جهت مراقبت به معناى حراست و داروغگى و انتظار و بر حذر بودن و در کمین نشستن استعمال مى شود و در قرآن خداى تعالى نیز رقیب خوانده شده چون اعمال بندگان را حفظ مى کند تا پاداش دهد همچنین حفیظ و در کمین و وکیل نیز گفته شده است : (و ربّک على کل شى ء حفیظ اللّه حفیظ علیهم و ما انت علیهم بوکیل فصب علیهم ربک سوط عذاب، ان ربک لبالمرصاد).

بطورى که ملاحظه مى کنید امر به تقوا در وحدت انسانى است در بین همه افراد سارى و جارى است و دستور به اینکه آثار آن تقوا را که لازمه آن است حفظ کنند را با این بیان تعلیل کرده که : خداى تعالى رقیب است و به این تعلیل سخت ترین تخویف و تهدید نسبت به مخالفت این دستورها را مى رساند و با دقت در این تعلیل روشن مى شود: آیاتى که متعرض مساله (بغى )، (ظلم )، (فساد در زمین )، (طغیان ) و امثال اینها شده و دنبالش تهدید و انذار کرده چه ارتباطى با این غرض الهى یعنى (حفظ وحدت انسانیت از فساد و سقوط) دارد.

گفتارى در عمر صنف انسان و انسانهاى اولیه

در تاریخ یهود آمده است که : عمر نوع بشر از روزى که در زمین خلق شده تاکنون، بیش از حدود هفت هزار سال نیست که اعتبار عقلى هم کمک و مساعد این تاریخ است، براى اینکه اگر ما از نوع بشر یک انسان مرد و یک زن را که با هم زن و شوهر باشند فرض ‍ کنیم که در مدتى متوسط نه خیلى طولانى و نه خیلى کوتاه با هم زندگى کنند و هر دو داراى مزاجى معتدل باشند و در وضع متوسطى از حیث امنیت و فراوانى نعمت و رفاه و مساعدت و... و همه عوامل و شرایطى که در زندگى انسان مؤ ثرند قرار داشته باشند و از سوى دیگر فرض کنیم این دو فرد در اوضاعى متوسط توالد و تناسل کنند و باز فرض کنیم که همه اوضاعى که درباره آن دو فرض ‍ کردیم درباره فرزندان آن دو نیز محقق باشد و فرزندانشان هم از نظر پسرى و دخترى بطور متوسط به دنیا بیایند خواهیم دید که این انسان که در آغاز فقط دو نفر فرض شده بودند، در یک قرن یعنى در راءس صد سال عددشان به هزار نفر مى رسد، در نتیجه هر یک نفر از انسان در طول صد سال پانصد نفر مى شود.

آنگاه اگر عوامل تهدیدگر را که با هستى بشر ضدیت دارد (از قبیل بلاهاى عمومى یعنى سرما، گرما، طوفان، زلزله، قحطى، وبا، طاعون، خسف، زیر آوار رفتن، جنگهاى خانمان برانداز و سایر مصائب غیر عمومى که احیانا به تک تک افراد مى رسد) در نظر بگیریم و از آن آمار که گرفتیم سهم این بلاها را کم کنیم و در این کم کردن حداکثر را در نظر بگیریم یعنى فرض کنیم که بلاهاى نامبرده از هر هزار نفر انسان نهصد و نود و نه نفر را از بین ببرد و در هر صد سال که بر حسب فرض اول در هر نفر هزار نفر مى شوند غیر از یک نفر زنده نماند.

و به عبارت دیگر: عامل تناسل که باید در هر صد سال دو نفر را هزار نفر کند تنها آندو را سه نفر کند و از هزار نفر تنها یک نفر بماند آنگاه این محاسبه را به طور تصاعدى تا مدت هفت هزار سال یعنى هفتاد قرن ادامه دهیم خواهیم دید که عدد بشر به دو بلیون و نیم مى رسد و این عدد همان عدد نفوس بشر امروزى است که آمارگران بین المللى آنرا ارائه داده اند.

پس اعتبار عقلى هم همان را مى گوید که تاریخ گفته است و لیکن دانشمندان طبقات الارض و به اصطلاح(ژئولوژى ) معتقدند که عمر نوع بشرى بیش از ملیونها سال است و بر این گفتار خود ادله اى از فسیل هائى که آثارى از انسانها در آنها هست، و نیز ادله اى از اسکلت سنگ شده خود انسانهاى قدیمى آورده اند، که عمر هر یک از آنها به طورى که روى معیارهاى علمى خود تخمین زده اند بیش از پانصد هزار سال است.

این اعتقاد ایشان است لیکن ادله اى که آورده اند قانع کننده نیست دلیلى نیست که بتواند اثبات کند که این فسیل ها، بدن سنگ شده اجداد همین انسانهاى امروز است و دلیلى نیست که بتواند این احتمال را رد کند که این اسکلت هاى سنگ شده مربوط است به یکى از ادوارى

/ 1 نظر / 387 بازدید
محسن

علامه طباطبائی نظرات و نظام فکری بی نظیری دارند که هنوز در هیچ مجمع علمی ای مورد بررسی قرار نگرفته اند به قول شهید مطهری 100 سال دیگر دانشمندان باید بنشینند و نظرات علامه رابررسی کنند..